شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
با رو سریش آینه را هی تمیز كرد

اینبار هم نگاه دقیقی به میز كرد

آماده بود هرچه كه می خواست او بجز

قابی كه از نگاه به عكسش گریز كرد

هی در گشود و پشت سلام خیالیش

با صد مدل نگاه خودش را عزیز كرد

غرق خیال رنگی او بود ناگهان

آنی نظر به عقربه ی تند و تیز كرد

یك ساعت از زمان مقرر گذشته بود

بیخود برای هیچ خودش را عزیز كرد

[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 23:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب