شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

لکـّه ی خون دماغ من افتاد

وسط روسری صورتـــی ات

مـــــی تپیدند در کــــنار ِ هــــــم

قلب من بود و بمب ساعتی ات!

اسم یک مرد ناشناس شدم

آخر شعرهای خط خطی ات

شده بودم دو تا پرنده ی گیــج

عاشق چشم های لعنتی ات

 رفتـــــم از بــــــی جهت، ندانستــــم

توی این خاک مرده، مین مخفی ست

سال هـــــــــــــــــــــــــا تازه شد، نفهـــــمیدم

«سنگ» در پشت «هفت سین» مخفی ست

دست هـــایت گـرفتـــــه دستـــــم را

چونکه خنجر در آستین مخفی ست!

فیلـــــم مــــی گیرم از تو، از خنده

گریه ام پشت دوربین مخفی ست

 مــزّه ی مــــوز روی میــــزم بــــــود

[«میم» کوچک خلاصه شد در «ز»]

باد از روســریت رد می شد

گریه ام می گرفت از طرز ِ ...

دو پـــرنده یواش/ لـــرزیـدنـد

در سرم سال ها زمین لرزه

سکس با چشم های لعنتی ات

دفن یک عشــق در زنــــی هرزه

 مثل یک بچّه گربه ی تنها

سر خود را به پات مالاندم

مثل ترس ِ پرنــده ای رفتـــی

بر سر حرف های خود ماندم

پشت فرمان ِ دوستت دارم

سمت یک پرتگاه می راندم

چشم تو بر لباس های عروس

من برای تو شعر می خواندم!!

 عشق/ «بازی» نبود در چشمم

من خودم باختــــم! نمی بردی!!

عقل آمد دوباره «حــــــکم» کند

«دل» به این هیچ چیز نسپردی

من برایت عزیز! می مـردم

تو برایم عزیز! می مردی؟!

با کســــی کـــه نبودم و بودی

توی یک پارک موز می خوردی

 چند روز است شهر، بارانی ست

یک نفر گــریه کـــرده از ظــــهر ِ ...

باز آهنگ شاد می خـوانـَد

وسط کامپیوترت «شهره»

توی دستم تفنگ قلابی ست

فـــــــکر ایجــاد چند تا حفره!

[می دونم که قافیه غلطه

امّا به خدا

رو جعبه ی کلوچه ها

رو دیوارای کوچه ها

واسه ت پیغوم گذاشتم

که]

خسته ام از جهان ماشینیت

عشق بازی پیـــــــچ با مهره

 دست ها را به هم زدند همه

دست، بد بود... باز جا رفتـــم

انتهایی نداشت قاف ِ عشق

عین ِ «بازی» به ابتدا رفتـم

روز اوّل شد و غــریبه شدم

با تو، با عشق سینما رفتم

یک پرنده شدم که کوچک شد

هرچه کــــــه بیشتر هوا رفتم

 ما که رفتیم... بعد هم مجنون

عاشق چند قطعه ی نان شد!

ما که رفتیم... بعد «داش آکل»

عاشق سینه بند مرجان شد!

ما که رفتیم... روز و ماه گذشت

بعـــد ِ اسفند هم زمستان شد!

خون دماغــــم چکید بر دنیا

خبر آمد که موز ارزان شد!!

 دست هایت گرفتـه دستش را

وسط دست های سـِر شده ام

نیستی! آنقدر عوض شده ای

هستی و باز منتظر شده ام

نه تویی، نه منم، فقط درد است

تـــوی آیینه ی کـــــــدر شده ام

قلب من بود و بمب ساعتی ات

وسط خواب منفـــــجر شده ام

 خواسـتم التمـــاس ِ در گریه

آنچه مردان نمی شوند شوم

تـا کــــــه اخمــــم ترا نرنجاند

بر لب ِ خسته زهرخند شوم

سر بریده، بدون پر، ساکت

وسط سوپ تو پرنده شوم!

بغـلم کن، تکان بده با اشک

تا از این خواب بد بلند شوم

 لکـّه ی خون دماغ من، ننگی

روی پیــــراهن تمیـــزت بـــــود

اسم من مثل فحش ناموسی

وسط شـــــعر ریـــزریـــزت بود

زرد مانند صـــــورت مـن بـــــود

ظرف موزی که روی میزت بود

وسط تخـــت هــــای یک نفـــره

گریه می کردم و به چیزت بود!!

 پرت شد دست هایم از دستت

عاقبت عشق کــار دستـــم داد

مثل خواب پرنده ای می رفت

روســــری زنـــــــی میان ِ باد

مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته ای و نمـــی روی از یاد

عاقبت مرد قصّه خورد زمین

عشق، کنج ِ پیاده رو افتاد

[ یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 0:21 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب