شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

تا قله رفته اید و من اینجا نشسته ام

کوه غمــی ست در چمدان نبسته ام ! 

شرمنده ام از این همه بی دست و پایی ام 

یک صخره هـــــم نرفته و صد جا نشسته ام 

با خود کشان کشان به سراشیب می برند  

بهت اتـــاق و پنــجـره هـــا ی شکــسته ام 

کو کفشها ی من که به غیر از دریغ نیست  

موسیقــــی تمــــام غــــزل های خسته ام 

دیگر نمی رسم به خودم پیــــر می شوم  

با این سه تار کهنه ی از هم گسسته ام  

این بار قول می دهم افسون نمی کند 

در بین راه وسـوســـه ی بـاغ پسته ام! 

بالا نشسته ها!که به من فکر می کنید  

نذر شماست این غــزل دل شکسته ام 

پایین نشسته زل زده ام تا بـــه عکستان 

حس می کنم که از قفس قاب رسته ام 

پیش شما چقدر کــم آورده ام چقدر ... 

ای چشمتان نهایت صبح خجسته ام !

[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 15:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب