تاريخ : پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 | 20:25 | نویسنده : شعر و غزل امروز
می خرامند روی دشت تنت دستهایم - دو گله ی آهــو -

آهوان خسته اند و لب تشنه دشت هم جابجا پر از کندو

دشت یک اتفاق صورتی است مثل افسانه های کودکی ام

مثلا  عین  راه  ابریشــــم  مثلا  عین  کـــــــــوه  دالاهـــــو

روستای نجیب شعر من است باغ اندام تو وجب به وجب

چشم داری غزل غزل ، بادام گونه ، داری  بغل بغل لیمــو

تو که شاعر نبوده ای خاتون تا بدانی چه لذتی دارد

چیدن بوســـه از کبودی لب دیدن باد لای خرمن مو

ما لنا غیر دفتر من شعر کتبت بالدمی علی الاوراق :

السلام علیک یا محبوب او جعلت فداک یا  .... بانو ! 


برچسب‌ها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 10:57 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب ها

بیـــچاره بمی هـــا و غــــم ِ نرخ ِ رطب ها

دنبال دو رج بافـــه از ابریشم مویت

تبریز شده قبر عجم ها و عرب ها

قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است

قنداق تفنگ همـــه مشروطه طلب ها

از عکس تو و بغض همین قدر بگویم ....

دردا که چه شب ها ... که چه شب ها...  که چه شب ها...

قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را

با سینــه ی پر آه به تابیدن تب ها ؟

گفتم غزلی تا ننویسند محال است :

ذکــــر قد سرو از دهن نیم وجب ها


برچسب‌ها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی 1392 | 8:51 | نویسنده : شعر و غزل امروز
چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست

لطف خط شکسته بــه شیب کشیده هاست

هرکس که روی ماه تو را دیده، دیده است

فرقـی کـه بین دیده و بین شنیده هاست

مـوی تـــو نیست ریختــه بر روی شانه هات

هاشور شاعرانه ی شب بر سپیده هاست

من یک چنار پیـــرم و هر شاخــه ای ز من

دستی به التماس به سمت پریده هاست

از عشق او بترس غزل مجلسش نرو

امروز میهمانی یوسف ندیده هاست


برچسب‌ها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه دوم دی 1392 | 7:10 | نویسنده : شعر و غزل امروز
نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای  نازک  برخورد  چینـی  با  النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

کـــه در باغــی درختــی مهــربان را  آلبالویش

کســوف  ماه  رخ  داده ست  یا  بالا بلای  من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده  بودم  دخترش  را  خان نداد  و  من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش


برچسب‌ها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 19:43 | نویسنده : شعر و غزل امروز
می روم حسرت دریای مرا دفن کنید

اهل دیـــروزم و فردای مرا دفـن کنید

لـحدم را بگذارید بــــه روی لـحدم

شـال ابریشم لیلای مرا دفن کنید

ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند

وقت تنـــگ است بخـــــارای مرا دفن کنید

صخره ام،صخره که دلتا شده از سیلی رود

دل که خـوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید

تا پر از روسری و سیب شود شهر شما

زیــــر این خاک غــزل های مرا دفن کنید


برچسب‌ها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه بیست و پنجم آذر 1391 | 12:48 | نویسنده : شعر و غزل امروز
بیـــا شهــریــــور پیـراهنت ییلاق لک لک ها

صدای جاری گنجشک در خواب مترسک ها

بیا ای امن ، ای سرسبز ، ای انبوه عطر آگین

بیـــا تـــا تخـــــم بگذارند در دستانت اردک ها

گل از سر وا بکن ده را پریشان می کند بویت

و بــــه سمت تـــــو می آیند باد و بادبادک ها

تـــــو در شعرم شکوه دختـــــری از ایل قاجاری

که می رقصد – اگر چه – روی قلیان و قلک ها

تمــــام شهـــــر دنبــــال تواند از بلــــخ تا زابل

سیاوش ها و رستم ها فریدون ها و بابک ها

همین کــــه عکس ماهت می چکد توی قنـات ده

به دورش مست می رقصند ماهی ها و جلبک ها

کنار رود ، دستت توی دستم ،شب،خدای من !

شکــــوه خنده ای تــــو ، سکوت جیر جیرک ها

مرا بـــی تاب می خواهند ، مثل کودکی هامان

تو مامان ،من پدر ، فرزندهامان هم عروسک ها

تو آن ماهـــی که معمولا رخت را قاب می گیرند

همیشه شاعرانی مثل من ، از پشت عینک ها


برچسب‌ها: حامدعسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : جمعه بیست و یکم مهر 1391 | 19:43 | نویسنده : شعر و غزل امروز
چوپان شده تا شاعر ذاتی شده باشد

آواره آن مـــاه  دهاتــــی  شده  باشد

چـــوپان شده  در جنگــل بادام  بچـــرخد

تا مست چهل چشم هراتی شده باشد

شاید اثر جنگل بادام و کمی بغض

منجر به غزلواره آتـــی شده باشد

سخت است ولی می‌گذرم از نفسی که

جز با نفس گرم تـــو قاطــــی شده باشد

از بین ده انگشت یکی قسمتش این نیست

در لیــــقه موهــــــات  دواتـــــی  شده باشد

تو... چایی...بی‌ قند...و یک عالمه زنبور

شاید لب فنجان شکلاتـــی شده باشد


برچسب‌ها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه سیزدهم خرداد 1391 | 11:51 | نویسنده : شعر و غزل امروز

با من برنـــــو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنهــــا تــــر از ستارخان ِ بــــی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتـــــری چوپان سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطـــی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیــخا را بیاندازد بــه چاه

آدمیزادست و عشق و دل بــه هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 14:13 | نویسنده : شعر و غزل امروز

هر بار خواست چــــای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنهادلش خوش است به اینکه یکی دوبار

بــا  واسطــه  سلام  برایش  رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روســـــری ات  را  تکـــانده ای

می رقصـــی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چــــای ندارم ... تو مانده ای



تاريخ : سه شنبه ششم دی 1390 | 6:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
داغ داريم نه داغـی كه بر آن اخم كنيم

مرگمان باد اگر شكوه ای از زخم كنيم

مرد آن است كه از نسل سياوش باشد

"عاشقی شيوه‌ی رندان بلا كش باشد "

چند قرن است كه زخمی متوالی دارند

از كويــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنويسيد گلــــو هــــای شما راه بهشت

بنويسيد مرا شهر مرا خشت به خشت

بنويسيد زنـی مُرد كــــه زنبيل نداشت

پسری زير زمين بود و پدر بيل نداشت

بنويسيد كه با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه كبود

"دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند كه به اين سينه چه ها می گذرد

هر كه از كوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنويسيد غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پريشان شده بود از تاريخ

شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خورديم

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خورديم

بنويسيد كـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست

سرزمين نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننويسيد كـــه بـــم تلـــی از آواره شده است

بم به خال لب يک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی كه دل چلچله‌ای می‌شكند

مرد هـــم زير غــــم زلزله‌ای می‌شكند

زير بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر اين ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نكـــوبيده بخيـــــــر!

که در اين شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نيست گلم قسمت من هم اين است

دل بـــــه هـــر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنيــا گله‌ای نيست عزيز!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نيست عزيز!

ياد دادند به ما نخل ِ كمر تا نكنيم

آنچــــه داريــم ز بيگانه تمنا نكنيم

آسمان هست، غزل هست، كبوتر داريم

بايد اين چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداريم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاك و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داريم

مشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهر

پشت هــر حنجــــــــره يک ايرج ديگر داريم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همين طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ ديديم شما داغ نبينبد قبول!

تبــری همنفس باغ نبينيد قبول!

هيـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود

سايه‌ی لطف خدا از سر ما كم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بكنيد

داغ ديديــــم اميــد است دعامان بكنيد

بــم به اميد خدا شاد و جوان خواهد شد

"نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد "


برچسب‌ها: حامد عسکری, اشعار حامد عسکری, شعرو غزل معاصر, شعر زلزله بم

تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 18:39 | نویسنده : شعر و غزل امروز

از دست من و قافیه هایم گله مند است

ماهی کـه دچارش غزلم بند به بند است

مو فندقی چشم سیاهی که لبانش

مرموز ترین عامل بیمــاری قند است

زیبـــــایـــــی مـــــــــواج پس پلک بنفـشش

دلچسب تر از اطلسی و شاه پسند است

سیب است کــــه از دامنــــه ی رود مـی آید؟

یا نه... گل سر بسته به موهای کمند است؟

دارایـــــی من ـ چند کلاف غــــــزل ـ از تــــــــو

شیرینی لبخند تو ـ یک جرعه ـ به چند است؟

دیماه رسیده است ومن زخمی و سردم

لبخند بزن خنده ی تو گـــرم کننده است

از ما گله کم کن که بپاشیــــم غزل را

پیش قدم پاشنه هایی که بلند است



تاريخ : جمعه یکم مهر 1390 | 16:11 | نویسنده : شعر و غزل امروز

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز

آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات

می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 | 12:24 | نویسنده : شعر و غزل امروز
ای دلبریت دلــهره ی حضرت آدم

پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم

پلکـــی بزن از پلک تو الهـــــام بگیرم

تا کاسه ی تنبور و سه تاری بتراشم

هر مــــاه ته چا نشد حضرت یوسف

هر باکره ای هم نشود حضرت مریم

گاهی غزلم!گم شدن رخش بهانست

تهمیــنه شـود همدم تنهایــــی رستم

تهمینه شود بستر لالایی سهراب

تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم

تهمینه ی من ترس من این است نباشد

باب دلت این رستم بـــی رخش پر از غم

این رستم معمولیه ساده که غریب است

حتــــی وســــط ایل خودش در وطنش:بم

ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند

ناچاری ازین مردن تدریجی کـم کم

هرجا بروم شهر پر از چاه وشغاد است

بگذار بمانـــــم کـــــــه فدای تـــو بگردم

من نارون صاعقـــه خورده تو گل سرخ

تو سبز بمان من به درک من به جهنم



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 | 19:34 | نویسنده : شعر و غزل امروز
من ارگ بــم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

این تاول و تب‌خال و دهان سوختگی‌ها

از آه زیــــاد است ، نــه از خوردن آشی

از تُنگ پریدیم به امید رهایـــی

ناکام تقلایی و بیهوده تلاشی

یک بار شده بر جگرم  زخـــم نکاری؟

یک بار شده روی لبم بغض نپاشی؟

هر بار دلم رفت و نگاهی بـه تو کردم

بر گونه‌ی سرخابی‌ات افتاد خراشی

از شوق هم‌آغوشی و از حسرت دیدار

بایست بمیریم چه باشی چـه نباشی



تاريخ : دوشنبه هفدهم مرداد 1390 | 22:36 | نویسنده : شعر و غزل امروز

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است کــه در دام نــگاه افتادن

سیب شیرین لبت باشد و آدم نـخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

آخر قصـــه ی هر بچه پلنگــی این است:

پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن

با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است

سر و کارت به خط و چشـم سیاه افتادن

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پـی شاه افتادن

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 | 21:5 | نویسنده : شعر و غزل امروز

وقتــی بهشت عـزوجل اختــراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد‌‌

در چشمهای خسته‌ی مردی نگاه کرد

لبــخند زد و قنــــــد بدل اختـــراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هالــــه‌ای به دور زحل اختــــــراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیـــج‌ فارس

رقصید و درحجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود ولی واژه‌ای نداشت

نزدیک ظهر بود غــــــــزل اختراع شد

آدم وسعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختـــــراع شد

"یک دست جام باده و یکدست زلف یار"

این گونـــه بود ها ! کـه بغل اختراع شد

یک شب میـــان شهـــر خرامیـد و عطســـه زد 

 فرداش .... پنج دی ...... و گسل اختراع شد!



تاريخ : جمعه هفدهم تیر 1390 | 13:34 | نویسنده : شعر و غزل امروز

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور



تاريخ : دوشنبه سیزدهم تیر 1390 | 16:14 | نویسنده : شعر و غزل امروز
گیــرم تمـــام شهر پر از سرمه ریزها

خالی شده ست مصر دلم از عزیزها

داش آکل و سیاوش و رستم تمام شد

حالا شده ست نوبت ابــــــــرو تمیز ها

دیگر به کوه وتیشه و مجنون نیاز نیست

عشــاق قانعند بــــــه میــخ و پریـــــزها

دستی دراز نیست به عنوان دوستی

جـــــز دستهـــای توطئه از زیـر میزها

دل نیست آنچه جز به هوای تو می تپد

مجموعه ایست از رگ و اینجور چیـزها

خانم بخند! که نمک خنده های تو

برعکس لازم است بـــرای مریضها

چون عاشقم و عشق بسان گدازه داغ

پس دست می زنم بـــه تمامی جیزها


تاريخ : یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 | 21:0 | نویسنده : شعر و غزل امروز
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد



تاريخ : چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 | 1:9 | نویسنده : شعر و غزل امروز

لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را

بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را

ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند

هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

عاروس غزل های منی بی برو برگرد

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را



تاريخ : چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 | 20:48 | نویسنده : شعر و غزل امروز

لبخند زدن معجزه ی لب رطبی هاست

دنیا به خدا تشنه ی گیلاس لبی هاست

یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن

این اوج تمنــــــای قوطی حلبی هاست

تشبیه شما به غـــــــــزل و ماه و ستاره

همسایه ! ببخشید که از بی ادبی هاست

ناخن بجــوی ، بغض کنی ، قهــوه بنوشی

این عادت هر روزه ی آدم عصبی هاست

گفتی غزلت تازه شده ، دست خودم نیست

از لطف خرامیدن چـــــــادر عربی هاست



تاريخ : چهارشنبه چهارم خرداد 1390 | 13:47 | نویسنده : شعر و غزل امروز

باد می آیدو می کاهد از آه لب تو

آه از تر شدن گـاه بـه گـاه لب تـو

اوج یک خواهش تر در دل تابستان است

خنکــای سبد تــــوت سیــــاه لب تـــــو

"بختیاری" شده ام ایل به راه اندازم

رمه ای بوسه بیارم لب چاه لب تو

پـــرده در پـرده غــــزل مست "مرکب خـوانی"

می چکد نت به نت از"شور"و"سه گاه"لب تو

*

غیر من که غزلام یک به یک ارزونی تست

جیگرش پاره بشه هـــرکی بخواهه لب تو



تاريخ : سه شنبه سوم خرداد 1390 | 12:35 | نویسنده : شعر و غزل امروز

خدمت شروع شد، تاريك و تـو بـه تـو

بي عكس نامزدش، بي عكس «آرزو»

شب هاي پادگان، سنگين و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....

نه... نه نمي شود، فرياد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشك شاملو...

توي كلاهِ خود، لاتين نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

اين جا هـــوا پسه، اينجـــا نگـو نگـو»

يك نامــــه آمد و شد يك تــــراژدي

اين تيتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» و ستاره ها چشمك نمي زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود

تصميم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشك در نگـــاه، با بغض در گلو

بالاي بــــــرج رفت و ماشه را چكاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 | 5:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
بانوی ترم پنجم من ، ای فرشته نام

دزدمونای زندگی شـــــــــاعری درام!

هارمونی منظم آثــــــــــــــــار بتهوون

مانتو كلوش! خانم دانشكده، سلام!

از بس قدم زدم به دليل همين غـزل

بر گُــرده های شهر بجا مانده رد پام

اين روزهــــــا بدون تو، نه سينما نه پيتـ...

..زا، من نشسته‌ام و همين بسته آدامـ...

..سی كه تو آن دوشنبه به من هديه داده‌ای

با يك بغل ـ به قـــــول خودت ـ عشق، احترام

آدامس می‌جوم و به تو فكر می‌كنم

بــــــــر مبلهای كهنه سلمانی غلام

هی قرص، هی مسكن اعصاب، هی غزل

بی‌خوابی من و دو سه بسته «لـــورازپام»

تقصير تست، پای دلم را وسط نكش

ای در كنـار شعر من آهنگ بی كلام!

اين ترم واحد غزلـم را تو پاس كن

آن ترم زير برگه من بود ـ 9 ـ تمام

مصراع آخری چقدر پــــــــاک و ساده است

ماییم*، هميشه مخلصتان، نقطه. والسلام!


تاريخ : سه شنبه بیستم مهر 1389 | 5:38 | نویسنده : شعر و غزل امروز
يك سينه حرف هست، ولي نقطه‌چين بس است
 
خاتون دل و دمــــــــــاغ ندارم.... همين بس است
 
يك روز زخــــــــــــم خوردم يك عمر سوختم

كو شوكران؟ كه زندگي اينچنين بس است
 
عشق آمده‌ست عقل بـــــرو جاي ديگري

يك پادشاه حاكم يك سرزمين بس است
 
مورم، سياوشانه به آتش نكش مــــــرا

يك ذره آفتاب و كمي ذره‌بين بس است
 
ظرف بلـــــــــور! روي لبت خنده‌اي بپاش

نذري نديده را دو خط دارچين بس است
 
ما را بــــــه تازيـــانـــــه نـوازش نكن عـــزيـــــز

كه سوز زخم كهنه‌ي افسار و زين بس است
 
از این به بعد عزيز شما باش و شانه‌هات

ما را بــــــراي گريه سر آستين بس است


تاريخ : دوشنبه چهاردهم تیر 1389 | 4:41 | نویسنده : شعر و غزل امروز

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون

در عصــــر شرجی غزلی غرق ادکلن

یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ

از بستگان دختر همسایه‌ی « نــــــــــــــرون»

بر روی کاج پیر دلـــــــم لانه کرده‌اند

آرام و سرد مثل غم و خنده‌ی ژکون...

« د» وزن بیت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعــلات مفــاعیل فــــــاعلن

من قانعم تو را به خــــدا جان مادرت

امشب بیا و روسری‌ات را سرت نکن



تاريخ : یکشنبه سی ام خرداد 1389 | 4:24 | نویسنده : شعر و غزل امروز
اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام؛ ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم

من، این من غبار؛ چــــرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمـــــــــــــــــــــــــــانی‌ام

"شاعر شنیدنی است" ولی دست روزگار

نگذاشت این کـــه بشنوی‌ام یا بخــوانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند

من دوست‌دار بستنی زعفــــــــرانی‌ام


برچسب‌ها: شعر و غزل, شعرو وغزل امروز, حامد عسکری, اشعار حامد عسکری

تاريخ : شنبه بیست و نهم خرداد 1389 | 4:21 | نویسنده : شعر و غزل امروز
سلام سوژه نابــم برای عکاسی‌

ردیف منتخب شاعران وسواسی‌

سلام «هوبره»ی فرش‌های کرمانی‌

ظرافت قلیان‌های شاه عباسی‌

تجسم شب باران و مخمل نـــوری‌

تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی‌

و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده‌

به روی جامه‌دران با کلید «سل لا سی»

دعا، دعای همان روزگار کودکی است:

خدا تُنه ته دو باله تو مــــال من باسی‌