X
تبلیغات
شعر و غزل امروز - حسین منزوی وبلاگ


شعر و غزل امروز

من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر

خالــی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش

خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش

خلق، بی جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان

یأس  و  تنهایـــی ِ من ، مانند  لوط  و  دخترانش

پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی، نه صبحی

نیمــی از آفاقــم اما ،  نیمه ی  بـــی خاورانش

سرزمین مرگم اینک، برکه هایش دیدگانم

وین دل توفانی ام، دریای خون بی کرانش

پیش رویم شهر را بر سر سیه چادر کشیده

روسری هــای  عــزا  از  داغ  دیـده مادرانش

عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی

در نمــی گیرد مرا ،  افســـون ِ شهـر  و  دلبرانش

جنگجویــــی  خسته ام  بعد  از  نبــــردی  نابرابر

پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش

دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست  چـــون  پیغمبری  رو در روی  ناباورانش


برچسب‌ها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل منزوی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 9:1 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست

صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست

گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل

هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست

من  رود  نیاسودنــم  و  بودن  و  تا  وصــل

آسودگی ام نیست كه معنای من اینست

هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست

صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست

گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست

قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست

همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن

همواره عطشناكی رؤیای من اینست

من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت

نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست

دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر

از قاف فرود آمده عنقای من اینست

خــرداد تــــو  و آذر من بگـــذر و بگـذار

امروز بجوشند كه سودای من اینست

دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم

كولاكم و برفم همه فردای من اینست


برچسب‌ها: حسین منزوی, غزل منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 22:7 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


شهر منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمــــع آیینه ها  ضرب در تـــو ،  بـی عدد صفر  بعد  از  زلالی

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهـــویی در چمنزار، پای تـــو ضرب در باغ قالی

چند برگی است دیوان ماهت ، دفتر شعرهای سیاهت

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

هرچه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

مــی کند  بـــر  سبیل  کنایت ،  مشق  آن  چشـــم های  مثـــالی

ای طلسم عددها به نامت، حاصل جزر و مدها به کامت

وی ورق خورده احتشامت ،  هرچه تقویم فرخنده فالی

چشم واکن کـــه دنیا بشورد ،  موج در موج دریا بشورد

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

حاصل جمـــع آب و تن تو ، ضرب در وقت تن شستن تو

این سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی


برچسب‌ها: حسین منزوی, غزل منزوی, شعر و غزل امروز, شعر و غزل
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1392ساعت 2:6 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


بــــه دل هـــــوای تـــو دارم و بر و دوشت

که تا سپیده دم امشب کشم درآغوشت

چنان نسیم که گلبرگ ها ز گل بکند

برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت

گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت

گهـــی نهم سر پــــر شور بـر سر دوشت

چه گوشواره ای از بوسه های من خوش تر

کـــه دانه دانه نشیند بــــه لالـــه ی گوشت

گریز و گـم شدن ماهیان بوسه ی من

خوش است در خزه مخمل بنا گوشت

ترنمــــی است  در آوازهــــای پایانــــی

که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت

چو میرسیم بــــه آن لحظه هــــای پایانی

جهان و هر چه در آن می شود فراموشت

چه آشناست در آن گفت وگوی راز و نیاز

نگــــاه  من  با  زبــان  نـگاه  خـــاموشت


برچسب‌ها: حسین منزوی, غزل حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 21:12 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است

جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟

این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز

سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است

از چشــــم می گیرم آبــــی  تا پـــای تا سر نسوزم

زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است

ترســـم نیـایـــی و آید  ،  خـــاکستر من به سویت

آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است

از کُشتنم  دیگـــر انگار ، پــــروا  نمی داری  ای یــــار !

حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است

چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر

بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است

آه ای سفر کرده ! برگرد ،  ای طاقتم برده ، برگرد

برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است


برچسب‌ها: حسین منزوی, غزل حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 17:24 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار  پریشانــی‌ست ،  رو  ســوی چـــه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم

دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست

امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم

دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم

من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم


برچسب‌ها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 13:16 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد

رهــا زسلطه پاییـز در بهــــار اطاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشــم ها همه سر تا به پا تماشا شد

تمــام منظره پوشیده از تـو شد یعنـی

جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه

بــه نام تـــو كـه در آمیختم گوارا شد

فرشته ها ، تو و من را بهم نشان دادند

میان زهــــره و مـــاه از تو گفتگوها شد

تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت

كـه گل در آینه از دیدنش شكوفا شد

شتاب خواستنت این چنین كه می بالد

به دوری تـــو مگر می توان شكیبا شد؟

امید وار نبــــودم دوبــــاره از دل تـو

كه مهربان بشود با دل من اما شد

دوبـــاره طوطیک شوكرانــــی شعرم

به خند خندِ شیرین تو شكرخا شد

قرارنامه ی وصل من و تــــو بود آنكه

به روی شانه تو با لب من امضا شد


برچسب‌ها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, غزل منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 13:26 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


تـــــو ایستـــــاده ای  امّـــــا  تـوان دم زدنت نیست

خموشی ات همه فریاد وخودبه لب سخنت نیست

چـــــه تلــــــخ خورده ای از دست روزگار کــه دیگر

چنان گذشته ی شیرین، لب شکر شکنت نیست

چــــه جای غـــم کـــه ندارم تو را که در نظر من

سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست

چگونه می سپری تن بــــه بوسه هـــای رقیبم

نشانه بوسه ی من در کدام سوی تنت نیست؟

من از تـــــو اصل تــــو را برگزیده ام کـــــه همیشه

دلت مراست – تو خود گفته ای – اگر بدنت نیست

*

چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است

تو با منــــی و نیــــازی به بـــوی پیرهنت نیست


برچسب‌ها: حسین منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, غزل منزوی, شعر و غزل امروز
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 23:18 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


زن جوان غزلی باردیف " آمد " بود

که بر صحیفه تقدیر من مسود بود

زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من

به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد

اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود

به جلوه وجذبه درضیافت غزلم

میان آمده و رفتگان سرآمد بود

زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش

رهایی نفس از حبس های ممتد بود

بــه جمله دل  من  مسندالیه " آن زن "

..و "است" رابطه و"با شکوه"مسند بود

زن جوان نه همین فرصت جوانی من

کـــه از جوانــی من رخصت مجدد بود

میان جامه عریانی از تکلف خود

خلوص منتزع وخلسه مجرد بود

دوچشم داشت -دوسبز آبی بلاتکلیف

کــــه بر دوراهــــی دریاچمن مردد بود

به خنده گفت :ولی هیچ خوب،مطلق نیست

زنــــی کـــه آمدنش خــــوب و رفتنش بد بود


برچسب‌ها: حسین منزوی, غزل منزوی, اشعار حسین منزوی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 9:9 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


ای چشم هات، مطلع زیباترین غزل!

با این غــــزل، تغـــــزل من نیز مبتذل

شهدی که از لب گل سرخ تو می مکم

در استحاله جای عسل، می شود غزل

شیرینکم!به چشم و به لب خوانده ای مرا

تـا دل ســـوی کدام کشد قنــــد یا عسل؟

ای از همـــــه اصیـــل تـــــر و بـــی بدیل تـر

وی هر چه اصل چون به قیاست رسد، بدل

پر شد ز بی زمان تو، در داستان عشق

هر فاصله کــــه تا بـــه ابد بــــود، از ازل

انگار با تمـــام جهـــــان وصل مــی شوم

در لحظه ای که می کِشَمت تنگ در بغل

من در بهشتِ حتم گناهم، مرا چه کار

بـــا وعده ی ثواب و بهشتـان محتمل؟

نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 12:55 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود

... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغــــل‌پیشه بهـــــانــــه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولــی به فکر پریدن بود

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:20 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم كه اينكه خط سر نوشت من

از دفتـــــر كــــدام شب بستــــه وام شد ؟

اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت

و آن زخم كوچک دلم آخر جذام شد

شعر من از قبيله خونست خون من ،

فـــــواره از دلــــم زد و آمد كلام شد

ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را

شعر من و شكوه تو ، رمز الدوام شد

بعد از تو باز عاشقـی و باز ... آه نه !

اين داستان به نام تو اينجا تمام شد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:13 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت

دوباره صورتـــی ِ صورتی است باغ تنت            

دوباره خواب مــرا مــی برد کــــه تا ببرد

به روز صورتی ات - رنگ مهربان شدنت

چه روزی ، آه چه روزی! که هر نسیم وزید

گلـــی سپرد بــــه من پیش رنگ پیــرهنت

چه روزی ، آه چه روزی! که هر پرنده رسید

نُکــی بــــه پنـــــــجره زد پیش بـــاز در زدنت

تـــــو آمدی و بهار آمد و درخت هلو

شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت

درخت شکل تو بـود و تو مثل آینه اش

شکوفه های هلو رسته روی پیرهنت

و از بهشت ترین شاخه روی گونه ی چپ

شکوفــــه ای زده بودی به موی پرشکنت

پرنده ای کــه پرید از دهان بوسه ی من

نشست زمزمه گر روی بوسه ی دهنت

شکفتــه بودی و بــی اختیار گفتـم :آه !

چه قدر صورتی ِ صورتی است باغ تنت !

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 22:32 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

گره بـــــه کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت !

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 15:29 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر

او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من  برق چشم ملتهب ات را  رقــم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام  تو به  بام افق ها، علم زدم

با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هرنامه را به نام وبه عنوان هرکه بود

تنهابه شوق از تو نوشتن قلــم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم  وزد

شک از تــو وام کـــردم و در بــاورم زدم

از شـــادی ام  مپرس کـــــه من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 22:16 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه

ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه

ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را

با عذر بی قراری ، ايــــن بهترين بهانه

ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز

اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه

چون شب شوداز اين دست، انديشه‌ای مدام است

در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه

اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم

برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه

ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من

رام  نوازش  تــــو، بــــی تيـــــــــغ  و تازيانه

ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان

ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه

جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود

ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:21 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

با ما ، سر دیوانگی داری اگــــر ، دیوانه جان

در اولین دیدار ھــــم بوی جنون آمد ز تــــو

وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان

چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من

ای آشنــــا در چشـــــم من با یک نظر دیوانــــــــه جان

گفتیم تا پایان بریم این عشق را بــــــا یک سفر

عشقی که ھم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان

کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون

 قید سفــر دیوانــــــه جــان ! قید حضــر دیوانـــــه جان!

ما وصل را با واژه ھایی تازه معنا می کنیم

روزی بیامیزیم اگر بـــا یکدگر دیوانـــــه جان

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونــه شـو

دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من

دیـوانـه  در دیوانگی دیوانـه  در دیوانــه جان

ھم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد

گیرم که عاقل ھم شدی زین رھگذر دیوانــه جان

یا عقل را نابـــود کن یا بـا جنون خـــود بمیــر

در عشق ھم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:4 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست

و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست

 چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت

 که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست

 هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم

هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

 برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید

اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست

 ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس

کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست

 تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق

وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست

 بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی

که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست

 خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر

ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 23:20 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین

کـــه می شناسمت از خوابهای کودکی ام

عروسوار خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای

دوباره باز به مهمانی عروســـــــــــــکی ام

همین نه بانوی شــــعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تا رهـــــــــــا بشود

به یک اشــــــــــــــاره ی تو روح بادباکی ام

چه برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن

شنـــــــاور است همه تار و پود جلبکی ام

به خون خود شوم آبروی عشــــــــــق آری

اگر مدد برســـــــــــــاند سرشت بابکی ام

کنــــــــار تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم

اگر امــــــــــان بدهد سرنوشت بختکی ام

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 6:53 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به: