شعر و غزل امروز

من، تو ،خدا ... می شویم یک نفر

اينجا ديباچه ايست از آثار شاعرانی كه شعرهایشان برگ زرينی است بر دفتر ادبيات اين روزها....و من ،تنها حک ميكنم اين بيتهای شوريدگی را بر دفتر اين وبلاگ .ارتباطی بين من و شاعران اين ابيات غير از شعرهاشان نيست...برای ارتباط با هر يک از شاعران به وبلاگ و سايت شخصي ِ خود ِ شاعر مراجعه كنيد...با تشکر

"وبلاگ شعر و غزل امروز"

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 22:50 توسط شعر و غزل امروز|

اشتراک و ارسال مطلب به:


انگــــار  دیده اند  مرا  باز  با  شما

با اینکه فارقید از این حرف ها شما

اندوه جاده های جهان را گریستم

تا  سایه ی مرا  بکشانند  تا  شما

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز

لبخند  می زنید  بر ایــن ماجـــرا شما

پس راست گفته اند که شبها برای ماه

تعریف مـی کنید همین قصــه را شما؟

خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد

از  عشق  حرف  می زنم  اما  چرا  شما؟

آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل

از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما....


برچسب‌ها: محمدسعید میرزایی, اشعار محمدسعید میرزایی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, شعر
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 20:29 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!


برچسب‌ها: عبدالمهدی نوری, اشعار عبدالمهدی نوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 8:59 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را

این دل ـ این قاتلِ بالفطره‌ی پنهانی ـ را

امشب این سوخته، دلباخته‌ی او شده است

او‌ کـــه با رقــصِ  خود آتش‌ زده  مهمانــی را

کاش این سایه‌ی افسرده‌ی تنها ببرد،

دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را

که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش

سخت کوتاه کن این جمعه‌ی طولانی را

همه منهـــای تــو تلخ‌اند، به اندازه‌ی چای

بده آن خنده‌ی چون قند ـ که می‌دانی ـ را

سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو

این‌ طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را

تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا

تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را

شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب

کـــه  بگیــــرم  لقب ِ  مولــــوی ِ  ثانـــی  را

چه غریب است و عجیب است که با هم داری،

چهـــره‌ی مشهدی و لهجــــه‌ی تهرانــــی را!

تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،

خواندنت لذّتِ شب‌های غــزل‌خوانــــی را


برچسب‌ها: صالح, دروند, اشعار صالح دروند, شعر و غزل, شعر و غزل امروز
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 8:58 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


اتفــاق  بزرگ  زندگــی ام  !  کــی  می افتی  میـــان  آغــوشم؟

من که عمری نخورده مست توام ،کی تو را جرعه جرعه می نوشم؟

کی قرار است آنکه می خواهم ، ته فنجـان فال من باشی؟

یا که اصلا بگو چگونه؟ کجا؟ کی قرار است مال من باشی؟

این سوالات مرد زندانی ست ، در اتاقی کـه عین سلول است

در قبال دلی که می شکند ، آنکه رفته همیشه مسوول است

بار ِ  سنگین رفتنت را بر ،  شانه ی لاغر من افکندی

بر درختی که قامت من بود خاطره روی خاطره کندی

من سفر کرده ام تو را در شعر تا همانی شوم که می خواهی

مرکــز ثقل این دگردیسی  ، نقطــه ی  عطف  این  فرآیندی

با روش های چاله میدانی ، شب به شب مثل عصر مشروطه

با دو تا چشم های  قز/زاغ ت  ، مجلسم را به توپ می بندی

چله می گیرم  از همیــن امشب تا به رویـا ببینمت شاید

ذکر "امن یجیب...." می خوانم ، تا به کابوس ها نپیوندی

.........

.........

در حضور مبارکت ای عشق ، کفرگویی چقدر شیرین است !

"وحده لا اله الا .... " تو .... تــو  دقیقـــا خود ِ خداوندی !


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پور حسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, شعر
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 8:56 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


می خندی و لباس شب از شهر می دری

اینــگونه در نظام جهـــان دست می بری!

دامن خلیج، چهره خزر، مو هزار چم

در یک نگاه پنجره ای رو به کشوری

خواهان "پهلوی" شده این شهر، .بلکه تو

برداری  از هراس  "رضـــا شاه "  روسری

باور نکردنی است پس از قرنها هنـــوز

چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری

مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی است

جنگــی نبـــوده است  بــــه ایـــن نابرابری!

زیبــــــاترین لبــاس جهان است بر تنت

از تن اگــــر هر آنچه که داری ، درآوری

"از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تراست"

از دوست بگذرم ... کـــه تــو از دوست بهتری!


برچسب‌ها: عبدالمهدی نوری, اشعار عبدالمهدی نوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 8:52 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


با درود به دوستان و همراهان عزیز!

در یک ماه اخیر مشکلاتی که برای بلاگفا پیش آمد ( ظاهرا در انتقال سرورها) همه ی وبلاگهای بلاگفا از کار افتاد

و همین باعث شد که امکان به روز کردن وبلاگ نباشد.

حالا هم که بلاگفای محترم با نسخه پشتیبان شروع مجدد داشته نزدیک به دویست پست وبلاگ شعر و غزل امروز حذف شده و همه وبلاگها تا تاریخ 1 اسفند 92 به عقب برگشته و  این وافعن برای من شخصن یک فاجعه بود که هیچوقت انتظارش را نداشتم

طبق فرمایشات گهربار مدیریت بلاگفا شاید شاید شاید بقیه وبلاگ هم برگرده که منتظریم تا چند روز آینده چه پیش بیاد

پستها ریکاوری شد که چه بهتر اگر نشد هم که باز هم در خدمتتون هستیم با شروع تازه

" وبلاگ شعر و غزل امروز "

نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:1 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


خسته نباشی جناب شیرازی مدیریت محترم بلاگفای....

گند زدی استاد!

                  با تشکر

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:48 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهـــم دختــر از این هفته هم پر

پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا  یاد  دارم  برگی  از  تاریـــخ  بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابـــم هر چـه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا  کنــــار  قاب  عکست  جان  سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی

خوب یک  تکانی  لا اقل  مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو

از سیـــم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنهــا یک بغـــل  بابای من باش

ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت  آرزوی دستهایم

ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی

یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبــی ندارد خاک هـــم باشی قبــول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای  که  تـــوی  تار  عنکبوت  است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای  قبــاله  جای  امضــــای  تو  خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم  بابای  معلوم  الاثر  باش

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:1 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به:


تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..

اندوه  بزرگی ست  زمانــی  که  نباشی!

آه  از  نفس  پاک  تو  و صبـــح نشابور

از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار

فیروزه  و  یاقـوت  به  آفاق  بپاشی!

ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!

هشدار! که آرامش ما را نخراشی..

هرگــز  بـه  تـــو  دستم  نرسد  ماه  بلندم!

اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..

---

دانلود آهنگ ماه و ماهی با صدای حجت اشرف زاده

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:16 توسط شعر و غزل امروز| |

اشتراک و ارسال مطلب به: