|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
بــا حسرتـــــی کبود در اینــــجا نشــسته ام
چون بغض های کهنه ی در خود شکسته ام رفتند صبـــــح زود مرا جـــا گذاشتند تنها به جرم این که پرو بال بسته ام پرواز آرزوی تمام پرنـده هـــا ست در تنگنای این قفس ناخجسته ام دست مرا بگیر و ببر پشت ابر ها تنها به آسمان تــو امید بسته ام چونان غریبه ای کـه به آبادی شما بعد از غروب آمده بسیار خسته ام تنگ غروب شهر برایم جهنم است در گیر و دار این«چمدان نبسته ام» [ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 14:57 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||