|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
بيستون هيچ، دماوند اگر سد بشود چشم تو قسمت من بوده و بايد بشود زده ام زير غزل؛ حال و هوايم ابريست هيچ کس مانع اين بغض نبايد بشود بی گلايل به در خانه تان آمده ام نکند در نظر اهل محل بد بشود؟ تف به اين مرگ که پيشانی ما را خط زد ناگهان آمد تا اسم تــــــــــــــو ابجد بشود ناگهان آمد و زد، آمد و کشت ،آمد و برد - او فقط آمده بود از دل ما رد بشود- تيشه برداشته ام ريشه خود را بزنم شايد افسانه ی من نيز زبانزد بشود باز هم تيغ و رگ و... مرگ برم داشته است خــــــــون من ضامن ديدار تو شايد بشود... برچسبها: حامد بهاروند, اشعار حامد بهاروند, شعر و غزل امروز, شعر و غزل [ دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ] [ 1:42 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||