|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
مانند دو خورشید کــــه بالای زمیـــن است چشم تو سفر کردنم از شک به یقین است روشن شده شب های پریشانی شعرم اینها همه از دولتـــی این دو نگین است ای معنی هر واژه ی مبهم !، چه نیازی با تو به لغتنامه ، به فرهنگ معین است گهگاه اگر اخــــم تو چون تلخی زیتون شیرینی لبخند تو شیرینی تین است دیوانگـــی ام گــل بکند رفتـــــم از اینجــــا با این دل بی حوصله که خانه نشین است آتش بزن ای عشق ! همه زندگی ام را آوارگـــی و در به دری بهتـر از این است من عکس تـــو را باز در آغــــوش گرفتـــــم چون برکه که با خاطره ی ماه عجین است □□□ آری ، نرسیدیم بــــه هــــم ، حیف... ولی نه «تا بوده همین بوده و تا هست همین است!» [ جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:26 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||