تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 | 0:27 | نویسنده : شعر و غزل امروز
این روزهــا  کـــــه آینه هم  فکــر ظاهر است

هرکس که گفته است خدا نیست کافراست

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب

باید قبول کرد که گندم مقصّر است

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود

گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کمتر  در  این  زمانه  بـــه  دل  اعتماد  کن

وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

شاعر فقط برای خودش حرف می زند

در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم

حالا نمــاد فاصله در ذهن شاعر است

در ایــن دیار ، آمدن نــو بهـار ِ پوچ

تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

دارد قطار فاجعـــه نزدیک مــی شود

بمبی هنوز در چمدان مسافر است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وبلاگ غزل پست مدرن سیدمهدی موسوی


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, شعر و غزل, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه دوم اردیبهشت 1392 | 21:52 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1392 | 10:46 | نویسنده : شعر و غزل امروز
خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است

خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید

آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه

ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!

حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم

«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود

یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند

از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم

رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!

راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت

بعد هر س..ک...س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه

بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایه

حسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود

حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود

«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید

اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود

خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خستـــه از بــــودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو

خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته

رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»

تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد

دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کرد

سوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من

شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی

«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت

مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم

پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!

شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند

«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!

تلــــــخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...

شب ِ  تا  صبـــح ،  کنـــــار تلفن  زار  زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام

شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی

«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!

پاره شد پیرهنـم... دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!

مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد

مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را

در شب یخزده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی

دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم

کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی

فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت

فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم

«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

ما  کـــه  کردیم  دعا  تا  کــــه  چـــه  با  ما  کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید

بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد

«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست

اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست

«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!

خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود

می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ

بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!

به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز

به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!

به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها

به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, اشعار سیدمهدی موسوی, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 | 2:48 | نویسنده : شعر و غزل امروز
نماندست چیزی به جزغم ... مهم نیست

گــرفته دلـــم از دو عالم ... مهـــم نیست

تـــو را دوست دارم قسم به خدا که...

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

فقــــط  آرزو  مـــی کنم  کــــه  بمیرم

پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست

همان وقت رانده شدن به زمین ... آه !

بـــه خود گفت حوّا که آدم مهم نیست

بیا  تا  علف هــــای  هرزه  بکاریم

اگر مرگ گلهای مریم مهم نیست

ببین! مرگ هم شانس مي خواهد ای عشق

فقط  خوردن  جامی  از  سم  مهـــم  نیست

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست،

گرفته  دلـــم  از  دو عالم ،  مهم  نیست,

بمانم ، بخوانم ، برقصم ، بمیرم ...

دگر هیچ چیزي برایم مهم نیست


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز

تاريخ : چهارشنبه نهم اسفند 1391 | 21:14 | نویسنده : شعر و غزل امروز

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب

مرا بگیـــر چنـــــان جفت خـــــویش لب بـــــر لب!

چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!

عجب فــــرشته بـــا مزّه ای ست لامصّب!!

جلو نرو کـــه به پایان نمی رسد این راه

کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!

چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چقدر مُهر سکوت؟!

رسیده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب

کدام آتش عـــاشق بــــه روح من پیچید؟

که سوخت پیرهن خواب های من از تب!

که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست

کـــه فکر می کند این روزها به تــو اغلب

که چشم های ِ سیاه ِ قشنگ ِ خیس ِ بد ِ...

کـــه عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب!

ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا

اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب

غــــزل تمام شده، وقت نحس بیداری ست

تو تازه می رسی از راه خانم ِ... چه عجب!!


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | 19:4 | نویسنده : شعر و غزل امروز
یک هیچ ادکلن زده با موی فرفری

شاید وکیل پایــــه یک دادگستری

دارد دفاع می کند از دختــری که نیست

اسمش پری نه!از همه ی جنبه ها پری!

از یک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ

یک مشت موی سرزده از زیر روسری

از دختری که گفته به این هیچ عاشقست

از دختـــری کـــــــه رفتـــــه بــا مرد دیگری

لیلای قصه خط زده کل کتاب را

پیدا نموده شاید مجنون بهتری!

رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل

فریاد می زند کــه تــــو دختر مقصری؟!

دختـــر فقط عروسک بازی زندگی ست...

...تو مرده ای به خاطر این جرم :دختری!

دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و...

وقتی که از تمامی خود رنــج می بری

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست

می خواهــی آسمـــــان را  بالا بیـــــــاوری...

قاضی نگاه می کند آرام و مرگبار

بـــه دادگاه و صندلــی ِ پیـر داوری

از خود سوال می کند آیا نمی شود

آیا نمی شود که از این جرم بگذری؟

رو می کند بـــه سمت وکیل در آینه

با یک نگاه خسته و یک جــــور دلــــخوری

شاهد:خودش دلیل :خودش حکم:زندگی

قاضی:خودش وکیل:خودش متهم: پـــری

---------------------------------------------

آدرس جدید وبلاگ سیدمهدی موسوی غزل پست مدرن

آدرس جدیدوبلاگ فاطمه اختصاری رقص روی سیم های خاردار


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, اشعار سیدمهدی موسوی, شعر و غزل امروز

تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 17:34 | نویسنده : شعر و غزل امروز
امشب شب جمعه ست،جمعه!... و تو غمگينی

من در کنــــــارت هستــــم و من را نمــــی بينی

هـــی عکسها دور سرت  در گريــــه می گردند

«آهنگران» ، «چمران» ، «جهان آرا» و «آوينی»

يادت ميايد: « قرمه سبزی دوست دارم با... »

از انعکـــاس عکس گنگت  داخل سينـــی

« احمد» پدر را اشتباهی محض می داند

خط می زند« زهرا» مرا از دفتر دينــی!

تو مثل سابق پيش من در چادری گلدار

با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بينی

در رکعت سوّم بـــه شک افتاده ای انگار

و پشت شيشه می زند باران سنگينی!

دارند می پوسند با تو ، با زمان ، با عشق

بر روی ميــــز کار من گلهــــای تـزئينــــی

از من چـــه مانده جـــز دو تا تصوير بر ديوار

يک راديو ، يک خاطره ، يک فرش ماشينی

شـبها ميان سجـده می آيی به آغوشم

امـــّا نمی فهمد تو را اين شهر پايـيـنی!

تا صبـــح گريــــه می کنم در عطر موهايت

سر را که بالا می کنی من را نمی بينی...


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز

تاريخ : جمعه سی و یکم شهریور 1391 | 19:45 | نویسنده : شعر و غزل امروز
پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"

بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را

یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو

وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من  ،  عزیـــز غــم انگیز برگریـــز

یک روز می رسم و تو را می بهارمت!!!


برچسب‌ها: سید مهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, شعر و غزل, غزل پست مدرن, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه چهارم شهریور 1391 | 12:0 | نویسنده : شعر و غزل امروز

عقاب عاشـق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت، غریبانــه تـر پدر برگشت

رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشـم های او نِگریست

-«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست

که تشنه است  کویـــری کــــه در تنش دارد

که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

«کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّـا... بگو کجا بودی؟!

همین که چشم گشودم به... مرد خانه نبود

رسید  نامه ات امّـــا... نـــه! عاشقـــانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّــا وصیّت خـــون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

که هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تــو کـــوچ کردی و با مـــا کنایه هــــا ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنــایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیــــم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها

به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بـــودی و صد بار تسلیت گفتند

تمــام شهر گرفتار ترس و بیــم شدند

تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتـــار واژه ی «خود » شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

بــه بــــاد طعنه گرفتند کــار ِ مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منـی  کـــه  مونس  رنــــج  دقایقت  بـــودم

سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »

نگـــاه کردم و دیدم پدر سرش خـم بود

نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچــه غریبه، هنـــوز عاشق بود

-------------------------------------

آدرس جدید وبلاگ دکتر سیدمهدی موسوی غرل پست مدرن


برچسب‌ها: سید مهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, غزل پست مدرن, حتی پلاک خانه را, شعر و غزل

تاريخ : سه شنبه هفدهم مرداد 1391 | 19:20 | نویسنده : شعر و غزل امروز
نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی

مرا گرفتـــه و از خواب هـــا تکان بدهـــی

نخواستم کـــه بگویــم: «پدر بمان با من»

زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی

نخواستم که بگویی چه می شود بی ‌تو

نخواستم که به من راه را نشان بدهی

«قبـــول» کردی و کردم جدایــی و غـــم را

که ‌خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی

نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است

نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است

برای تو کــه مرا بیش و بیشتر بودی

صدای اطمینان، روی قفل در بودی!

برای تــو کـــه دوباره مرا بغل بکنی

تویی که از دل این بچّه باخبر بودی

برای اسم قشنگت که یاری ام می داد

طلسم آرامش موقــــع ِ خطــــر بـــودی

برای تو که تمامی ِ خوب های منی

برای تو که خلاصه کنـم: پدر بودی!!

قرار شد کـه به من غربت جهان برسد

قرار شد پدر من بـــه آسمــان برسد

که منتظر باشم تا دوباره در بزنی

کسی بیاید و تنها پلاکتان برسد!

تو نیستی و من و بــرج هــای تکراری

تو نیستی و من و عشق های بازاری

تو نیستی و مرا می جوند هی شک ها

تو نیستـی و من و خنده ی مترسک ها

تو نیستـی و من و روزهـای شبزده ام

تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!

تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت

کـه توی «کنگره» با سکّه ای فروختمت

فروختــم همــــه ‌ی خاطرات دورم را

فروختم همه ی خویش را، غرورم را

فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها

و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها

و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها

میـان خنده‌ی «هرچند»ها و«لابد»ها

و گـــم شدند تمامــی آن اصولــی که...

و گم شدم وسط ِ کیف های پولی که...

پدر! صریح بگویم، صریـح و بی پرده

پدر! نگاه بکن: مهدی ات کم آورده

بگیر دست مرا مثل کودکــی هایم

بگیر دست مرا... پا به پات می آیم

بگیر و پاره ‌کن این روزهای‌ زشت مرا

به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...

شبی دراز شده، اعتراض ها مرده

غـــرور در دل «بازی دراز»هــا مرده

قرار تازه‌ ی ‌من، توی ‌کوچه، ساعت ‌هشت

و بــی قراری تو توی جبهه ی «سردشت»

و بی قراری تیر و تو، توی «چزّابه»

هـــزار دختر و من، پیتزا و نوشابه

شبی ‌که غصّه از این بیشتر نخواهد شد

شبـی دراز کـــه دیگر سحر نخواهد شد

نشسته است زمستان، بهار خوابیده

شبی که ساعت شمّاطه دار خوابیده

بگیر دست مرا، مثل مرده ها سردم!

پدر! کمک بکن از راه رفتــــه برگـردم

که از زمانه بپرسم: چرا، چرا و چرا؟؟؟

که افتخار کنم عکس روی طاقچه را

که افتخار کنم خنده ی قشنگت را

که باز بوسه زنم لوله ی تفنگت را

کــه باز زنده کنــــم  خاطرات  دورم  را

که پس بگیرم از این سال ها غرورم را

هــزار ترکش اندوه مانده توی سرم

نگاه می کنم و از همیشه گیج ترم

هزار مدفن گمنام روبروی من است

هزار ابـــر لجوجند تــوی چشم ِ ترم

که ‌بیست ‌سال ‌گذشته ‌ست، بیست ‌سال ‌تمام

هنوز منتظرم، مثل قبل منتظرم!

نمی رسیم بـــه هـــم مثل ریل های قطار

که آسمان ‌تو ‌دور است ‌و من ‌شکسته ‌پرم

تمام عشق، تمام ِ زمان، تمــام زمین

تمام شعر من و اشک های مختصرم

تمام آنچه ‌که باید، تمام ‌آنچه ‌که نیست

برای خوبترین واژه ی جهان:

            پدرم!

..........................

آدرس جدید وبلاگ سیدمهدی موسوی غزل پست مدرن


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, اشعار سیدمهدی موسوی, حتی پلاک خانه را, شاعر پست مدرن

تاريخ : شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 | 18:53 | نویسنده : شعر و غزل امروز

دارم بــه گریــه مـی كنم و گریه می كنم

از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گریه می كنم...

تو نیستـی! شبیه كلیدی بدون قصر

پرسه زدن به تنهایی در «ولیّ عصر»

من ، سردی نبـــودن دستـــی كــــه هیـــــچ وقت...

شب ، تاكسی ، صدای «مهستی» كه هیچ وقت...

«به من نگا كن واسه‌ی یه لحظه / نگات به صد تا آسمون می ارزه»

باران به شیشه می زند از چشم های من

حتی نمی رسد بـــه خودم هـم صدای من

باران ، صدای هق هق مردی كه داشتی

كـه جا گذاشتیش ، «مرا» جا گذاشتی!

از پشت شیشه رد شدن چند خط ّ كج

باران ، صدای گریــه ی یک خانـه در كرج

«تو خاموشی ، خونه خاموشه / شب آشفته ، گل فراموشه»

در خواب های كوچك تو دیر كرده ام

از تارهای حنــجره ات گیــر كرده ام

دارم شبیه یک حشره گریه می كند

بر روی تخت یک نفره گریـه می كند

یک عنكبــــوت سیر ته خواب های زن

كه زل زده به مردمک چشم های من

«اون نگاه گرم تو یادم نمی ره / بوسه‌ی بی شرم تو یادم نمی ره»

از روزهـــای مَردُم و مـــردم شبت شدن

در كوچه های خلوت ، لب بر لبت شدن

از یك مسیــــح گمشده روی صلیب من

از دست های كوچک تو ، توی جیب من

از من كه بی تو هیچ زمانی و هیچ جا...

از یک قطار پُست شده سمت ناكجــــا!

«هر چی آرزوی خوبه مال تو / هرچی كه خاطره داریم مال من»

یك كیسه ی زباله به من قرص خورده است

یك تیـــغ نصفه داخـــل حمّــــام مرده است!

بوی جنـازه در تن من می دهد كسی

دارم به مرگ می روی امّا نمی رسی

زل مــی زنم بــــه آینه ی بد قیافـــه ام

خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام

«اگه حتی بين ما / فاصله یک نفسه / نفس منو بگیر

                                                   نفس منو بگیر...»


برچسب‌ها: شعر پست مدرن, سید مهدی موسوی, اشعار سید مهدی موسوی

تاريخ : جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 23:47 | نویسنده : شعر و غزل امروز

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانـی کـــه عازم سفر است

من از نگاه کلاغـــی کـــه رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

بـــه عشقبازی من با ادامـه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

به بچّـــه ای که توام! در میان جاری خون

به آخرین فریادی کــه توی حنجــره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن ِ دمپایـی بر آخرین حشره

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»

بـــه دست هـــای تـــــو در آخــــرین تشنّــج هام

بـــه گریـــــه کردن یک مرد آن ور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلـم های ندیده، به مبل خالی من

بــــه لذّت رؤیایت کــــه بر تن ِ کفــی ام…

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»

بـــــه چــــای خوردن تــــو پیش آدم بعدی

قسم به اینهمه کـــه در سَرم مُدام شده

قسم به من! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام

دوبــــاره برمـی گردم بــــه شهــــر لعنتـــــی ام

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت

دوباره برمــــی گردم به امن ِ آغوشت

بـه آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …

دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 22:29 | نویسنده : شعر و غزل امروز

دلخسته ام، از اینهمه دیوار ِ بی در که...

«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور کـه»

دنیا تـــــو را برد و بـه نفرت هاش عاشق کرد

این غول تنها، گوشه ی قصر خودش دق کرد

غولی که آخر توی «فصلی سرد» خواهد مرد

یا از تـــــو یا از شدّت سردرد خـــــواهد مـــرد

«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:

که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!

دلــــخسته ام از شهر نامردی و رندی ها

پایان خوبم باش! مثل ِ «فیلم هندی» ها...



تاريخ : چهارشنبه سی ام فروردین 1391 | 10:6 | نویسنده : شعر و غزل امروز

ناگهان زنگ مـی زند تلفن، ناگـــهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشــی، واقعـــا عاشق تنت باشد

روبرویت گلـولــــه و باتـوم، پشت ســــر خنــــجر رفیقـــــانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

دل بـــه آبــی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پــــــرتگاهـــی بـــــه نام آزادی مقـــصد ِ  راه آهنت باشد

عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم تـــوی دست لرزانت، تیــــغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکـی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد



تاريخ : چهارشنبه دوم آذر 1390 | 15:3 | نویسنده : شعر و غزل امروز
برای دفعه آخــــــر بیا کمـــی بــه عقب

به چشمهای صمیمی، لبان بی رژُ لب

شروع قصه همین بود: پنجره وا شد

و بــی نهــــایت دیوار باقـــــی مطلب

به جستجوی تو رفتم دو سال در باران

و سوختـــم همـه عمر در تشنج و تب

خدا چه کرده به من که پس از دوسال هنوز

ولــــم نمی کند این عشق، عشق لامصّب!

بـــه جای آنکه بگویــــی بـرو خداحافظ

مرا ببوس صمیمانه عشق من: عقرب!

***

تمام هستی این شعر نعش روباهیست

کــــه در میان دلم گریه کرده از سر شب



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 | 11:56 | نویسنده : شعر و غزل امروز

از چشــم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند
فحشـی ست در دلــــم کـــه شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز مـــی کنند مرا قورباغـــه ها
از یاد مـــی برند مــــرا دیگـــــری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند
در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنـــی کــــه منــم داوری کنند
با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهـری کنند!!
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود

با ابرهای غمــــزده خاکستــــری کنند
ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجـن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما کـه دوستیم
!!
از دعــــوی ِ برادری ِ با سبیــل ها
!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها
!!
از تخت هـــای یک نفــره تا فشار قبر

خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها
در جنگ بین باطل و باطل کـــه باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم

امــروز مــــی برند مـــرا جــــرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات مــــی کنند تمـــــــــام ِ دلیـــــــل ها
در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند

دارند بیت هـــام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگـــر گــونــه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام هـــا نپــــــرس، از این بازی ِ زبان
!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است

از کودکیت، اکثــــر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولـــــی ادبیـــــّات، درد بـود!
داری من و جنـــــون مرا حیف می کنی

داری شعار می دهم و کِـیف می کنی
در شـهر ما پرنده ی با پــــر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود

اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جـــــز وقت ارث با تــــــــو برادر نمی شود
از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنـــــــج، گنــــــــج میسّر نمی شود
!!
می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم

از شعر گریــــه می کنــــــم و شعر می شوم!
از کاج هام موقــــع چاقــــو زدن توام

بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!
افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها

محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها
تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامـــی ِ … در جشنواره ها
شب های حرف و س.ک.س ِ به سیگار متـّصل
و اشک هـــــای شـــــعر، کنـــــار ِ در ِ هتـــــــل
دارم سؤال مــــی شوی از بـی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها
تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنــم دوباره به کنج ِ کتاب ها
از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّـــــه کــــــه یک جور انتهاست!
تا صبــح عــر زدن وسط ِ دست های تو

بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محـــو شده پشت دودها
از قصّــــه ی دروغــــی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ نامـوس ِ باغ ها

آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ  من  از  همـــــه ی  اتفــــــاق  هـــا
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار  مـــی بــرنــــــد  کماکان  الاغ هــــــــا!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات

از خانه ام! بـــه گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجـن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها
!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت
!
بهتت زده! شکسته در این شــهر باورت

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
این بار اعتمـــاد کنــــــی خاک بـــــر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست

ای زندگــی بمیر! کــــــه صبرم زیاد نیست
از زنگ بـــی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامـــه ســــــر ِ کارمـــزدها

از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کــــردن ِ همـــــه با آفتابه ها
از چند تا معادلــــه و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیـــــم هـــــا!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها
!!
از گریـــــه ی تمـام شده بعد ِ چند روز

از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟
!!
از این شب برهنـــــه چراغ مرا بگیر

از قرص های خسته سراغ مرا بگیر
دستــی بــه روزهـــای خرابـــــم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری
دارد جهـــان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند
*
رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش
پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!
شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه

آوازهــــــای رفتگری مـــی رسد به گوش



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 | 2:33 | نویسنده : شعر و غزل امروز

خدا را خودکشــــی کردند از تاریــــخ، تختــــی ها

و شد سلطان جنگل، گنده ی میمون درختی ها!

اگر که گوسفندم یا خدایم غول یک چشم است

مدار حرکت کلّ جهان بر پایه ی پشــــم است!!

که پشمم! کلّ این بازی شعر و شورها کشک است

پیازی خرد کن! بر چهــــره ی تمساح ها اشک است

شب است و همنوایی کلاغان با مسلسل ها

میان خرمنـی از پشـــم می سوزند جنگل ها

غروبی کاذب است این در افق ته مانده ی خون ها

پیازی خرد کن کــــه جشن مـی گیــرند میمون ها

گناه اوّلت این بود که می خواستی «باشی»

سر ِ گنجشک را کردند تـــوی حوض نقاشی

شراب و خون به هم سر کرده می نوشندکرکس ها

بیاور آب زمـــــزم را بــــــــــــــــه تقدیس ِ مقدّس ها!

*

شبی غرّید شیر و از جهان ِ شوربختی مُرد

خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد کـــه تختی مرد

عوض گشتند از تاریـخ ِ بی تاریخ، قانون ها

کسی در آینه خندید و خندیدند میمون ها

جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک ها

تمام بچّــه شیران غرق بازی با عروسک ها

گذر کردیم از «باید» به درد ِ آخرین «شاید»

صدای باد مـــی آید، صـــدای باد مـــی آید

صدای باد از خوابیدن ِ پاییـــز با گل ها

صدای باد در افتادن ِ ما کم تحمّل ها!

صدای باد در غمگینی ِ گیسوی شرقی ها

صدای بــــاد از جشن تبــر با ارّه برقــی ها

صدای باد از مُهر ِ سکوت ِ مانده بر لب ها

صدای باد در آرامش شلیـــک در شب ها

که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند

گذر کردیـم و از نعش من و جنگل گذر کردند

*

یکـــی بودند گویـــا  اوّل و  پایان سختــــی ها

شبانه خودکشی کردند رستم ها و تختی ها

پیازی خرد کن بر سینه ی این آش ِ ناهمگون

پیازی خرد کن بر اشک هامان در میان ِ خون

بگو با غول یک چشمت که دشت پشم خواهد سوخت

که از سیگار، یا از بغض، یا از خشـــــم خواهد سوخت

بگــو با کرکســـان پیــــر از برگشتن ِ خـــــُم ها

به میمون ها بگو سر می رسد فصل ِ توهّم ها

به گنجشکان بگو از آخر ِ این فصل خفاشـی

که جادو می کند یک بار دیگر حوض نقاشی

بزن سیلی بـه گوش ارّه ها و باد ِ سرگردان

دوباره بچّه شیران را به جنگل هات برگردان

کــــه جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت

که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت

کسی در خانه های ساخته بر خون نمی خندد

کسی دیگر بــــه دلقک بازی میمون نمی خندد

*

زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را

زبان وا کرده بود و خودکشــی کردند تختی را

نمــی مرد و میان اشک و آتش  باز هــــم جــــان داشت

به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت

اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند

تمـام بچّه هـــا تاریـــخ جنگل را بلد بودند

صدای ســـرو در آینـــده ای آزاد می آمد

صدای باد می آمد... صدای باد می آمد...



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 | 19:42 | نویسنده : شعر و غزل امروز

[از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده کـه خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریـــــه می کنـــــی زیــر ِ پتــو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار مــــی کشـی

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب مــــی پری انگشت هاش در...

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

از خواب مــی پری از داغـــی پتـو

بالا می آوری... زل می زنی به او...

از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبــــور ِ عاشقــی! محـکوم ِ رابطه!

از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس، نفس...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کـــــم شده، از گریـه ی زیاد

از خواب مــــی پرم... رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب مـــی پــری با جیــــــــــر جیـــــــــــــر تخت

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

[از خواب هــــا پـــرید در تخت دیگـــری

از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب مــی پری... از خواب می پرم...]



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 | 22:25 | نویسنده : شعر و غزل امروز

نور بی اسم توی ذوقم زد
باز شد یک دریچه در کمدم
اول شعر از تو افتادم
به کجایی که می رود به خودم

اسب سرکش شب مرا زین کرد
از سر زندگیت سر رفتم
پاره خطی شدم که پاره شده
بی تو از صفر تا سفر رفتم

برج میلاد مثل من خم شد
«ده مهر»ی شدم به خوبی تو
خاطراتم به جاده ای پاشید
رد شد از پیش اسب چوبی تو

سینه می زد من از امام حسین
لب آسفالت ها ترک برداشت
کوچه تا بغض انقلاب رسید
عشق را چند جور شک برداشت

تاکسی از  جلوی من رد شد
دست خود را به دست من دادی
تیر و بهمن کشیدم از سیگار
تا رسیدم به برج آزادی

خواستم از خودم فرار کنم
به تو از هر دقیقه برخوردم
گفتم اسم تو را و زنده شدم
توی هر کوچه ی کرج مردم

از حساب تو جبر شد رفتن
چک بی مبلغت به من برگشت
مثل تنها قدم زدن تا صبح
توی شب های خیس گوهردشت

وسط خودکشی و عشق شدن
روی یک پشت بام خواب آلود
قار قار کلاغ ها می گفت
که یکی بود و هیچ وقت نبود

دل من منفجر شد از غصه
تا که بمب اتم شروع شود
چادرت خیس گریه ام شد تا
شوری آب قم شروع شود

حوض اشک مرا وضو می کرد
با جنون زل زدم به ماهی که...
سایه ای مثل من بلند شد و
نامه انداخت توی چاهی که...

به بخاری داغ چسباندم
تا که این سوخته لبم بشود
جدل و فقه را کنار زدم
تا که عشق تو مذهبم بشود

ساخت معجونی از غم و تردید
بعد آهسته در دهانم برد
خواب شیرین مرا پراند به تو
شور خواند و به اصفهانم برد

همه ی فَرج ها فَرَج شده بود
تا که هر شهر چل ستون بشود
سی و یک مشت پل زدم تا تو
تا که رودی که نیست خون بشود

سال ها خسته تر از آینده
جاده ی ناتمام گز کردم
مثل زاینده رود خشک شدم
تا که این راه را عوض کردم

خشم خورشید توی مغزم زد
خاطرات تو پاک شد از دم
نیچه زرتشت را به دستم داد
تابلو گفت ساکن یزدم

رفت بر باد زندگیم... چرا؟
خانه در خانه بادگیر شدم
چشم بودی به خواب بسته شدی
چشمه ای بودم و کویر شدم

روز و شب می شمردم و مردم
ریگ ها و ستاره هایش را
آن قدر اشک ریختم از تو
تا خدا آفرید آتش را

اتوبوسی به راه افتاد از...
شیشه را چند بار خواب گرفت
سعدی افتاد توی حافظه ام
ماه از چشم من شراب گرفت

باغ نارنج توی دستم بود
لب به لب شد لبم به گردن تو
کرد حمام توی چشم وکیل
آب شد ذره ذره در تن تو

ترک شیرازی ات مرا لرزید
در سماعی که تن تتن تتتن
گریه کردم برای تو مردم
گریه کردی برای من.... مثلاً!

خسته از رفتن و بدون امید
زخمی مانده روی دوش شدم
شانه ام مثل ارگ بم لرزید
مثل خرما سیاه پوش شدم

توی کرمان داغ سوخت خدا
قلب من توی جیب تو گندید
مثل ابری لجوح گریه شدم
پسته ای داشت باز می خندید

چشم من میخ شد به ثانیه هات
میخ یعنی «خودت چه می کردی؟!»
مثل آقا محمد قاجار
چشم های مرا درآوردی

هر چه بود و نبود قسمت شد
تا به من غربت جهان برسد
تا که این داستان بی سر و ته
لب مرزت به زاهدان برسد

پخش شد در تمام هستی من
رد یک چند شنبه ی خونی
رد شدم از کنارت آهسته
مثل یک جنس غیر قانونی

درد بی دردی ام به دردم خورد
خاطرات تو دفن شد در خاک
دود شد چشم های قهوه ای ات
مثل در منقل کسی تریاک

ماه در متن شب قدم می زد
دست من روی بغض حساست
تن داغ تو را شنا کردم
تا رسیدم به بندرعباست

جزر و مد بود و دور و نزدیکی
و به این جبر و جبر خیره شدن
خسته از اسم های گوناگون
گوشه ی نقشه ای جزیره شدن

شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها
قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد
چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!

توی رگ هام نفت جریان داشت...
شعله ات گفت که بسوز و بساز!
جنگ را از کنار دور زدم
تا رسیدم به غربت اهواز

لب کارون به شوق رقصیدم
تا به آغوش تو کشیده شدم
تاول هشت سال بغضت بود
نخل هایی که سر بریده شدم

ابر بودم به عرش تکیه شده
بعد باران شدم زمین رفتم
خواستم با خودم قدم بزنم
تا که یک دفعه روی مین رفتم!

منفجر شد تمام کودکی ام
پخش شد در جهان نیمه تمام
هر طرف توپ و تانک و خمپاره
جاده می رفت تا خود ایلام...

قبرها را یواش وا کردم
بوی مهران و کربلا می داد
موشک بچه گانه ام برخاست
پشت دیوار عشقمان افتاد

پابرهنه دویدم از پی آن
با دو خاتون کنار کوه دنا
آب و نان را گرفتم و  خوردم
 تازیانه به دست های شما

نه سر کوه خواستم... و نه اسب
رفتم از دست های تو به عروج
در من از بی منی سخن گفتم
مثل خوابی گذشتم از یاسوج

فلسفه کردم از سکوت شدن
کشتی و کشتم از تو شاعر را
گوسفندان به راه افتادند
بی وطن بودن عشایر را

همه ی کشتزارهای جهان
مثل رؤیای من ملخ زده بود
رفتم از شهرکرد غمگینت
که به من سال هاست یخ زده بود

باورت می کنم که فکر منی
گریه ات می کنم؛ ولی شادم
سادگی های کوچکی دارد
کوه خوشبخت خرم آبادم

در سیاهی محض بی خبری
از غم و زخم های کاری من
چند قرن و هزاره عاشق توست
توی این غار کنده کاری من

خواستم مثل خاک کرمانشاه
سر به هر قصه ی جنون بزنم
خواستم توی خواب شیرینت
تیشه بر قلب بیستون بزنم

زل زدم توی چشم غمگینت
از لب تو نخورده مست شدم
لاف مردی زدم به کوه و دشت
پهلوانی پس از شکست شدم

خواب زن بود عشق رویاییت
راست کردم به تو شب کج را
خسته در کوه راه افتادم
آخرین گریه ی سنندج را

پشت سر: «تا ابد عزیزم» تو
رو به رو: «با خودت چه کردی» من
جمع شد کل ابرهای جهان
گوشه ای از لباس کُردی من

همدان بود تا همه دانند
چه کسی از سفر غم آورده؟
که چرا عقل بوعلی سینا
پیش چشمان تو کم آورده؟

رفت در قلب، خط میخی تو
کوه بودم که گنج نامه شدی
من به سختی جدا شدم از تو
تو به سختی مرا ادامه شدی

ظاهراً دیو قصه من بودم
همه ی راویان چنین گفتند
واقعاً دست بی گناه تو بود
که هُلم داد از سر الوند

از سر سینی ات انار افتاد
قلب من بود روی سردی خاک
خون تمامی مرز را برداشت
جاده خم شد به سمت شهر اراک

بچه ی روستایی  قلبم
گم شد از جیغ شهر صنعتی ات
سه... دو... یک... منتظر نشست و شمرد
تا که یک روز بمب ساعتی ات...

سنگ در پای من نشست کسی
خون شدم هر دو چشم غمگین را
بچه بودم... و عشق بازی کرد
همه ی پارک های قزوین را

دست تو دور گردنم هُل داد
دادهای مرا به سمت سکوت
شدم آن عشق غیر قابل فتح
کوچ کردم به قلعه ی الموت

در دل کوه ها پلنگ شدم
ماه من! خواستم قوی باشم
توی پس کوچه های زنجانت
روح غمگین منزوی باشم

سوخت یک بوته ی سیاه و پراند
خواب گنجشک های ترسو را
ساخت اما به خاطر تو نشُست
مادرم توی حوض چاقو را

عشق از متن زندگی برخاست
تا ورق پُر شد و به حاشیه رفت
لخت شد مثل خنده ای نمکین
توی دریاچه ی ارومیه رفت

مرد این داستان نشد... نه! نخواست
جز تو حتی به هیچ کس برسد
تیر عشقی کشیده ام که مگر
از دماوند تا ارس برسد!

با تو تا شمسُ و الضحی رفتم
رقصم از یاد قونیه لبریز
تا که با پای کوفته برسم
با تب عشق تا خود تبریز

شهریاری شدم که مُلک نداشت
جز همان دست های کوچک را
تا ببینم چگونه رفت از دست
تا بگریم قیام بابک را

گریه و گریه و کمی گریه
چیزهایی از این قبیل شدم
لهجه ی ترکی ام ترک برداشت
راهی شهر اردبیل شدم

چشمه ای شست از تمامی من
مردِ در قصه ی زنی بودن
توی یک کیف مشترک با عشق
بطری آب معدنی بودن!

بوی دریا مرا کشید به خود
بوی دریا نبود... نه! خون بود!
دست در دست هم قسم خوردیم
عشق انجیر بود و زیتون بود

اتوبوسی بدون راننده
خواب در ذهن صندلی رفتم
داد می زد کسی کمک... کُـ... کُـ...
توی مرداب انزلی رفتم

داشتم از کلوچه می گفتم
شب خوشمزه ی زنی در رشت
یک نفر گفت: دوستت دارم...
یک نفر گفت: بر نخواهم گشت...

رفتم و با خودم خیال شدم
بر نمی گر... نه.... دوستم داری
خوره شد شک؛ به روح من افتاد!
یک جنازه رسید تا ساری

رقص و قِلیان و عشق بازی بود
ساحل بی خیال بابلسر
داد می زد که آی آدم ها...!
داد می زد... و غرق شد آخر

داد می زد که آی آدم ها...!
گرگ ها زُل زده به او خندان
خورد دریا تن نحیفش را
بعد تُف شد به جنگل گرگان

در جدل بود عشق با نفرت
در خطوط شکسته ی بدنم
راه را مثل دست تو گم کرد
سرکشی های اسب ترکمنم

مرگ نزدیک و دیک تر می شد
آخر شعر بود و وقت عزا
داد می زد که خسته ام خسته
گریه می کرد: یا امام رضا!

باز در کوچه باد می آمد
گفتم این ابتدای ویرانی...
دست بردند داخل سیمان
چند تا نوجوان افغانی

چهره ی زعفرانی ام غم داشت
بزم عشاق را به هم می ریخت
دست بیرون کادر با اصرار
زهر در کام مشهدم می ریخت

سوت می زد پلیس بی سر تو
بی جهت از خودم فرار شدم
سوت می زد قطار تا سمنان
گریه کردم ولی سوار شدم

خسته بودم از این غم بی مرز
رفتن و باز بی سرانجامی
تا که سُبحانی ام به آتش زد
از دم بایزید بسطامی

بی رمق... ناامید... بی صیاد!
طعمه ی نیم مرده ای بودم
هرچه خود را حساب می کردم
چک برگشت خورده ای بودم

مثل یک دستبند طولانی
ترک زندان به مقصد زندان
پشت یک عمر جاده پیدا شد
شهر کابوس های من: تهران...

سعی کردم که گریه ات نکنم
مثل یک مرد کاملاً عادی
در دلم از تو انقلابی بود
نرسیدم ولی به آزادی

من نبودم ولی سوار شدم
توی ماشین گیج دربستی
که مهم نیست عاشقت بودم
که مهم نیست عاشقم هستی

جاده ی قم مرا جلو می برد
قصه تکرار می شد از آغاز
چند گریه کنار یک چمدان
چند ساعت به لحظه ی پرواز

خواندن از یک سکوت طولانی
رفتن از گریه های در تختم
عطسه ای لای نغمه ای غمگین
کوچ از سرزمین بدبختم

دور ها یک نفر مرا می خواند
با جنون زل زدم به ماهی که...
بی تو در اوج داستان بودم
بی تو توی فرودگاهی که...

پوزخندی شدم به واژه ی عشق
وطنم را! دیار مجنون را!
توی هر دستشویی اش ریدم
و کشیدم یواش سیفون را

اول قصه ی من از دیوار
آخر قصه ی من از سنگ است
خوب به من چه که هر کجا بروم
آسمان دائماً همین رنگ است...!

زنگ می خوردی از خداحافظ
بوق می خورد در سرم گوشی
بعد تنها صدای غربت بود
بعد تنها صدای خاموشی

در سرم غرش هواپیما
در دلم خون و گردش کوسه
با تُف افتاد و خاک مالی شد
زیر پاهام آخرین بوسه

قار قار از خودم به تو خواندم
آن که هرگز نمی رسید شدم
از زمینت به آسمان رفتم
توی یک ابر ناپدید شدم


برچسب‌ها: سیدمهدی موسوی, اشعار سید مهدی موسوی, مثنوی سفرنماه مهدی موسوی, شعر و غزل

تاريخ : چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 | 10:57 | نویسنده : شعر و غزل امروز

ديـــوار مست و پنجـــره مست و اطاق مست!

اين چندمين شب است که خوابم نبرده است

رؤيای « تو » مقابل « من » گيج و خط خطی

در جيـــغ جيــــغ گردش خفـّاشهــــای پـست

رؤيای « من » مقابل « تو » - تو که نيستی!-

[ دکتر بلند شد... و مــــرا روی تخت بست ]

دارم يواش واش... کــــه از هوش می رَ...رَ...

پيچـيده توی جمـجمه ام هی صدای دست ↓

هی دست ، دست می کنــی و من که مرده ام

مردی که نيست خسته شده از هرآنچه هست!

يا علم يا کـــه عقل... و يا يک خدای خوب...

- « بايد چه کار کرد ترا هيچ چی پرست؟! »

من از...کمک!...هميشه...کمک!...خسته تر... کمک!!

[ مــــامـــــــان يواش آمد و پهلــــوی مــــن نشست ]

- « با احتياط حمل شود که شکستنيـ ... »

يکهو جيرينگ! بغض کسی در گلو شکست!



تاريخ : یکشنبه سی ام مرداد 1390 | 11:59 | نویسنده : شعر و غزل امروز

حالا برقص ، رقص ...درآغــوش من برقص

من مرد می شوم ... و تو مانند زن برقص

دست مرا بگیر کــه گـــم مـی کنم ترا

در تن، تنم، تنت ... تتتن تن تتن برقص

من شعر می شوم که بگردم به دور تو

حالا بیــــا جلـــوی همین انجمن برقص

چیزی مهم نبود، مهم نیست جزخودت

کـــه اولا ... کـــه ثانیـــاً و ثالثـــا برقص!

از خود شروع کن وسط بازوان من

تا انفجار لحظه بیخود شدن برقص

بالا بیــاور این همـــه عشق سپید را

حالا سیاه مست بشو در لجن برقص

بر روی ریلهای غم انگیز خود کشی

با سوتهـــای پــر هیجان تـرن برقص!

***

رقصید زن میان لباس عروســـــی .ِ..

شاعر بلند شو ... و میان کفن برقص



تاريخ : جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 | 13:17 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تمام شعرم تقديم آن کــه باران شد

کسی که فاتح تنهاترين خيابان شد

زمين سگش به بهشت خدا شرف دارد!

اگر کــه عشق دليل سقـوط انسان شد

دويـد و بـــــاز دويـد و دويــد تــــا برسد

به زن رسيد و خود مرد، خط پايان شد

زنی به چشــم پر از انتظار من زل زد

و از قيافه غمگين خود هراسان شد

و مرد قصه همين که نشست و گريه نمود

از اين کـه مرد شده تا تو را... پشيمان شد

و زن کــــه تا ابدالدهر بچـــــه می زاييد

و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد

و مرد رفت به دنبال آن چه زن ناميد

و زن در آخر يک شـــعر تيرباران شد



تاريخ : یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 | 0:21 | نویسنده : شعر و غزل امروز

لکـّه ی خون دماغ من افتاد

وسط روسری صورتـــی ات

مـــــی تپیدند در کــــنار ِ هــــــم

قلب من بود و بمب ساعتی ات!

اسم یک مرد ناشناس شدم

آخر شعرهای خط خطی ات

شده بودم دو تا پرنده ی گیــج

عاشق چشم های لعنتی ات

 رفتـــــم از بــــــی جهت، ندانستــــم

توی این خاک مرده، مین مخفی ست

سال هـــــــــــــــــــــــــا تازه شد، نفهـــــمیدم

«سنگ» در پشت «هفت سین» مخفی ست

دست هـــایت گـرفتـــــه دستـــــم را

چونکه خنجر در آستین مخفی ست!

فیلـــــم مــــی گیرم از تو، از خنده

گریه ام پشت دوربین مخفی ست

 مــزّه ی مــــوز روی میــــزم بــــــود

[«میم» کوچک خلاصه شد در «ز»]

باد از روســریت رد می شد

گریه ام می گرفت از طرز ِ ...

دو پـــرنده یواش/ لـــرزیـدنـد

در سرم سال ها زمین لرزه

سکس با چشم های لعنتی ات

دفن یک عشــق در زنــــی هرزه

 مثل یک بچّه گربه ی تنها

سر خود را به پات مالاندم

مثل ترس ِ پرنــده ای رفتـــی

بر سر حرف های خود ماندم

پشت فرمان ِ دوستت دارم

سمت یک پرتگاه می راندم

چشم تو بر لباس های عروس

من برای تو شعر می خواندم!!

 عشق/ «بازی» نبود در چشمم

من خودم باختــــم! نمی بردی!!

عقل آمد دوباره «حــــــکم» کند

«دل» به این هیچ چیز نسپردی

من برایت عزیز! می مـردم

تو برایم عزیز! می مردی؟!

با کســــی کـــه نبودم و بودی

توی یک پارک موز می خوردی

 چند روز است شهر، بارانی ست

یک نفر گــریه کـــرده از ظــــهر ِ ...

باز آهنگ شاد می خـوانـَد

وسط کامپیوترت «شهره»

توی دستم تفنگ قلابی ست

فـــــــکر ایجــاد چند تا حفره!

[می دونم که قافیه غلطه

امّا به خدا

رو جعبه ی کلوچه ها

رو دیوارای کوچه ها

واسه ت پیغوم گذاشتم

که]

خسته ام از جهان ماشینیت

عشق بازی پیـــــــچ با مهره

 دست ها را به هم زدند همه

دست، بد بود... باز جا رفتـــم

انتهایی نداشت قاف ِ عشق

عین ِ «بازی» به ابتدا رفتـم

روز اوّل شد و غــریبه شدم

با تو، با عشق سینما رفتم

یک پرنده شدم که کوچک شد

هرچه کــــــه بیشتر هوا رفتم

 ما که رفتیم... بعد هم مجنون

عاشق چند قطعه ی نان شد!

ما که رفتیم... بعد «داش آکل»

عاشق سینه بند مرجان شد!

ما که رفتیم... روز و ماه گذشت

بعـــد ِ اسفند هم زمستان شد!

خون دماغــــم چکید بر دنیا

خبر آمد که موز ارزان شد!!

 دست هایت گرفتـه دستش را

وسط دست های سـِر شده ام

نیستی! آنقدر عوض شده ای

هستی و باز منتظر شده ام

نه تویی، نه منم، فقط درد است

تـــوی آیینه ی کـــــــدر شده ام

قلب من بود و بمب ساعتی ات

وسط خواب منفـــــجر شده ام

 خواسـتم التمـــاس ِ در گریه

آنچه مردان نمی شوند شوم

تـا کــــــه اخمــــم ترا نرنجاند

بر لب ِ خسته زهرخند شوم

سر بریده، بدون پر، ساکت

وسط سوپ تو پرنده شوم!

بغـلم کن، تکان بده با اشک

تا از این خواب بد بلند شوم

 لکـّه ی خون دماغ من، ننگی

روی پیــــراهن تمیـــزت بـــــود

اسم من مثل فحش ناموسی

وسط شـــــعر ریـــزریـــزت بود

زرد مانند صـــــورت مـن بـــــود

ظرف موزی که روی میزت بود

وسط تخـــت هــــای یک نفـــره

گریه می کردم و به چیزت بود!!

 پرت شد دست هایم از دستت

عاقبت عشق کــار دستـــم داد

مثل خواب پرنده ای می رفت

روســــری زنـــــــی میان ِ باد

مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته ای و نمـــی روی از یاد

عاقبت مرد قصّه خورد زمین

عشق، کنج ِ پیاده رو افتاد



تاريخ : دوشنبه سوم مرداد 1390 | 6:59 | نویسنده : شعر و غزل امروز

فقط نگـــــاه کن و بعد هیــــــچ چیــــز نپرس

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!

به خواب رفتمت از گریـــــه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ ...

بــــه استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید

که می شود بـــه تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد

که زیر آب فرو رفت... واقـــعا خفـــــــه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!

جلوی پاش بیفتی به خاک... گریه کنــی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد

میان دست تو سیگار بـــود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید

کــــه بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و

به این توهّــــم دیوانـــــه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود

که مته بر وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم

کــــــه هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد

که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی

قرار شد بــــــه سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود

که در توهّــــــم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم

عرق بریزم و از تــــو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ

که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی

که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام

که بـه سلامتی من... که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال هـــــای دربدری

که به سلامتی تو که راهی ِ سفری...

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود

صدای مته می آمد کـــــه تـوی مغــزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی

صدای گریـــــه ی من در میان بدمستی

صدای گریـــه ی من توی خنده ی سلاخ!

صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که...

ادامه دادن ِ قلبـم بـه ارتباطـــی که...

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره

بــــه دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم

که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

کــــه ترس دارم از ایـــن جنّ داخل کمـدم

جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!

که از خودم که تویی تا کجا فرار کنـــم؟!

غریبگـــــــــی ِ تنـــــــم در اتاق خوابـــــــی کــــــه...

به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...

به عشق توی توهّم... به دود و شک که تویی

به یک ترانـــــه ی غمگین ِ مشترک کـــه تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن

به فال هــای بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تـو بـه تــو به درد شدن

به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم

فــــــرار می کنـــم از یک جواب نامعـلـــــوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایـــی که...

فرار می کنم از مستطیل هایی که...

فرار کردن ِ از این چـهـــاردیــــــــــواری

به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری...

دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز

فقط نگاه کن و هیــــچ چــــــــی نپرس عزیـــز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست

کـــه بهترین هدیه، واقعا فراموشـــــی ست..



تاريخ : سه شنبه چهاردهم تیر 1390 | 20:0 | نویسنده : شعر و غزل امروز

گریه در یک شب ِ «شلمرود»م، گریه روی سه پایه ی «حسنی»

عــرعـر یک الاغ خوشحـــــالی! خنده ی غـــــــاز، غــــرق آبتنی!

می کشم ناخن درازم را روی سنگی کـــه سنگ قبر من است

در سرم زنده زنده می پوسند استخوان های دوست داشتنی

می خورم روی تخت بدبویم عرق شرم و کار و کشمش را

بـــــوی عطر ِ فرانســوی دارند دختران برهنــــــه ی وطنی

شهر لبخند می زند بـــه غمم، دادگاه بدون متهمم!

وسط دستبندهای طلا گریه کردم به صورت ِ علنی!

مـــــوبلند و کثیف خوابیدم غــــرق در الکل نود درجــــــه

ترس ِ امواج مست را دارد زندگی توی خانه های شنی

چاه اسطوره ای ست تکراری! اوّل قصّه، گرگ ما را خورد

آشنایـــــی زدایــــی محض است ابتکار ِ برادران ِ تنـــی!!

زندگی، انتظار مــردن بـــود! بچّگی ِ نکرده ی من بـــــود

خواب روی کتاب جغرافی، درس در زنگ «تربیت بدنی»

مثل بغض ِ دریچه ای بسته... خسته روی سه پایه ای خسته...

پشت تکرارهـــــام منتظرم... کاشکــــی حـرف تــــازه ای بزنی!



تاريخ : جمعه ششم خرداد 1390 | 23:11 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایــــم را

داری کنـــار شـوهـرت از بغض می میری

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هایم شد

از ابتدا معلوم بــــــودم انتهــــــــــایـــــــــم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

شاید ببیند شوهر تو اشک هــایـــــم را

هیچم! ولی دارم عزیــــــزم «هیچ» را از تـو

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهـــانی از تصوّرهــــــا

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خُرخُرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! کـــــــــه پاک کرده ردّ پایــــم را

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنـم از فــرط تنـهــایی

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری کــه عاشق ِ زن بود

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوســـه بر لب هام

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکـوم بـــه اعدام

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار بـا سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم

با دست لـــــرزانت برایش شــــام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بـــوسیدمت، بـــــوسیدمت، بـــــوسیــدمت از دور

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از ایــن خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمــــــــــان را از خـــــــــدا، از مــــن

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مــــــرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریــــه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

بوی مـــرا این آب و صـــــابون هـــا نخواهد برد

جای مـــرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هـــر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خُرخُرش در اوج تنهــــایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مـــــرا در آخریـــن سطر از تشنج هام

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 | 1:10 | نویسنده : شعر و غزل امروز
معشوق من زيباست مثل عنتري كه...

در مي روم از دست او مثل خري كه...

يك مانتو خفاشي و دو كفش چــــــرمي

يك بيني و يك مشت مو! يك روسري كه...

با چشمهاي جالب انگيز خمارش

و چيزهاي بي حياي ديگري كــه...

نه خانه مان مي آيد و نه جاي ديگر

چه فايده دارد عزيزم دلبري كــــــه...

وقتي كه پولي در بساطم نيست اوّل

لـــه مي كند من را شبيه خاوري كه↓

ترمز بريده باشد امـــــــا بعدش آرام

مي گويدم پيتزا برايم مي خري كه!

هر روز مي آيد كنارم مي نشيند

اوّل سلام و بعد رقص بندري كه↓

بـا بوســـــه هاي آبــدار بعـد يعنـي

مامان خوبم خواسته انگشتري كه...!!

از دست او يك لحظه هم راحت ندارم

از دست او و مــــادر بدترتري! كــــــه...

حالا خودش بس نيست خواهرهاي نازش:

صغري و كلثوم و منيژه و پــــــري كــــــــــه↓

هر روز مي آيند دانشگاه بـــا من

دنبال پيدا كردن آن شوهري كه...

بورس مداد و ريمل و ماتيك و رُژ تا

خود را بيندازند به يك مشتري كه...

مي ترسم از روزي كه فردايي ندارد

روزي كه بنشينم درون محضري كه↓

ما را به عـقـد دائم هم دربـيارد

خوابيدن با تو درون بستري كه...

و بدتر از آن چند ماه بعد يعني

آوردن يك بچّه كاكل زري كه...

ديگر»عروسي« كار ازمابهتران است!

مرد كهن مي خواهد و گاو نري كه...



تاريخ : جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 | 21:10 | نویسنده : شعر و غزل امروز

صبح، طــــــــرح مجازی عرفان! عصــر، ژل می زنم به گیسویــم!

می نویسم هرآنچه می خواهند، هرچه که خواستند می گویم

عشق، دیوانگی ِ اصل ِ من است! شکلی از اعتراض ِ نسل ِ من است

عشق ِ مـــن مثل خـــــــرس می خــوابد توی جوراب های بدبویــــــم

شب ِ تنها بــه «جمع»، سر شده ام! «جبر ِ» از صبر بیشتر شده ام

خواب ِ در ترس «ضربدر» شده ام، بیش از اینها «حساب» کن رویم!

اول شعر شورت من افتاد! آخر شعر فحش خواهم داد

بعد بـا الکل 90 درجه دهنـــم را قشنگ می شویــم!!

خواندم «افسانه ی شجاعان» را... هبچ کاری نکرده و مردند!

گرچه افسانه دختر خوبی ست!! افتخاری ست اینکه ترسویم

مدل ِ لنز ِ هشت مارس منم! ریده توی خلیج فارس منم!!

بعد پیتزا و س.ک.س و سیگاری عاشق چای قند پهلویـــم

خواهرم فکر دوزش ِ! پرده، خانه را موش و سوسک پر کرده

شعر می گویم از لب ساقی، در پی ِ چشم های آهویــــم

دوست ِ خوب و پاره ی تنم است، اکبرآقا که فاسق زنم است

میوه را پوست می کند هــــر شب، غیرتم در کنــــــار چاقویم

شب ِ گریه از اینهمه خوشحال! شب ِ تن دادن ِ به لحظه ی حال

پای یک منقل بدون ذغــــال می نشینم... و شعر می گویــــــم...



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 | 9:23 | نویسنده : شعر و غزل امروز

اجازه هست کــــه اسم ترا صدا بزنم

به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم

اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را

میان دست عرق کــــرده تـــــو تـــا بـــــزنم

دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم

دوباره سنگ به جمــع پرنده ها بزنم

دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم

و یا نه! یک تلفن به خـود شما بـــزنم

نشسته ای و لباس عروسیت خیس است

هنـوز منتظری تا کـــــه زنگ را بــــــــزنــــم

برای تو که در آغاز زندگی هستی

چگـونه حرف ز پایان ماجـرا بزنم؟!

دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم

و من اجازه ندارم عزیز جـا بــــزنـــم!



تاريخ : شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 | 16:1 | نویسنده : شعر و غزل امروز
شبی غرّید شیر و از جهانِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مـــرد
عوض گشتند از تاریخِ بی‌تاریخ، قــانون‌ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون‌ها
جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک‌ها
تمام بچّه شیران غـرق بـازی با عروسک‌ها
گذر کردیم از «باید» به دردِ آخرین «شاید»
صدای بـــاد می‌آید، صدای بــــــاد می‌آید
صدای باد از خوابیدنِ پاییز بـا گل‌ها
صدای باد در افتادنِ ما کم‌تحمّل‌ها!
صدای باد در غمگینیِ گیسوی شرقی‌ها
صدای باد از جشن تبــــــــر با ارّه‌برقی‌ها
صدای باد از مُهرِ سکوتِ مانده بر لب‌ها
صدای باد در آرامش شلیک در شب‌ها
که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گــذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند
*

یکی بودند گـــــویا اوّل و پـایـان سختی‌هـــــا
شبانه خودکشی کردند رستم‌ها و تختی‌ها
پیازی خرد کن بر سینه‌ی این آشِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک‌هامان در میانِ خون
به گنجشکان بگو از آخــرِ این فصل خفاشی
که جادو می‌کند یک بار دیگر حوض نقاشی
بزن سیلی بـه گوش ارّه‌ها و بادِ سرگردان
دوباره بچّه‌شیران را به جنگل‌هات برگردان
کــــه جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت
*
زبان وا کرد تا افشا کند شب‌های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را
نمی‌مرد و میان اشک و آتش بــــاز هـــــــم جان داشت
به جان خون، به رگ‌های غمش، ققنوس جریان داشت
اگرچه حاکم دنیا مسلسل‌های بد بودند
تمام بچّه‌ها تـــــــاریخ جنگل را بلد بودند
صدای ســــــرو در آینده‌ای آزاد می‌آمد
صدای باد می‌آمد... صدای باد می‌آمد...