شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

با استكان قهوه عوض كن دوات را

بنويس توی دفتر من چشمهات را

بر روزهای مرده تقويم خط بزن

واكن تمام پنجره های حيات را

خواننده ی كتيبه ی چشم و لبت منم

پــر رنگ كن بـــه خاطر من اين نكات را

ما را فقط به خاطر هـم آفريده اند

آنگونه كه خواجه و شاخه نبات را

نام تو با نسيم نشابور می رود

تا از غبــار غــم بتكاند هرات را

یک لحظه رو به معبد بودائیان بایست!

از نو بدل بــه بتکده کـن سومنـــات را

حالا بایست! دور و برت را نگاه کن

تسخیــــر کرده ای همه کائنات را

تا پلک می زنی همه گمراه می شوند

بـــر  روی  مـــا  مبند  كتاب  نجات  را

[ شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 13:54 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب