شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

حالا برقص ، رقص ...درآغــوش من برقص

من مرد می شوم ... و تو مانند زن برقص

دست مرا بگیر کــه گـــم مـی کنم ترا

در تن، تنم، تنت ... تتتن تن تتن برقص

من شعر می شوم که بگردم به دور تو

حالا بیــــا جلـــوی همین انجمن برقص

چیزی مهم نبود، مهم نیست جزخودت

کـــه اولا ... کـــه ثانیـــاً و ثالثـــا برقص!

از خود شروع کن وسط بازوان من

تا انفجار لحظه بیخود شدن برقص

بالا بیــاور این همـــه عشق سپید را

حالا سیاه مست بشو در لجن برقص

بر روی ریلهای غم انگیز خود کشی

با سوتهـــای پــر هیجان تـرن برقص!

***

رقصید زن میان لباس عروســـــی .ِ..

شاعر بلند شو ... و میان کفن برقص

[ یکشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۰ ] [ 11:59 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب