شعر و غزل امروز
من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر  
از خانه بیرون می زنم اما كجــــــــــــــا امشب
 
شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب
 
پشت ستون سایه هــــا روی درخت شب
 
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
 
می دانم آری نیستی امـــــا نمی دانم
 
بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟
 
هر شب تو را بی جستجو می یافتم امــــــــا
 
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
 
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 
ایكاش می دیدم به چشمانـــــم خطا امشب
 
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
 
حتی ز برگی هم نمی آید صــــدا امشب
 
 امشب ز پشت ابــــرها بیرون نیامد ماه
 
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
 
گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست
 
شاید كه بخشیدند دنیــــــــا را به ما امشب
 
طاقت نمی آرم تو كــــه می دانی از دیشب
 
باید چه رنجی برده باشم  بی تو  تا امشب
 
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 
آخـر چگونه سركنم بی ماجرا امشب
[ دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 9:53 ] [ شعر و غزل امروز ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

------------
شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!
"سید مهدی موسوی"


موضوعات وب
امکانات وب



در اين وبلاگ
در كل اينترنت