شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

و آمدی که بریزی به هم جهانم را

به نا کجــا بکشـــی پای ناتوانم را

مهــم نبود کــه ویران شدم بـــه خاطر تو

دلم خوش است که پس دادم امتحانم را

شروع کرده ام از این به بعد پیر شوم

به نیش عقربه ها می کشم زمانم را

به من مگیر که دیوانه ات شدم ، هر چند

بــه باد مـی دهد این داغ ، دودمانـــــم را

و آمدی که به پایم بپیچـی و بروی

و می روم که ببندم دل و دهانم را

کسی نخواست ببیند که دوستت دارم

کـــه تــــو کنار زدی بهترین کسانــــم را

گذاشتند فقط دشمنان خونی من

بـــه گور خود ببرم باور جوانـــــم را

گذاشتند وصیت کنم که بعد از من

بـه گرگها بسپارند استخوانـــــم را

چه سرنوشت غریبی کسی مرا نشنید

کــــه بی امان چــــه داغی برید امانم را

[ چهارشنبه چهارم آبان ۱۳۹۰ ] [ 13:43 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب