|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی این تاول و تبخال و دهان سوختگیها از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی یک بار شده بر جگرم زخـــم نکاری؟ یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟ هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم بر گونهی سرخابیات افتاد خراشی از شوق همآغوشی و از حسرت دیدار بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی [ سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 19:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||