|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟! باور نداری پلکی از من چشم بردار آن وقت می بینی مرا دیگر نداری این غم که لبخند تو را با خود ندارم سخت است آری سخت تر از هر نداری پروانه ات بودم ولی از من پس از این چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری با هر قدم پا می گذاری بر دل من قربان لطفت! پای خود را برنداری [ شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ ] [ 5:47 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||