|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
حالش خراب بود، سرش گیج و مست مست آمد دوباره روی همـــان بالــــكن نشست یك دور به تمـــــام خیـــــابـــــان نگــــــاه كرد به جفت های مسخره ی دست توی دست لبخند زد بــه هر كـــه دلش را فروختــــه لبخند زد به هركه شبیه خودش شكست آغـــــوش بـــاز كـــرد و تنش را بــه بـــاد داد حس كرد مثل سایه اش امشب سبک شده ست راضــی نشد پرنده ی كوچک...وبالـــكن دیگر برای بال و پرش پست پست پست بارید تا دمـــادم صبــــح و كسـی ندید بد مستی قشنگ جوانی غزل پرست صبـــح آسمـــان برای پریدن زلال بـــود آماده شد دل از همه ی بیت ها گسست... * اشكی چكیدو...آه چقدر آشناست این- دستی كه پلک های مرا عاشقانه بست [ پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 0:1 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||