شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
دو چشمهات کــه راه ستاره را بلدند

جهان بی کلمه بی نشانه بی عددند

تمـــامی کلمـــاتـــم بـــــه گریــــه می افتند

دقایقِ " تو کی از راه می رسی؟ " چه بدند

برای دیدن چشمانِ شاید آبـی تو

تمام پنجره های شبانه در رصدند

کسی شبیه تو چون ماه از دریچه گذشت

هنــــوز غــالب اشیا اسیر جـــــــزر و مدند

دقایق ِ " تو کــی از راه ..." از تــو می پرسند

و سخت مضطرب از فکر ِ " او نمی رسد " ند

تو کی ؟ تو کی؟ تو ...؟ و با این سوال ابرآلود

دهـان پنجـــــره ها نیـــــــز باز و بسته شدند

تو یک دقیقه ، تو یک ثانیه ، تو یک لحظه

و از تـــو دفتر و ساعت چقدر حرف زدند

و هیـــچ وقت ندانسته اند چشمـانت

جهانِ بی کلمه بی نشانه بی عددند


برچسب‌ها: محمدسعید میرزایی, اشعار محمدسعید میرزایی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
[ یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ ] [ 11:18 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب