تاريخ : سه شنبه هفدهم مرداد 1391 | 19:20 | نویسنده : شعر و غزل امروز
نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی

مرا گرفتـــه و از خواب هـــا تکان بدهـــی

نخواستم کـــه بگویــم: «پدر بمان با من»

زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی

نخواستم که بگویی چه می شود بی ‌تو

نخواستم که به من راه را نشان بدهی

«قبـــول» کردی و کردم جدایــی و غـــم را

که ‌خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی

نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است

نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است

برای تو کــه مرا بیش و بیشتر بودی

صدای اطمینان، روی قفل در بودی!

برای تــو کـــه دوباره مرا بغل بکنی

تویی که از دل این بچّه باخبر بودی

برای اسم قشنگت که یاری ام می داد

طلسم آرامش موقــــع ِ خطــــر بـــودی

برای تو که تمامی ِ خوب های منی

برای تو که خلاصه کنـم: پدر بودی!!

قرار شد کـه به من غربت جهان برسد

قرار شد پدر من بـــه آسمــان برسد

که منتظر باشم تا دوباره در بزنی

کسی بیاید و تنها پلاکتان برسد!

تو نیستی و من و بــرج هــای تکراری

تو نیستی و من و عشق های بازاری

تو نیستی و مرا می جوند هی شک ها

تو نیستـی و من و خنده ی مترسک ها

تو نیستـی و من و روزهـای شبزده ام

تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!

تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت

کـه توی «کنگره» با سکّه ای فروختمت

فروختــم همــــه ‌ی خاطرات دورم را

فروختم همه ی خویش را، غرورم را

فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها

و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها

و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها

میـان خنده‌ی «هرچند»ها و«لابد»ها

و گـــم شدند تمامــی آن اصولــی که...

و گم شدم وسط ِ کیف های پولی که...

پدر! صریح بگویم، صریـح و بی پرده

پدر! نگاه بکن: مهدی ات کم آورده

بگیر دست مرا مثل کودکــی هایم

بگیر دست مرا... پا به پات می آیم

بگیر و پاره ‌کن این روزهای‌ زشت مرا

به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...

شبی دراز شده، اعتراض ها مرده

غـــرور در دل «بازی دراز»هــا مرده

قرار تازه‌ ی ‌من، توی ‌کوچه، ساعت ‌هشت

و بــی قراری تو توی جبهه ی «سردشت»

و بی قراری تیر و تو، توی «چزّابه»

هـــزار دختر و من، پیتزا و نوشابه

شبی ‌که غصّه از این بیشتر نخواهد شد

شبـی دراز کـــه دیگر سحر نخواهد شد

نشسته است زمستان، بهار خوابیده

شبی که ساعت شمّاطه دار خوابیده

بگیر دست مرا، مثل مرده ها سردم!

پدر! کمک بکن از راه رفتــــه برگـردم

که از زمانه بپرسم: چرا، چرا و چرا؟؟؟

که افتخار کنم عکس روی طاقچه را

که افتخار کنم خنده ی قشنگت را

که باز بوسه زنم لوله ی تفنگت را

کــه باز زنده کنــــم  خاطرات  دورم  را

که پس بگیرم از این سال ها غرورم را

هــزار ترکش اندوه مانده توی سرم

نگاه می کنم و از همیشه گیج ترم

هزار مدفن گمنام روبروی من است

هزار ابـــر لجوجند تــوی چشم ِ ترم

که ‌بیست ‌سال ‌گذشته ‌ست، بیست ‌سال ‌تمام

هنوز منتظرم، مثل قبل منتظرم!

نمی رسیم بـــه هـــم مثل ریل های قطار

که آسمان ‌تو ‌دور است ‌و من ‌شکسته ‌پرم

تمام عشق، تمام ِ زمان، تمــام زمین

تمام شعر من و اشک های مختصرم

تمام آنچه ‌که باید، تمام ‌آنچه ‌که نیست

برای خوبترین واژه ی جهان:

            پدرم!

..........................

آدرس جدید وبلاگ سیدمهدی موسوی غزل پست مدرن


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, حتی پلاک خانه را, شاعر پست مدرن