|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
حرفی نمانده است كـــــه حرفی نمي زنم لعنت به من كه اين همه با دوست دشمنم ای جويبار چشم تو مفعول و فاعلات من مثل شاهنامـــه فعولن فعولنــم تو دفتــــــر گزيده ی شعــر معاصری من يك كتاب كهنه به نثری مطنطنم ديگر كسی دعا نكند بی نتيجه است ای شوره زار سوختـــه ابری سترونم اين دست های رو شده ی مرد عاشقی ست بــــازی تمــــام شد من در دست اين زنـــــــم سنگين شدی برای خودت پشت شيشه ها شايد خيـــــــال مي كنی از جنس آهنــــــم شال و كلاه كن مگر از روي اتفاق با برف سال بعد بيايی بـــه ديدنم در شهر رشت هيچ كس عاشق نمی شود تنها كسی كـــــه عقل ندارد فقــــط منـــــم [ سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ ] [ 21:34 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||