شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  

یک شاخه رز، یک شعر ،یک لیوان چایی

آنقدر اینجـــا می نشینــــم تـا بیـایـــــی

از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم  

حالا شدم یک مـرد مالیخـولیـایــــی

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ روپـــوش بچــــه هـــــای ابتدایــی

یک روز من را می کشی با چشمهایت  

دنیا پر است از این رمان هــــای جنایی

ای کاش می شد آخرش مال تو بودم

مثل تمــــام فیلمهــــای سینمایــــی

امسال هم تجدید چشمان تو هستم  

می بینمت در امتحـانات نهـــــایـــــی

می بینمت؟...اما نه! مدتهاست مانده است  

یک شاخه رز...یک شعر...یک لیوان چایـــی

[ سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ ] [ 22:3 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب