تاريخ : جمعه بیست و هشتم مهر 1391 | 22:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
اينجا ديباچه ايست از آثار شاعرانی كه شعرهایشان برگ زرينی است بر دفتر ادبيات اين روزها....و من ،تنها حک ميكنم اين بيتهای شوريدگی را بر دفتر اين وبلاگ .ارتباطی بين من و شاعران اين ابيات غير از شعرهاشان نيست...برای ارتباط با هر يک از شاعران به وبلاگ و سايت شخصي ِ خود ِ شاعر مراجعه كنيد...با تشکر

 

"وبلاگ شعر و غزل امروز"

 



تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 10:3 | نویسنده : شعر و غزل امروز
قرص ِ مــــــاه ِ رفته از البــــــرز بالا را ببین

چشمهای ِ سرمه ریز ِ در تماشــــا را ببین

پهندشت ِ امپــــراتوری ِ ایران غرق ِ جشن

دف زنی ِ باربـــد، چنگ ِ نکیســـــا را ببین

دختــر ِ ایرانی و تاجیک و افغان غرق ِ رقص

گلرخــــــــان ِ شوش تا بلخ و بخارا را ببین

آهوان ِ خوشخــــرام ِ میــــنیاتور ِ بر سفال

سینه کبکــــان ِ دری بر فرش ِ دیبا را ببین

سفره ها گسترده از آجیل و شیرینی و لرک

استکان تا استکان چایی و خرمـــــا را ببین

دانه دانه هر سرانگشتی شنـــــاور در انار

روشنــــای ِ اینهمــــه فانوس ِ دریا را ببین

قاچ ِ سرخ ِ هنـــــدوانه: هر لب ِ دلداده ای

بوسه ی ِ شیـــرین تر از طعم ِ مربا را ببین

پیک پیک ِ ابرهــــــا خورده بهم هر آذرخش

جام ِ باران ِ شراب و مســــــتی ِ ما را ببین

فال ِ حافظ پای ِ کرسی: "یوسف ِ گمگشته باز.."

"دائمن یکســـــان نماند حال ِ دنیا" را ببین

بر بلندای ِ دمــــــاوند، آتش ِ آتشکـــــــده

از فروغــش فره ی ِ ایزد "اهـــــورا" را ببین

هرکجا پنـــدار با گفتـــار با کـــردار ِ نیــــک

حضرت زرتشـــت با نسک ِ اوســـتا را ببین

کوروش از تسخیر بابل، داریوش از فتح ِ مصر

نادر ِ برگشـــته از اقلیــــــــــم ِ بودا را ببین

سرسرای ِ تخت جمشید از گل ِ فیروزه فرش

شـــوکت ِ پله به پله تا بلنـــــــــــدا را ببین

آتش ِ شرقی میان ِ سینه روشن کن برقـص

کاجهــــای ِ برفپــــوش ِ فصل ِ سرما را ببین

یک دقیقه بیشتر با شعر ِ من عاشــق بمان

امشب آغاز ِ زمستان است "یلـــــدا" را ببین

--------------

1*لرک: lork آجیل ویژه ی میزد(miazd سفره) شب یلدا که زرتشت آیینان از هزاران سال پیش آن را لرک می نامیده اند.
2*نسک: nask همسنگ(معادل) پارسی "کتاب" و نیز هر بخش از اوستا

**********یلدایتان به شعر شادی**********


برچسب‌ها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر شب یلدا, شعر و غزل امروز

تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 10:0 | نویسنده : شعر و غزل امروز
شب یلداست شب از تو به دلگیری هاست

شب  دیوانگــی  اغلب  زنجیـــری هاست

شب تا صبـــح به زلف تو توکل کردن

شب در دامن تنهایی شب گل کردن

شب درداست شب خاطــره بارانی هاست

شب تا نیمه شب شعر وغزلخوانی هاست

شب یلداست شب با غم تو سر کردن

شب تقدیـــر خود اینگونه مقــدر کردن

کاش یک شب برسد یک شب یلدا باهم

بنشینیم زمـــان  را بـــه تماشـــا با هم

بنشینیم و ز هم دفــــع ملالـــی بکنیم

اینهم از عمر شبی باشد وحالی بکنیم

شب یلدا شده خود را برسانی بد نیست

امشبی را اگر ای عشق بمانی بد نیست

سیب سرخی و اناری وشرابی بزنیم

پشت پا تا سحرالدهر به خوابی بزنیم

موی تو باشد وشب را به درازا بکشد

وای اگر کار منو عشق به یلدا بکشد

چه شود اوج پریشانــی مان جا بخوریم

بین یک عالمه شب صاف به یلدا بخوریم

می شود خوبترین قسمت دنیا با تو

گر که توفیق شود یک شب یلدا باتو

با تو ای خوبترین خاطره ی رویایی

ای که عمر تو الهی بشود یلدایی

میشوی از همه ی شهر تماشایی تر

گـر شود عشق تو از عمر تو یلدایی تر

حیف شد نیستی امشب شب خاموشی ها

کـــوه غـــم آمده  پیشــم به همــآغوشی ها

رفته ای شمع شب تار مرا دود کنی

تا مرا  خوب  بسوزانی  و نابــود کنی

بی تماشای تو با اینهمه غمها چه کنم؟

تو نباشی گل من با شب یلدا چه کنم؟


برچسب‌ها: فرامرز عرب عامری, اشعار فرامرز عرب عامری, شعر و غزل, شعر شب یلدا, شعر و غزل امروز

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 9:14 | نویسنده : شعر و غزل امروز
عشقم کشیده قافیه ها را رها کنم

یک ساختار تازه خودم "اخترا" کنم!

آری، همین! درست شنیدید! اخترا!

عین اش  پریـد تا غلـــط نابجــا کنم!

من خسته ام، غزل ترکید از گلایه هام

وقتــی کــه قالبــم ترکیده چرا کنم...

خود را اسیــر وزن و نگهبان قافیه؟

اصلا چرا به صفِ ردیف ، اقتدا کنم؟

باید برای اینکه بفهمند خسته ام

امشب تمام سابقه ام را رها کنم!

از تیر و بهمن و غم ِ خرداد، خسته ام

در جمـع شاعران ز چه فکر بقا کنم؟!

بانو بیا که پای تو وسط کشیده شد!

بایــد دوباره باز من از تـــو "دفا" کنم!

یکبار شد تـو از شرف من "دفا" کنی؟!

یکبار شد به جز تو کسی را صدا کنم؟

بانو، من امشب از همه چیز گذشته ام

امــا چگـــونه از تــو خودم را جدا کنم؟!

بانــوی (بهمنی)، قلمم یخ زده! ببین

با این غزل و منتقدانش "چکا" کنم؟!

فردا همینکه این غزلم پخش می شود

باید  تمـــام قافیـــه ها  را سوا  کنم!

اینجا کسی به فکر من و خلوتم که نیست!

شاعـــر شدم کـــه قافیــــه را جا بجا کنم!

در ساختار و قالب و سبک و ردیف و وزن

تا آخریــن دقیــقه ی شعــــرم شنا کنم!

بانوی صبحِ بهمنِ شصت و فلان، چرا

باید که از نوشتن اسم ات حیا کنم؟!

بیخـود  بـه نقـد بنـده نپــرداز  منتقد!

تصمیم دارم از همه خود را جدا کنم!!!


برچسب‌ها: محمدحسین ملکیان, اشعار محمد حسین ملکیان, شعر و غزل, شعر, غزل

تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 10:9 | نویسنده : شعر و غزل امروز
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!

نیــــزه ها تا جگرش رفت، ولـــی قولش نه!

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،

پای نعشِ قمــــرش رفت، ولـــی قولش نه!

باغبانی‌ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،

به خزانــی ثمـــرش رفت ، ولی قولش نه!

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،

دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

جان من بر،خیِ "آن مرد" که در شط فرات،

تیــــر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!

هر طرف می‌نگری نامِ حسین است و حسین،

ای دمش گرم!!  سرش رفت، ولـی قولش نه!


برچسب‌ها: حسین جنتی, اشعار حسین جنتی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر 1393 | 15:5 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دل اجاره می دهند و تن اجاره می کنند..اعتماد می کنند و اعتماد ، کردنی است !

بین ِاین جماعتی که خواهر و برادرند ، مرزهای سیم خاردار، از فروتنی است

میل جنسی ِ غزل ، به بیت های تا به تا ! تاب ِ تا به تا شدن.."شدن" که خود ،حکایتی ست !

شهر ِ مردهای خوش زبان و بد زبان و "زن"..زن که بین ِ اینهمه زبان –دراز ، بستنی ست..

بستنی ، مگس-گرفته ، آب می شود هنوز..تاک ِ دست-خورده، مست-خورده ،خورده می شود

خوشه ، رگ کند برای بچه ای که می رسد..بچه ای که شب-گرفته است و چشم-روشنی ست..

رنج ، وارد است از جهان، به جان و جانور...رنج ، وصله ای ست ، جور ِ هرچه بخت و هر چه رخت

رنج، اشتراک ِ سایه های بی شباهت است... هرچه هست،ناتنی است ، (گرچه رنج ِ ما تنی است)

رنج ِ ما تنی ست..تن به تن به روز می شود..رنج ِ انتقال ِ زخمهایِ زیر و رو ، به غیر!

"غیر "، عشق ِسابق است و مابقی تمام ،هیچ... "هیچ" ، انتخاب ِ اجتماع آدم آهنی ست...

هرچه هست ، جز نشانه نیست ، هرچه هست ، نیست می شود به همت عصای کیمیاگران !

از گلوله در گلوی سینه سرخها بخوان : مرگ ، شاهکار ِ بی بدیل ِ طب ِ "سوزنی"است..

جور-چین ِ اتفاق و تکه پاره های تن...اکتفا به آلت و به نام ، مرد و زن شدن..

خسته..خسته..خسته است و خسته ای و خسته ام...آی خسته ! کی ازین جهان ِ خسته ،خسته نیست؟؟


برچسب‌ها: طاهره خنیا, اشعار طاهره خنیا, شعر و غزل امروز, شعر

تاريخ : سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 15:20 | نویسنده : شعر و غزل امروز
گاه نزدیک ست و گاهی کامل ازمن دورتر

می شوی مثل خودم یک دنده و مغرورتر

آه...ازآن لحظه ای که بی تفاوت ردشوی

زیر چشمی با نگاهت می شوم محصورتر

یا کــه رفتار مرا زیـــر نظر خواهی گرفت

تا که حلاجی کنی در ذهن خود منصورتر

برخلاف میل خود در باغ چرخی می زنی

خوشه هــای تا ک مان این روزها انگورتر

هی گره روی گره ننداز من کم طاقتم

بین طاق ابـــروانت می شوم من کورتر

مثل یک پازل که قدری مانده تاجورش کنی

بیـــن آدم ها فقـــط من با تو هستم جورتر

وآی از روزی که بند روسری ات وا شود

بانسیمی می شوم دیوانه و پر شور تر

خوش به حال شاعرشعری که در وصف تو گفت:

بین  اصحاب  هنـــر  او  می شود  مشهــور تر


برچسب‌ها: بهرام مژدهی, اشعار بهرام مژدهی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 11:44 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دلم گرفته شبیه کسی که پیش خودش

به این نتیـــجه رسیده کمـــی زیادی بود

شبیه دانشجویی که فحش خورده فقط

به جرم اینکه چرا احمدی نژادی بود

به رای اکثر آرا مرا وتو کردند

توافقی که بدون سند شکسته شدم

دلم پر است از چند تا نماینده

شبیه مجلسی ام که به توپ بسته شدم

دلم گرفته و عین خیال دایره نیست

درست  جا ماندم زیر نقطه ی پرگار

دلم گرفته و پاسخ نمیدهد احدی

دلم گرفته شبیه سوال مساله دار

سران این وری و آن وری علیه  من اند

عجیب منتظر انقلاب دیگری ام

که چشم می بندم خواب فتنه می بینم

که پخش زنده تر از اشک های رهبری ام

دلم گرفته و افسوس ... آبرو ... افسوس

شبیه تکه یخی توی جمع آب شدم

شبیه شیطنت شهروند های مریض

علیه یک احمق، بی شناخت،... مثل خودم

که بی قرار  توام مثل گاو مشت حسن

به من اجازه بده شهر را طویله کنم

خودت که میدانی، مثل کرم آرامم

ولی خدا نکند موقعی که پیله کنم...

به من اجازه  بده  گور خویش را ببرم

شبیه تهمت های بزرگ پشت سرم

قبول دارم قدری زیاد کش دادم

در آستین خودم مار پرورش دادم

که فیلم زندگی ام یک پلان سوخته بود

شبیه آش نخورده، دهان سوخته بود

شبیه به جسد موش زیر یک تختم

عزیز از تو چه پنهان هنوز بدبختم

شبیه گرد و غباری که روی پیکر من...

جنازه ای شده ام ...آخ...خاک بر سر من

قماربازی که  نذر کرد... باز نبرد

که قبل سن بلوغش شکست عشقی خورد

دروغ بعضی ها که حروف ربط شده

چه حرف ها نزدم در صدای ضبط شده

حماقتی که وسط میکشید پایت را

و پخش میکرد آن شب شماره هایت را

کمی نگاه به دور و برم نمی کردم

به: شهروندی که... فکرهم نمی کردم

دروغ میگفت و قلب پر تلاطم داشت

به: شهروندی که واقعا توهم داشت

دلم بزرگتر از آنچه می تکانی بود

به: شهروندی که واقعا روانی بود

تمام تهمت ها را خیال کردم رفت...

و شهروندان را هم حلال کردم رفت

خیال کن حکمت بود، اعتراض نکن

و سفره های دلت را زیاد باز نکن

.

.

نوار قلب سگی روی دور گیجی شد

و رفت و عاشق یک دختر بسیجی شد

.
.

چه خوب فهمیدی اینکه اشتباه شده

که بخت من مثل چادرت سیاه شده

کسی که غم هایش را هنوز ترک نکرد

کسی بجز تو مرا بی اجازه درک نکرد

رفیق شیطنت گله کار گرگ نبود

کسی بجز تو چنین دختری بزرگ نبود

مرا ببخش که اینگونه آدم آهنی ام

که من ظریف تر از آنچه حدس میزنی ام

چقدر خیره بمانم به عکس روی اپن

چقدر گیر کنم بین فاضل و ژلوفن

چقدر آخر نقاشی ات ولو شده ام

مرا ببخش که اینقدر تابلو شده ام

بریز پیکی تا گور خویش راببرم

که امشب از همه ی عمر لنگرودترم

سلامتی رفیقی که برنگشت بزن

بزن سلامتی بچه های رشت، بزن

شبیه دشنه در آغوش دیس پشت منی

به رغم این همه حرف و حدیث پشت منی

فرار میکنم از ملتی معطل ما

کتابخانه ی ملی قرار اول ما

کمی نمیخندی تا که خوب دل ببری

و بعد می گویی: جز شما من از پسری...

و بعد میروی و چشم شهر بر راهت

درخت ها و حسودی به قد کوتاهت

مرور میکنم از دور لحن گرمت را

و احتمالا انگشت های نرمت را

به چشم هات، به ابروی برنداشته ات

اگر غلط نکنم موی تل گذاشته ات

که غصه های خودم یک طرف، از آن بدتر

که غصه های تو هم غصه های من بودند

رفیق باور کن خودکشی حرام نبود

اگر مراجع تقلید جای من بودند
.
.
.


برچسب‌ها: مرتضی عابدپورلنگرودی, اشعار مرتضی عابدپورلنگرودی, شعر, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 17:58 | نویسنده : شعر و غزل امروز
غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان

خدا رحمش بیـاید  بر مخاطب هات  بانو جان

نگاهت  منتقدها  را  حسابــی  بــی زبان  کرده

و شاعرهای سر در گم که در شب هات بانو جان

غنایی راه رفتن ها؛حماسی عشوه کردن ها

چه می چسبد برای ما مجرب هات بانو جان

تبــم تند است و هذیانـــم مفاعیلن مفاعیلن

دعا کن قسمتم باشد تو و تب هات بانو جان

*

رسیدم روی این بیتی ک عمرش یازده قرن است

و می پرسم به شکلی ک مودب هات بانو جان:

تو  مرصـــاد العبادی  یا فروغ  کشف الاســراری

که رندی می گذارد سر به مکتب هات بانو جان؟

تو لامذهب ترین شعری که خیییییلی دوستش دارم

به می سجاده رنگیـــن شد و شد لب هات بانو جان


برچسب‌ها: کمیل ایزدجو, اشعار کمیل ایزدجو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 17:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
از دور  می بینم  دقیقا  خط  و  خالش را

یعنی خدا رو کم کنی بخشیده مالش را

ما داغ ملی، طرح ماشینی که در یک شب

“او” اصل خلقت چون جهانی برده حالش را

انگار از شش روز خلقت پنج روزش او

یک روز دیگر یک جهانی تا جمالش را

من شاعرم، اما نه آنقدری که این تصویر

باید  کمال الملک  برخیــزد  کمالش  را

یک شهر می می فهمند باد* افتاده در جانم

عمدا  نمی بندد  میـــان  باد  شالش  را

چون  روح ِ اشکون* روز  تحویلم  محرم شد

هی پوست می ترکاند او اینگونه سالش را

آدم به پوچی می رسد یک یاس آوانگارد

وقتـــی بدزدد مرد دیگر  ایده  آلش  را

حالا خیابان، من و او، مابین جمعیت

او میرود،  من میروم،  دنیا روالش را

___

* باد افتادن در جان: حالتی از بیماری روحی که با مراسم خاصی درمان می شود

** اشکون: نوعی از دمام با ریتمی متفاوت که از اهمیت بسیار بالایی در سازهای عزاداری برخوردار است


برچسب‌ها: کمیل ایزدجو, اشعار کمیل ایزدجو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز