|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
می رفت یک مسافــر و یک آشنا نداشت گویا که این غریبه کسی جز خدا نداشت می گفت : مـــی روم کـــه نگویند همرهان در نیمه ی راه ماند و به عهدش وفا نداشت گفتیم:ای ستاره ی شب تا سحر بمان او عاشقــانه رفت و به مـا اعتنا نداشت در کوچـــه های عشق نشستی به انتظار گفتی:چگونه رفت که پایش صدا نداشت؟! تهمت نمی زنم که تو در خواب بوده ای شاید غـــزال عشق تو قصد ریا نداشت او در سکـــوت رفت و تــــو فکـــر صدای پا سوگند!این غریبه ی عاشق که پا نداشت برچسبها: علی دولتیان, شعر و غزل امروز [ چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ ] [ 10:43 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||