تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 0:28 | نویسنده : شعر و غزل امروز
نــم باران نشسته روی شعـــرم ، دفترم یعنی

نمی بینم تورا ، ابری ست در چشم ترم یعنی

سرم داغ است ،  یک کوره تب ام  ، انگار خورشیدم

فقط یک ریــز می گـــــردد جهــــان دور سرم یعنـــی

تو را از من جدا کردند و پشت میله ها ماندم

تمام هستیم نابـــود شد ، بال و پــــرم یعنی

نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم

اذان گفتند و من کاری نکردم  ، کافرم یعنی؟؟؟

تن تـــو موطن من بوده  پس در سینه پنهان کن

پس از من آنچه می ماند بجا ، خاکسترم یعنی

نشستم چای خوردم  ، شعر گفتم ،  شاملو خواندم

اگـــر منظورت اینها بود ... خوبـــم ... بهتـــرم یعنی...


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه سیزدهم آذر 1391 | 10:25 | نویسنده : شعر و غزل امروز

چشمم وزيد آبـــی پيراهن تــــو را

حوض در آستانه ی سر رفتن تو را

سلولهای پوست من نقشه می کشند:

از شاخـــه های باکـــره گی چيدن تو را

به ثروت شيوخ عرب ميتوان فروخت

در بدترين لباس جهـــان مانکن تو را

شوقم زبانه می کشد وباز می کند

شش دکمه ی مزاحم پيراهن تو را...

انگشت من که آب لطيف نوازش است

بگذار رودخــــانه شود  گـــردن  تو را ـ

تا ماهيان تشنه ـ لبانم ـ رها شوند

امـــواج پــــر تلاطم بوسيدن تـــو را

حالا نفس نفس نفسم ذوب میکند

قطره به قطره برف سفيد تن تـو را

با ذره ذره ی بدنم درک می کنم

معنـــای پرحرارت زن بودن تــو را

شب ای شب قشنگ همآغوشی ام ،خدا

از  روی  خــانـه ام  نکشد  دامـــن  تـــو  را


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, غزل مهدی فرجی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | 18:17 | نویسنده : شعر و غزل امروز
کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, غزل مهدی فرجی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه پانزدهم مهر 1391 | 20:36 | نویسنده : شعر و غزل امروز
ای چشم تو دشتی پر آهوی رميده

انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزيده

درياچه ی موسيقی امواج رهايـی

با قافيه ی دسته ی قوهای پريده

اينقدر که شيرينی و آنقدر که زيبا

ده قرن دری گفتن ،انگشت گزيده

هــم خواجـــه کنار آمده با زهد پس از تو

هم شيخ اجل دست از معشوق کشيده

صندوقچــــه ی مبهــــم اسرار عروضـی

«المعجم»ازاين دست که داری نشنيده

انگار«خراسانی»و«هندی»و«عراقی»

رودند و تو دريـــای بـه وصلش نرسيده

با مثنــوی آرام مگر شعر بگيرد

تا فقرقوافی نفسش را نبريده...

مفعــول ومفاعيل و دل بـــی سروسامان

مستفعل و مستفعل و اين شعر پريشان

بانــــوی مرا از غـزل آکنده که هستی؟

در جان فضا عطر ِ پراکنده که هستی؟

از«رابعـــــه»آيـــا متولد شده ای يا

با چنگ تورا«رودکی»آورده به دنيا؟

درباری «محمود»ی يا ساکن«يمگان»

در باده ی مستانی يا جامه ی عرفان

اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور

«هفتاد من ِ مثنوی»از وصف تو معذور

ای شعر تـر ازشعـر تراز شعـرتراز شعر

من باخبرازعشق شدم بی خبراز شعر

دست تو در اين شهر براين خاک نشاندم

تا قونيــــه تا بلـــــــخ چــرا ريشه دواندم؟

آرام ِ غـــــزل  مثنـــــوی ِ شــور  و جنـــــون شد

اين شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد

برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل

لاحــــول ولا   قــــــوة الا  بتغـــــزّل

***

بانـــوی تر و تازه تــراز سيب ِ رسيده

بانوی تورا دست من از شاخه نچيده

بايد که ببخشيد پريشان شده بودم

تقصيرخودم نيست هـــوای تو وزيده

آشوب غزل هيچ که خورشيد هم امروز

در شـــرق فرو رفته و از غـــــرب دميده

اين قصه ی من بود که خواندم که شنيدی

«افسانـــه مجنــــون ِ بـــه ليلی نرسيده»


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, شعر و غزل, غزل مثنوی, شعر و غزل امروز

تاريخ : جمعه سیزدهم مرداد 1391 | 3:26 | نویسنده : شعر و غزل امروز
لینک دانلودویدیو می توانی بروی قصه و رویا بشوی مهدی فرجی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی....


برچسب‌ها: مهدی فرجی, دکلمه مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, شعر و غزل امروز

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 | 14:24 | نویسنده : شعر و غزل امروز

لینک دانلود ویدئو شعر میخانه با صدای مهدی فرجی

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را

در سادگی هم می بری وا کن زری ها را......



تاريخ : شنبه بیستم خرداد 1391 | 19:15 | نویسنده : شعر و غزل امروز

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان

انتخابــی است كـــه كرديم برای خودمان‌

اين و آن هيچ مهم نيست چه فكری بكنند

غـــم نداريم‌، بــــزرگ است خدای خودمان‌

بگذاريم كه با فلسفه‌شان خوش باشند

خودمان آينــــه هستيــــم برای خودمان‌

ما دو روديم كــــه حالا سرِ دريا داريم‌

دو مسافر يله در آب و هوای خودمان‌

احتياجی بـــه در و دشت نداريم‌، اگـر

رو به هم باز شود پنجره‌های خودمان‌

من و تـو با همه ی شهر تفاوت داريم‌

ديگران را نگذاريم بــه جـــای خودمان‌

درد اگر هست برای دل هم می گوييم‌

در وجــود خودمان است دوای خودمان‌

ديگران هرچه كــه گفتند بگويند، بيا

خودمان شعر بخوانيم برای خودمان‌



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 | 3:23 | نویسنده : شعر و غزل امروز
خوابم درست مثل ((تو را می برند)) بود

فریاد های من بــه کجـــا می رسند بود

تردید چشم های تــو مثل غریبه هـــا

وقتی که چشمهای مرا می دوند بود

خوابم پرید ثانیه ها....تیک...تاک .... تیک

ساعت بـــه وقت عقربـــه آباد چند بــود؟

وقت دوازده عدد گنگ مــــی دوند

وقت هزار ثانیه گم می شوند بود

آن شب که قرص ماه نخوردند ابرها!

درد ستــاره های مرا می کشند بود

یک لنگه کفش قرمــز جاماند پشت در

در کوچه رد پای (( تو را می برند)) بود



تاريخ : شنبه دوم اردیبهشت 1391 | 10:51 | نویسنده : شعر و غزل امروز

پابند کفشهای سياه سفر نشو

يا دست کـم بخاطر من ديرتر برو

دارم نگاه مـی کنم و حرص مـی خــــورم

امشب قشنگ تر شده ای - بيشتر نشو

کاری نکن که بشکنی اما شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخـه های مو

موضــــوع را عـوض بکنيم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچــه های سرد به آغوش گرم تو

...

هی پا به پا نکن که بگويم سفر به خير

مجبــــور نيستـــی بمانی ... ولــی نرو!



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 | 13:24 | نویسنده : شعر و غزل امروز

حیف است حیف دست تو و دست های من

باید قبول کـــرد کــــــه رفتـــی... خـدای من

رفتم که پشت خاطره هایم کفن شوم

تا سایه ای چـــه دور بماند به جای من

بعد از تو آه حال غزل هیچ خوب نیست

بعـــد از تـــو آه  آه نمــانده بـــــرای من

یادش به خیر!پشت مرا ناگهان شکست

آن دوستی کـه خواست بمیرد یرای من

حالا شب عروسیتان مست میکنم

تا بهتتان بگیرد از خنده هــــای من

آقا مبارک است، چــه داماد خوشگلـی!

خانم مبارک است به طعنه؟نه وای من ـ

این خانه از همیشه خراب است تا هنوز

این سرنوشت بـــــود نوشتند پـای من؟

سیگار را دوباره سروتــــه ،دوباره...اَه

تلخش رسید تا طعم ِ چشمهای من

از کوچه های کاشان تا پشت باغ فین

یک مرد دفن شد کــم کــم انتهای من



تاريخ : دوشنبه ششم تیر 1390 | 17:35 | نویسنده : شعر و غزل امروز
 دوستت دارم پریشان‌، شانـه می‌خواهی چه کار؟

 دام بگذاری اسیــرم‌، دانـــه می‌خواهی چه کار؟

 تــا ابد دور تــــو می‌گــــردم‌، بسوزان عشــق کــن‌

 ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 مُردم از بس شهــر را گشتـــم یکی عاقل نبود

 راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 مثل من آواره شــــــــو از چـــــاردیــــــواری درآ!

 در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 خُرد کن آیینه را در شعــــــر من خــــود را ببین

 شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 شـرم را بگـــذار و یک آغــــــوش در من گریــــه کن‌

 گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟



تاريخ : جمعه بیستم خرداد 1390 | 14:38 | نویسنده : شعر و غزل امروز

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند



تاريخ : جمعه سیزدهم خرداد 1390 | 1:17 | نویسنده : شعر و غزل امروز

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را

در سادگی هم می بری وا کن زری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بر دار و با صبری

سوزن کن و نخ کن تمــــــام روسری ها را

رختی بپوش از ابرو رویا و کتابی کن

آیین شوخی ها و رسم دلبــــری ها را

مقصود شو دیوان به دیوان انـوری هــــــــا را

ازگور بر خیران به صف کن عنصری ها را

بی سکه همراهند وهـم سازند و هـم سفره

معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

می می بیاور هی بیاور کی سرم داغی

ساقی عطش دارم رها کن مشتری ها را

امشب در این می خانه بی خواب چشمی کور

تا مثل من رنگین ببیند گـچ بـــــــــری ها را

داغـم چراغم خامشی دور از شب انـگور

حالا که دارم بر سرم سر سروری ها را

مستم بده پیمانه ها را پر ترک دستـم

لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را

خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر

تیمار کن یارا خمــــارا بستری هـــا را

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام سرخ است

ساقی بیا این ور رهــــــا کن آن وری هـــــا را



تاريخ : چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 | 21:8 | نویسنده : شعر و غزل امروز

گل شد برآمد پیکرم آهسته آهسته

انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مُهرم، پلاکم ، چفیه‌ام، عطرم

پیدا شد از دور و بــــــرم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید

از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه‌ای از من نمی‌یابید، روزی سوخت

در شعله نیـــــــــــم دیگرم آهستـــه آهستـــه

امروز بعد از سال‌ها زاییده خواهد شد

ققنوسی از خاکسترم آهستــــه آهستـه

خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم... نه

تابـوت را من می‌برم آهسته آهستـه

آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند

دارم بــــــه جا می‌آورم آهستـه آهستــه

خواندم؛ پدر خالی‌ست جایش، این خبر می‌ریخت

از چشـم‌هـــــــای خواهـرم آهستــــــه آهستـــه

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است

این را بگو بـــــا مادرم آهسته آهسته



تاريخ : چهارشنبه سوم آذر 1389 | 0:21 | نویسنده : شعر و غزل امروز

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می‌توانم مایه‌ی ـ گهگاه‌ـ دلگرمی شوم‌

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 | 6:3 | نویسنده : شعر و غزل امروز

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 | 5:59 | نویسنده : شعر و غزل امروز

سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟

مرا ببخش کـــه اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من کـه همان آدم همیشگی ام؟

نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم

درست از آب درآیند احتمــالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام

تو اتفاق می افتی ، مــــــــــــــــن از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتمـــا از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی

مــرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم