شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
سال هزار و سیصد و هشتاد و چند بود

روزی که چشمهات قرار از دلــــــم ربود

روزی کــــه از بهار و بهار و فقط بهار

چشمانتان ترانه ی پیوند می سرود

حالا تو رفته ای و فقط درد می وزد

روح تمام پنجره ها زخمی و کبـود

ای کاش کـــــه پرنده شوم پر بگیرم آه

از این جهان شب زده از این همه رکود

بی تو مسیر زندگیـــــم رو به هیچ رفت

گم شد تمام هستی من در غبار و دود

شاعرشدم به شوق همان روز اولی

روزی که چشمهات قرار از دلم ربود

[ دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 19:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب