|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
دلم تنگ است و شعر دیگری بر دفترم جاری
شده با بیتهایــــی مملو از یک درد تکــــراری غروب سرد اسفند است و دارد برف می بارد و تو چشـــــم انتظار لــــحظه زیبـــای دیداری تک و تنهایی و سخت است باور کردنش ، اما نمی آید به دیدارت کسی کـه دوستش داری عجب شانسی ! موبایل مشترک خاموش ... می خندی اگــــر چــــــه در دلت چــــون ابرهــــــای تیره می باری غزل پشت غزل ، با چشم گریان عشق می ورزی نمی آید به غیر از شاعــــــری از دست تـــو کـاری خودت هم با خودت درگیری و تاریخ میلادت تقلا مــــی کند تا از قـــرارت دست برداری پریشان می شوی از باور حسی که می دانی تداخل مـی کند خواهی نخواهی با خود آزاری تجسم کن ! در این دنیـــای لبریز از دو رنگـــی ها چگونه می شود خود را به دست عشق نسپاری نگو از تو گذشته عاشقــــی ، هر چند مــــی دانـــم به من حق می دهی روزی که حس کردی گرفتاری [ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 13:16 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||