شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
...وریـخــت بر سر سرباز آتــش دشـــمن

گــلوله زد بـه خــیال پریــدنـش دامـــــــن

نگـــــاه او بــه تـن پـاره پـاره اش افـــتاد

وفکـر کرد به تـصویـــر مـبـــهم رفـتن...-

به کودکش که به او قــول داده مـرد شود

و گفته است کــه یـک روز می شـود آهن-

وبــا تفنـــگ قــشنگش بــه جــنگ می آید

شــبـیه غیـــرت بـابـا ... دََدَن دَدَن دَن دَن...

... رسـید دست خیالش به دشــت مروارید

به چــــشم های پراز کِی می آییِ یک زن

زنی که قلب خودش را کنار پنجره کاشت

زنی کــه انس گرفته به داغ هـــــای کهن

شــروع شد... ســـه...دو...یــــک...شمـــارش معکــوس

ومـرد رفت بــه حــال و هـــوای < اَشهَدُ اَن...

عـــروج سبــز خودش را به آسمـان بخشید

و ریخت غیرت سرخش به روی خاک وطن

دو هفته بعد کسی با دو دشـــــت مروارید

به خاک داد دلـش را بــــدون غـسل و کفن

دو مـــشـت خاکِ خداحافظی بــر او پاشید

وریخـــــت برتـــن ســـرباز غـــربت یـــک زن

..................................................

لینک منبع شعر

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 20:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب