شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

يكـــی با بخت خوابيــده يكــــی با بخت ِ خوابيده

جهان خوابي است در بيخوابي چشم جهانديده

يكی را حلقه در دست و يكی را دست در حلقه

كليد هـــر دری در قفــل هــــر دردی نچرخيـــده

يكی با عقل خوشنام و يكی با عشق بدنام است

بـــه نام نامــــی آنكس كــــه مـــــا را ننگ ناميده!

تعـــادل در تــــــرازوی كدامين دولتـــــی ای عقل!

كه ناسنجيده مي گويی ولو سنجيده سنجيده!؟

سرم از شرب سنگين و سبوی شيشه ای در دست

ســــرم را در سبـــــو كــــن  آه  ای  دُور  نگـــــرديده!

تويــی آن آفتابــی گردن و من آن گل گيجـــــی

كه سرگردانی اش را هيچ خورشيدی نفهميده

تو آن بازيگر تردستی و من آن گل پوچـــی

كه او را هيچكس از هيچ دستي برنمي چيده

من و تو با گناه عشق در جان هم افتاديم

گناهي كه خدا بخشيده آنرا و... نبخشيده

من و تو همچنان تب كرده و بيمار ِ ِهم، هرچند

خـدا داروی مـا را هردو در يک نسخـــــه پيچيده

[ شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ] [ 13:20 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب