تاريخ : جمعه بیست و نهم مهر 1390 | 6:9 | نویسنده : شعر و غزل امروز

طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را

تا با تــــو فرامــوش کنـد مشغله هــــا را

با پای برهنه چه کند از سفر عشق

سوغات نیاورده بجز آبلــه هـــــــا را

غمگین مشو از مسئله ی دوری و بگذار

پاسخ بدهد عشق همــــه مسئله ها را

یادم برود سلسله ی موت ؟ که دیده است

تاریــــــــــخ فراموش کنـد سلسله هــــا را

تــا از شب چشمان درشتت خبر آرند

شب تا به سحر منتظرم چلچله ها را

چون لنجِ به گل مانده ی غم  منتظرم تا

آتش بکشد هـــــرم تنت اسکلـــه ها را

تو دزد ِ دلی ، خنجر ابروت گواه است

بگذار بــــه حال خودشان قافله ها را

با دُرد دو چشمت  همه شب مست برقصم

اجری  بنویسند  اگــر  هرولــــــه هـــــــا  را

تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه

دربین غزلـــــهام نوشتم گله ها را

از گیس بلندت گلــه کردن شده کارم

هرچند که سر برده دگر حوصله ها را

تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند

روزی دو برابر بکند فاصـــــله هـــــا را



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 | 2:33 | نویسنده : شعر و غزل امروز

خدا را خودکشــــی کردند از تاریــــخ، تختــــی ها

و شد سلطان جنگل، گنده ی میمون درختی ها!

اگر که گوسفندم یا خدایم غول یک چشم است

مدار حرکت کلّ جهان بر پایه ی پشــــم است!!

که پشمم! کلّ این بازی شعر و شورها کشک است

پیازی خرد کن! بر چهــــره ی تمساح ها اشک است

شب است و همنوایی کلاغان با مسلسل ها

میان خرمنـی از پشـــم می سوزند جنگل ها

غروبی کاذب است این در افق ته مانده ی خون ها

پیازی خرد کن کــــه جشن مـی گیــرند میمون ها

گناه اوّلت این بود که می خواستی «باشی»

سر ِ گنجشک را کردند تـــوی حوض نقاشی

شراب و خون به هم سر کرده می نوشندکرکس ها

بیاور آب زمـــــزم را بــــــــــــــــه تقدیس ِ مقدّس ها!

*

شبی غرّید شیر و از جهان ِ شوربختی مُرد

خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد کـــه تختی مرد

عوض گشتند از تاریـخ ِ بی تاریخ، قانون ها

کسی در آینه خندید و خندیدند میمون ها

جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک ها

تمام بچّــه شیران غرق بازی با عروسک ها

گذر کردیم از «باید» به درد ِ آخرین «شاید»

صدای باد مـــی آید، صـــدای باد مـــی آید

صدای باد از خوابیدن ِ پاییـــز با گل ها

صدای باد در افتادن ِ ما کم تحمّل ها!

صدای باد در غمگینی ِ گیسوی شرقی ها

صدای بــــاد از جشن تبــر با ارّه برقــی ها

صدای باد از مُهر ِ سکوت ِ مانده بر لب ها

صدای باد در آرامش شلیـــک در شب ها

که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند

گذر کردیـم و از نعش من و جنگل گذر کردند

*

یکـــی بودند گویـــا  اوّل و  پایان سختــــی ها

شبانه خودکشی کردند رستم ها و تختی ها

پیازی خرد کن بر سینه ی این آش ِ ناهمگون

پیازی خرد کن بر اشک هامان در میان ِ خون

بگو با غول یک چشمت که دشت پشم خواهد سوخت

که از سیگار، یا از بغض، یا از خشـــــم خواهد سوخت

بگــو با کرکســـان پیــــر از برگشتن ِ خـــــُم ها

به میمون ها بگو سر می رسد فصل ِ توهّم ها

به گنجشکان بگو از آخر ِ این فصل خفاشـی

که جادو می کند یک بار دیگر حوض نقاشی

بزن سیلی بـه گوش ارّه ها و باد ِ سرگردان

دوباره بچّه شیران را به جنگل هات برگردان

کــــه جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت

که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت

کسی در خانه های ساخته بر خون نمی خندد

کسی دیگر بــــه دلقک بازی میمون نمی خندد

*

زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را

زبان وا کرده بود و خودکشــی کردند تختی را

نمــی مرد و میان اشک و آتش  باز هــــم جــــان داشت

به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت

اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند

تمـام بچّه هـــا تاریـــخ جنگل را بلد بودند

صدای ســـرو در آینـــده ای آزاد می آمد

صدای باد می آمد... صدای باد می آمد...



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 | 19:42 | نویسنده : شعر و غزل امروز

[از خواب ها پرید، از گریـه ی شدید

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده کـه خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریـــــه می کنـــــی زیــر ِ پتــو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانــــــه بودم و دیوانـــــه تـــر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار مــــی کشـی

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب مــــی پری انگشت هاش در...

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

از خواب مــی پری از داغـــی پتـو

بالا می آوری... زل می زنی به او...

از خواب مـــی پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبــــور ِ عاشقــی! محـکوم ِ رابطه!

از خواب مـــی پرم از تــــــــو نفس، نفس...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کـــــم شده، از گریـه ی زیاد

از خواب مــــی پرم... رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب مـــی پــری با جیــــــــــر جیـــــــــــــر تخت

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

[از خواب هــــا پـــرید در تخت دیگـــری

از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب مــی پری... از خواب می پرم...]



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 | 20:30 | نویسنده : شعر و غزل امروز

وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...

ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را....

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز

روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی

این روژهای صورتـی دخترانه را؟...

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم

موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم

این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو

دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی

حالا که نیستی در و دیوار خانه را...



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 | 20:11 | نویسنده : شعر و غزل امروز

ماننــد طــــرز فكـــــر شمــا چنــدش آوريـــــم

اين واقعيتی است كه از سگ هم نجس تريم

خــوكيـم و وحشيـانه تــر ازكارهايتـان

در منجـلاب هــرزگــی خــود شناوريم

تنها وظيفه من وتـو بار بـــردن اسـت

فرقـی نــدارد اينكه الاغيـم يا خريــم

ديريست كاه و يونجه به ما ديـر مي رسد

جفتک زنان بـــه صاحب خود گرم عرعريم

مـن را به زيـر گام مبادا لگــد كنيــد

كـرميم ودرتفــاله تان غــوطــه وريم

آه ای شغال ! ما سگ زرديم، گوش كن

گفتنـد ازقـديم ، كـه با هــم بـــــــرادريم



تاريخ : جمعه پانزدهم مهر 1390 | 18:49 | نویسنده : شعر و غزل امروز
میان خواب منی هی از این به آن دنده

چقدر مانده به پایان؟ به ساعت چند ِ...

به سمت آخر هستی برو! برو!... می‌رفت!

قطــــــــــار مســخره‌ی مـــن بــدون راننده

تو خوب و خوب‌تری از هر آنچه دارم من!

بگو کــــه مال منـــی بین گریــه و خنده

میان هق هق تقویم کهنه می‌پوسد

دو دست خسته‌ی غمگین آرزومند ِ...

پیاز پوست بکن بعد گریــه کن راحت

و قطره قطره بچک هی از آنور ِ رنده

به چشم‌های تو هی فکر می‌کنم... هی... هی

چقــــــــــدر دور شدم از تـــــو مـرد بازنـــــــــــده!

زمین غمزده! تو نیستی و من تنها

چه سوگوارم از امروز ای خداوند ِ...

چه ژست‌های کثیفی که زندگی دارد

آهااای عکس بگیرید لطــــــفا ً از بنده

سکوت... پوچــــــی بینندگان ایــــــن بازی

سکوت... مردم خوشبخت ِ خوب ِ خرسند ِ...!!



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 | 22:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی

به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی

ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی

که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی

من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها

کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی

دو تا پرنده که از پشت بام می افتند

دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی-

« شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن »

« دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ »

نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟

دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی-

که لیز می شود از بوسه های غمگینت

تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 21:34 | نویسنده : شعر و غزل امروز

چگونه با تــو بگويــــم كـه مردم آزاری؟

و اينكه پر شدی از واژه های تكراری؟

چگونه با تو بگويم كه سطر سطر دلت

تقلبـــی شده و شكل جنس بازاری؟

ولـی هنوز در انديشه ی غزل هايی.

ببين كه باز هم آقا به من بدهكاری!

و دلخوشم به نگاهی كه مات مانده و سرد،

بــــه روی عکس کســـی روی قاب ديواری.

دلت ترانه ی محض است يك ترانه ی محض،

كــــه هست روي لبت تا هميشه هـا جاری.

"و خواند قصه ی دل را برای من اين بود"

كه های ... بانوی آيينه! دوستم داری؟

چگونه با تو بگويم؟ _كمی خجالتيم _

و با اجازه ی حضار محترم ... آری...!



تاريخ : سه شنبه دوازدهم مهر 1390 | 19:31 | نویسنده : شعر و غزل امروز
غزل آتشـــم شد… وَ من سرخپوست !

پيامم به تو : دارمت… دوست …دوست …

غزل خون و عصيان …غزل انفجار !

غزل ارتش شاعــــر صلحجوست !

بله ! …آتش است اين !…نگوييد اشك !

غــزل آبِ رو نـــــــه !…غـــزل آبروست !

وَ هشدار …هشدار ليلـــــی ! مريــــــــــــــز

به خاكش ! …كه اين حرف ، هشدار اوست -

"كــــه چشمت خراج شب از او گرفت …"

…چه چشمی ! كه شيطانِ الله گوست !!

غـــــزل : رقص شانـــــه سر زلف توست

غزل : شرح گيسوی تو ، مو به مو ست !

غـــــــزل : يك  پريــــــــزاده  شــــــرمگين

كــــه در چشم تو غزق در شستشوست

نه شيرين ، «تو» هست و نه فرهاد ، «من»

نــــــه «تو» آيدا و نـــــه «من» شاملوست -

- ولی هر غزل ، كوهی از آينه ست

كـــــه هر آينه با دلت رو به روست !

كه «من» ، تيشه در دست ، می سازدش

و تصويــــــــر تــــــــو  تــا  ابد روی اوست !

وَ تـــــو آتشـــــی …پس غـــــزل آتش است !

و من شاعری كه … نه ! من : سرخپوست !!



تاريخ : دوشنبه یازدهم مهر 1390 | 10:59 | نویسنده : شعر و غزل امروز
به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را     



تاريخ : یکشنبه دهم مهر 1390 | 13:9 | نویسنده : شعر و غزل امروز

گیسو مجعد ! ، ابرو کشیده ! ، سیاه چشم !

چادر بــه رو بگیر ، نیفتد بـــه ماه ، چشـــــم

آهوی چشم های تو دام اند ای پلنگ

بیرون رمیده سمت مرا گاه گاه چشم

بود و نبود شاعری ام چشـــــم های توست

صیاد ، چشم ، چشم ، غزال و پناه ، چشم

شیطان نگاه ! مکر مجسم ! تمام سحر!

بالا بلند کفر ، زبان شر ! گناه چشــــم!

« المستغاث » از مژه ی تا به ابرویت

المستغاث منک بک ای سیاه چشم

شیطان شدم به بوسه تو را ، گفتی ام کـــــه : نه !

ایمان شدم که گفتی ام : ای بوسه خواه ، چشم !

بی روسری خوارج گیسوت ، ‌شر شدند

دنبال شرک موی تو هم یک سپاه چشم

این  جنگ  ابتدا  ازل  و  انتــــــــــــــــــــــــــها  ابد

جنگی است بین افسد و فاسد ، نگاه ... چشم

بود از خـدا پر از عطش آن روزه دار ،‌ قلب

یه لحظه کرد آن همه تب را تباه ، چشم



تاريخ : پنجشنبه هفتم مهر 1390 | 11:52 | نویسنده : شعر و غزل امروز

از روی دست خط قشنگش كه مانده بود

ديشب به احتمال قــوی شعر خوانده بود

اسمش بهار بود، ولــی موج انفـــجار

پروانه های روسری اش را پرانده بود

پرتاب ناگهانــــــــی خون روی صورتش

چندين گل شقايق كوچک نشانده بود

وقتــــی پليس وارد اين اتفاق شد

چيزی برای ثبت جنايت نمانده بود

گفتند: مرد نيمه شب با دوچرخه اش

خود را به كوچه گل مريم رسانده بود

می خواست اعتراف بزرگــی كند ولی

زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود



تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 22:16 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر

او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من  برق چشم ملتهب ات را  رقــم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام  تو به  بام افق ها، علم زدم

با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هرنامه را به نام وبه عنوان هرکه بود

تنهابه شوق از تو نوشتن قلــم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم  وزد

شک از تــو وام کـــردم و در بــاورم زدم

از شـــادی ام  مپرس کـــــه من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم



تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 18:39 | نویسنده : شعر و غزل امروز

از دست من و قافیه هایم گله مند است

ماهی کـه دچارش غزلم بند به بند است

مو فندقی چشم سیاهی که لبانش

مرموز ترین عامل بیمــاری قند است

زیبـــــایـــــی مـــــــــواج پس پلک بنفـشش

دلچسب تر از اطلسی و شاه پسند است

سیب است کــــه از دامنــــه ی رود مـی آید؟

یا نه... گل سر بسته به موهای کمند است؟

دارایـــــی من ـ چند کلاف غــــــزل ـ از تــــــــو

شیرینی لبخند تو ـ یک جرعه ـ به چند است؟

دیماه رسیده است ومن زخمی و سردم

لبخند بزن خنده ی تو گـــرم کننده است

از ما گله کم کن که بپاشیــــم غزل را

پیش قدم پاشنه هایی که بلند است



تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 18:23 | نویسنده : شعر و غزل امروز

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد

سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب

دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...!



تاريخ : چهارشنبه ششم مهر 1390 | 12:9 | نویسنده : شعر و غزل امروز
یقینا کفر محض است اندکی تردید درچشمت

خدا آبـــی ترین احساس را پاشید در چشمت

شراب چشمهـــایت تاک را از ریشــــــه خشـکانده

زمین می سوزد از بد مستی خورشید در چشمت

نگاهت دست نقــــــاش طبیعت را چنان لرزاند

که حتی می شود رنگ خدا را دید در چشمت

خلیـــــج چشمهایت معدن امواج طوفان زاست

نفس گیر است شوق صید مروارید در چشمت

زمان کــــی مــــی تواند بر سر عقل آورد من را؟!

زمین تنگ است و من دیوانه ی تبعید در چشمت



تاريخ : دوشنبه چهارم مهر 1390 | 23:46 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
 
گسترده تر از عالـــم تنهایـــی "من" عالمـــــی نیست
 
غـــــم آنقدر دارم کـــــه مـــــی خواهـــم تمام فصلها را
 
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
 
حوای "من" بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
 
تنـــهاتــر از "مـــن" در زمین و آسمانت آدمـــــی نیست
 
آیینــــــه ام را بــــر دهان تک تک یاران گرفتــــــــم
 
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 
همواره چون من ؛نه ، فقط یک لحظه خوب من بیندیش
 
لبریزی از گفتن ولــــی در هیــچ سویت محرمی نیست
 
من قــصد نفـــی بازی گـــــل را و باران را نـدارم
 
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
 
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 
دردستهای بـــی نهایت مهربانش مرهمــــی نیست
 
شــاید و یا شـاید هزاران شاید دیگر اگــــرچــــه
 
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست


تاريخ : یکشنبه سوم مهر 1390 | 20:51 | نویسنده : شعر و غزل امروز
هنـــوز از لب مردم ، فريب می ريزد

هزار تهمت و حرفِ عجيب می ريزد

چقدر اهالی اينجا به فكر خود هستند

کسی ندیده که باران غریب مـــی ریزد

نخند! عابر عاشق! ميان اين كـــوچـه،

كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد

در اين برودت مطلق كسی چه می فهمد

بهـــارِ آدم و حـــــوّا ز سيب مـــــی ريزد؟!

به ختم غائله گيرم مسيح هــم آمد

دوباره گرد و غبار از صليب می ريزد.



تاريخ : جمعه یکم مهر 1390 | 16:11 | نویسنده : شعر و غزل امروز

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز

آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات

می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات