شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
قهوه را بردار و يك قاشق شكر... سم بيشتر!

پيش رويـــــم هــــم بزن آن را دمــــادم بيشتر

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

مــی شوم هـــرآن بـــه نوشيدن مصمــــم بيشتر

صندلی بگذار و بنشين  روبرويم،وقت نيست

حرف ها داريــــم ، صدها راز مبهــــم، بيشتر

...راستش من مرد رويايت نبودم هيـــچ وقت

هرچه شادی ديدی از اين زندگی غم بيشتر

ما دو مرغ عشق، اما تا هميشه در قفس

ما جدا از هم غم انگيزيم، با هــــم بيشتر

عمق فنجان هرچه كمتر می شود حس مي كنم

عــــرض ميــــز بينــــمان انگار كـــــم كـــــم بيشتر

خاطرت باشد كسی را خواستی مجنون كنی

زخـــــم قدری بر دلش بگذار، مرهـــــم بيشتر

حيف بايد شاعری خوشنام بودم در بهشت

مادرم حـــــوا مقــصر بــــــــــود، آدم بيشتــر

*

سوخت نصــف حرفهايـــم در گلــو...اما تو را

هرچه می سوزد گلويم دوست دارم بيشتر

[ شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 21:38 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب