شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
نشسته خسته و خامــوش، گوشه ی ایوان

غمـــی بـه وسعت انــــدوه مادران جهـــــان

دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش

دم غـــروب...غریبانــه...با کمـــی باران...

بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در

و باز چشم بدوزد بـه کوچـه ای که درآن-

نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست

غـــروب جمـــعه ای از روزهــای تابستان...

بـــه فکـــــر مـی رود آنقـــــدر تا بیاوَرَدت

به خـــود می آوَرَدَش غربت صـدای اذان

به خود می آید از این کوچه باز می گردد

کنــــار حــوض...دلش باز... نم نم باران...

هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند

وضو بسازد از این مــوج های سرگـــردان

ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را

چقـــدر زمزمـــه با قاب عکــس با گلــــدان!؟

شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند

دلــی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...!

[ چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ ] [ 22:48 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب