شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

حس می کنم تمام تنم درد می کند

حرفــی نمی زنم دهنم درد می کند

حس قشنگ تک تک انگشت های تو

در دکـــمه های پیرهنـم درد می کند

در مـی زنــــم بیایـــی و بهتر ببینمت

هق هق صدای در زدنم درد می کند

روزی که بر جنازه ی من چنگ می زنی

آرام تـر بــــــزن!کفنــــــم درد مــــی کند

همزاد شاعرانه ی من بعد رفتنت

انگار نیمــــی از بدنم درد می کند

این روزها شبیه پرستوی گم شده

مرزی فراتر از وطنـــم درد می کند!

[ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ ] [ 20:40 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب