|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
آورد نام شاعـری ات را به لب کشید برداشت یک قلم و تورا با ادب کشید نخلــی کشیده قدّ تـــو را فـــرض کرد و بعد لب های سرخ و خط زده ات را رطب کشید آمیخت آب و آتش و توفان به هم و بعد چشــم تـــو را شبیه زنـان عرب کشید از ترس کینه های زنان سپید چشم اندام بی نظیر تو را نیمه شب کشید بر بـــوم خیره شد و نگـاه تو را گریست آهی میان حسرت و تردید و تب کشید دیگر قــرار بـــود کـــه هرگز ... ولـــی نشد امشب دوباره عکس تو را بی سبب کشید یک عمـــر دیر کردی و هرگـــز نیــــامدی یک عمر مرد ساعت خود را عقب کشید [ پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 0:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||