|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
«سلام سوسک»و او هم جواب من را داد کمی گذشت کـــه خود را کنار من جا داد کمی گذشته و انگار چانه اش گرم است مودب است و صدایش ملایــم ونرم است گلایــــه می کند از روزگـــار دور و برش و اینکه خم شده از درد زندگی کمرش بگو که سوسک چه از آدمییتش کم بود : کــــه جا نشین خدا روی خــاک آدم بود تمــام عیب من این دست و پای بد رنگ است که با دو شاخک و بال و سرم هماهنگ است چهــــار پا و دو دست مـــرا چکش نــــزنید و دور خانه ی من سم سوسک کش نزنید آهای حرف من بـی نوا حسابی بود و عاشقانه ترین حرف تو حبابی بود شما که طالب آزادی و رفاه من اید به جان مادرتان تــــوی کله ام نزنید ... نگفته جمله ی آخـــر کــــه قلب او وا ماند و نقش کفش کسی روی پیکرش جا ماند [ سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ ] [ 17:2 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||