شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

بکش این را به نگاهی که من آن را بکشم!

کمکــــم کن همــه ی دیده وران را بکشم!

باید از غیرت عشق تــــو چو چنگیز مغول

روز و شب یکسره ابنای زمان را بکشم!

مثلا کار من این است کـــــه امشب بروم

اصفهان تا به سحر نصف جهان را بکشم!

صبح از آن جا بپرم بندر عباس و به قهر

تا کـــــه آرام شوم پیر و جوان را بکشم

ببرم عقربه ها را بــه عقب تا که سر ِ

خواندن از ناز تو مرحوم بنان را بکشم!

یا نه هر طور شده سعی کنم توی دلم

این همه هول و ولا و هیجــان را بکشم

آخرش چاره ام این است گمانم که شبی

خـــودم این شیفته ی دل نگران را بکشم!

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 21:24 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب