|
شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر
| ||
|
به نسيمی همه راه به هـــم می ريزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ريزد؟ سنگ در برکه مـی اندازم و مـــی پندارم با همين سنگ زدن، ماه به هم می ريزد عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است گاه مــی ماند و ناگاه بــــه هـــــم مــــی ريزد آن چه را عقل به يک عمر به دست آورده است عشق يک لحظه کــــــوتاه به هــــــــم می ريزد آه، يک روز همين آه تــــــو را می گيرد گاه يک کوه به يک کاه به هم می ريزد [ پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 22:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
نشسته خسته و خامــوش، گوشه ی ایوان غمـــی بـه وسعت انــــدوه مادران جهـــــان دلش گرفته ...همین ست کار هر روزش دم غـــروب...غریبانــه...با کمـــی باران... بیــــاید و بنشیــــــند در آستــــــانه ی در و باز چشم بدوزد بـه کوچـه ای که درآن- نشست و بدرقه ات را نگاه کرد و شکست غـــروب جمـــعه ای از روزهــای تابستان... بـــه فکـــــر مـی رود آنقـــــدر تا بیاوَرَدت به خـــود می آوَرَدَش غربت صـدای اذان به خود می آید از این کوچه باز می گردد کنــــار حــوض...دلش باز... نم نم باران... هـــوای کهنه ی این حـــــوض را بشوراند وضو بسازد از این مــوج های سرگـــردان ـ که شب می آید روشن کنـــم اتاقــــش را چقـــدر زمزمـــه با قاب عکــس با گلــــدان!؟ شب است و خلوت ایوان...دوباره می شکند دلــی به وسعت انــــدوه مادران جهـــــان...! [ چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ ] [ 22:48 ] [ شعر و غزل امروز ]
ناگهان زنگ مـی زند تلفن، ناگـــهان وقت رفتنت باشد... مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات واقعا عاشق خودش باشــی، واقعـــا عاشق تنت باشد روبرویت گلـولــــه و باتـوم، پشت ســــر خنــــجر رفیقـــــانت توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد دل بـــه آبــی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد! چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت پــــــرتگاهـــی بـــــه نام آزادی مقـــصد ِ راه آهنت باشد عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر جام سم تـــوی دست لرزانت، تیــــغ هم روی گردنت باشد خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکـی درمیاوری... شاید هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد [ چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ ] [ 10:6 ] [ شعر و غزل امروز ]
مونیخ ، ونیز ، کراچی ، دوشنبه ، دهلیِ نو غــــــــروب ابری پاریس ، متروی توکیــــــــو فقط خودش باشد ، اهل هر کجایی شد چــه فرق دارد برلین ، دمشق یا ورشو ؟ چه فرق می کند اصلا چه رنگ می پوشد چــــه فرق دارد با ساری است یا کیمـونـو قدم قدم دنیا را پیاده طـــی کردی به این امید که یک روز نیم دیگرِ تو تــو را بیابد و یک پازل دقیق شوید و آسمان را خورشید پر کند از نو... قرارتان دور از چشم گزمه های سویل و پنـــج عصـــــــر سر قتلـــگاهِ فدریکو قرارتان باشد باز هـــم بِکِت خواندن و قهوه خوردن در نیم روز کافه گودو دوباره زمزمـه ی بازگشت آلمودوار چهارصد ضربه روی سینهی تروفو قرارتان همـــــه ی عمر سینما رفتن : بوگارت ، برتون ، ردفورد ، مرلین مونرو قرارتان همه ی روز سینما ماندن : ریو براوو ، عصر جدید ، سـرپیـــکو تمام شب سیگار و کتـــاب ، همراه صدای ناظری از چشم روشن رادیو تهوعی ابدی در دل سیمون دوبُوار شکوه لذت در اعتراف های روسو و حفظ کردن یک شعر ، بعدِ هر بوسه چــــه فرق دارد اول قصیده یا هایکو ؟ چقدر زندگـی عاشقانه ای دارید ! تمام عمر فقط رقص باشد و پیانو چه قدر زندگیِ .... بعد می پری از خواب ! تویی و پاکت خالــی و شیشه های ولو ... تو هیچ وقت به شیرین نمی رسی مجنون ! تو هیچ وقت به لیلـــی نمی رســی رومئو ! برای داشتنش شهر ، شهر جنگیدی تمــــــام عمرت بیــروت ، بصره و کوزُوو دلت گرفته ازین قصه های عامه پسند تمــــام دنیا سگ دانـــــیِ تارانتیـــــــنو و آخرین سفرت هجو زندگــی باشد : غروبِ مرده ی پاریس ، آخرین تانگو ... ¨ وجب ، وجب دنیــــــا را پیاده طـــی کردی قدم ، قدم دنیا را ... بس است مارکوپولو ! [ چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۱ ] [ 2:31 ] [ شعر و غزل امروز ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||