شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
حالش خراب بود، سرش گیج و مست مست

آمد  دوباره  روی  همـــان  بالــــكن  نشست

یك دور به تمـــــام خیـــــابـــــان نگــــــاه كرد

به جفت های مسخره ی دست توی دست

لبخند زد بــه هر كـــه دلش  را  فروختــــه

لبخند زد به هركه شبیه خودش شكست

آغـــــوش  بـــاز  كـــرد  و  تنش  را  بــه  بـــاد  داد

حس كرد مثل سایه اش امشب سبک شده ست

راضــی نشد پرنده ی كوچک...وبالـــكن

دیگر برای بال و پرش پست پست پست

بارید تا دمـــادم صبــــح و كسـی ندید

بد مستی قشنگ جوانی غزل پرست

صبـــح  آسمـــان  برای  پریدن  زلال بـــود

آماده شد دل از همه ی بیت ها گسست...

*

اشكی چكیدو...آه چقدر آشناست این-

دستی كه پلک های مرا عاشقانه بست

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 0:1 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب