|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغــــلپیشه بهـــــانــــهاش نشنیدن بود چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولــی به فکر پریدن بود [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 20:20 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||