شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
هرروز با انبوهی از غـــم‌‌های کوچک

گم می شوم در بين آدم‌‌های کوچک

سرمايی احساس من مشتی دوبيتی‌ست

عمری‌ست می بالـم به اين غم‌‌های کوچک

گلبرگ‌‌ها هم پاکی ام را می‌شناسند

مثل تمـــام قطره شبنـــم‌‌های کوچک

با آن که بيهوده‌ست امّا می‌سپارم

زخم بزرگم را به مرهم‌‌های کوچک

پيچيده بـــوی محتشـم مثل نسيمی

در سينه‌‌هامان اين محرّم‌‌های کوچک

غــم‌‌هايمان اندازه صحرا بزرگ اند

ما را نمی فهمند آدم‌‌های کوچک

[ چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ ] [ 18:27 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب