|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
میخواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
همراه و همگریز تو باشم، خـدا نخواست
میخواستم که ماهیِ غمگینِ برکــــهای
در دستهای لیزِ تو باشم، خدا نخواست
گفتم در این زمانهی کج فهــــمِ کند ذهن
مجنون چشم تیز تو باشم، خدا نخواست
میخواستم که مجلس ختمی برای این
پاییز برگریز تو باشم، خـــــــــدا نخواست
آه ای پری هرچه غـزل گریه! خواستم
بیت ترانهای ز تو باشم، خدا نخواست
مظلوم و ساکتم! به خدا دوست داشتم
یار ستم ستیز تو باشم، خــدا نخواست
نفرین به من کــــه پوچیِ دستم بزرگ بود
میخواستم عزیز تو باشم، خدا نخواست
[ جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹ ] [ 5:58 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||