شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
گمان نمی کنم این دست ها به هم برسند

دو دل شکستــــه ی در انزوا به هـم برسند

ضریــــح و نذر رهـــا کن بعید می دانم

دو دست ِدور به زور ِدعا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلــــخواهش

که دست های پر از زخم ِما به هم برسند

شکوه عشق بــــه زیــر سوال خواهد رفت

و گرنه می شود آسان دو تا به هم برسند

فلک نجیب نشسته است و موذیانه بـه فکر

که پیش چشم من آن دو چرا به هم برسند

به اوج قلـه بیاندیش و صبر پیشه بکن

مگر دو دور در آن دورها به هم برسند

[ یکشنبه نهم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 10:49 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب