|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
من پر شدم از دروغ, صافی لطفا" ای مرگ! بیــا بکن تلافــــی لطفا" از شــــوری منطق زمیــــن بیــــزارم... یک پرس جنون با سس کافی لطفا"!!!! *** هرچند نه عشقی و نه جفتی داریم نه پــــول و نه گردن کلفتـــــی داریم با قبـــر گـــران دگر نمی ارزد مرگ! صد شکر که اکسیژن مفتی داریم! *** یک دوره به نبض من تناوب برسان... یک روح, تنــــم را به تعجب برسان... من دارم از اصل زندگــــی می افتم! یک عشق به حال من تقلب برسان... *** درگیر توام و ماجرایـــی با تــــو من بنده ترین شدم , خدایی با تو! تاریـــخ تولدم عزیــزم در اصل برگشته به روز آشنایی با تو *** امروز در این جنون جوابــم کردی با قصه ی عاشقانه خوابم کردی ای عشق پدر سوخته بس کن دیگر! باز آمدی و خانــــه خرابــــم کردی... *** می گفت که عاشق شده و دلتنگ است دلداده ی او با همـــــه کس یکرنگ است پرسید کــه می شناسیش؟! گفتم خوب! عمریست که نام مستعارش سنگ است *** چشمات شبـــی به لا مکانم انداخت هی بوسه و بوسه در دهانم انداخت! گفتـــــم بروم کــــه دیگــــر آدم بشـوم لب های تو عشق را به جانم انداخت!... *** دیروز درون عشق خلاق شدم! بر روی تن حروف شلاق شدم! رفتم که دلم , مثل دلش سنگ شود از بخت بدم شبیه چخماق شدم!!!!!! *** افسوس نمی خورم اگر در به درم *** بر زخم دلم عشق نمک می پاشد [ یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||