شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

بــی روسری بیــا که دقیقا ببینمت

اما به گونه ای که فقط من ببینمت

با تو نمی شود که سر جنگ وکینه داشت

حتــی اگــــر کـــه در صف دشمن ببینمت

نزدیک تر شدی به من ازمن به من که من

حس کردنــی تـــر از رگ گــــردن ببینمت

مثل لــــــزوم نــــور بــــرای درخت ها

هر صبح لازم است که حتما ببینمت

حس می کنم دو دل شده ای لحظه ای مباد

درشک بیـــــن ماندن  و  رفتــــــــــن ببینمت

[ دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 19:14 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب