شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
ظهرها گریه ام کـــه می گیـــــرد تلفن مـــی زنم بــــه لبخندت

مشکل من فقط همین شده است که بگیرم شماره ی چندت

سر کارت نیامدم اما دل من پشت میــــز زندانی ست

تلفن را خودت جواب بده خسته ام از صدای هم بندت

دوست داری که زودتر بروی تا بخوانی نماز ظهرت را

صبـــر تا دقیقه ای دیگــر وقت می گیرم از خداوندت

زندگی !خسته م از این تکرار ،قلب من تیر می خوردهربار

گوشــی ات را سریــــع تر بردار ،کُلت را واکن از کمربندت

قطــــــع و وصلی، دوباره می گیرم آن زن بدصدا چــــه می گوید

عشق « در دسترس نمی باشد » چه کنم با گسست و پیوندت

نه عزیزم نمی رسیم به هم ،11 سال بین مان وقت است

یــازده سالـــه بودی آمده ام  ، یازده سالـــه است فرزندت

[ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب