|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
تو ریختــــی عسل ناب را بـــه کندوها به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی و صبح سر زد از لابلای شب بوها و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند و پیش هـــم کــــــه نشستند آلبالوها_ تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید صدای خنده ی خلخــالها، النگــــــــوها و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد، رهـــــا شدند در آرامش تنت قــــــــوها *** شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز چقدر خاطـــره دارند از تو جاشــــوها تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است مکیده اند مـرا قطــــره قطـــــــره زالـــــوهــا «فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست «جدال روز و شب فــــرش هـــــا و جارو ها» شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها... [ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 21:56 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||