|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم وشد ریش خود را ز ادب صاف نمـودم با تیـــغ همچنان آینه با صدق و صفا رفتم وشد با بـــوی ادکلنـــی گشت معطر بدنــــم عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را ننمودم ز تــــه حلق ادا رفتـــــــم و شد یکدم از قاســـم و جبار نگفتــــم سخنی گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد همچو موسـی نــه عصا داشتــــم و نه نعلین سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد "لن ترانــــی" نشنیدم ز خداوند چـــو او "ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟ من دلباخته بــــی چون و چـــــرا رفتم وشد تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست من خــــدا گفتـــــــم و او گفت بیا رفتــم و شد مسـجد و دیـــر و خرابات بــــــه دادم نرسید فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد خانقاهم فلکِ آبی بی سقف و ستون پیر ِ من آنکه مرا داد ندا رفتـــــم و شد گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم وشد [ یکشنبه یکم آبان ۱۳۹۰ ] [ 19:14 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||