|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصــــــه دنیا به سر می آید و من نیستم یك نفر دلواپســــم این پا و آن پا می كند كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان بــوی یک سیگار زرمی آید و من نیستـــم خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند نامه هایم از سفر می آید و من نیستــم در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز شعـــر تازه آنقدر مــی آیـــد و من نیستم بعد ها وقتی كـه تنها خاطراتم مانده است عشق روزی پشت در می آید و من نیستم هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود روزی آخــــر یک نفر مــی آید و من نیستم [ جمعه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۰ ] [ 13:17 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||