شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

امشب من و “بنان” و خدا گریه می کنیم

در اوج دیلمـــان و دعــــا گریـــه می کنیم

امشب خدا به حال من و بندگان خویش

ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم

بــا دفتـــری گذشته ی خــود را ورق زنان

یک مشت شبه خاطره را گریه می کنیم

باران گرفته شهر پر از ضجه ی خداست

ما هـــم شبیه پنجره ها گریه می کنیم

از درد برده ایــم بــــه نـــزد خـــدا گله

از دست کارهای خدا گریه می کنیم

گندیده هر چه گوش و کپک بسته هر چه چشم

امشب بــدون این کـــه صدا…گریـــه می کنیــــم

” ترسم که اشک در غم ما پرده در شود”

ای راز سر به مهـــر تو را گریه می کنیم

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 19:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب