تاريخ : جمعه بیست و هشتم مهر 1391 | 22:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
اينجا ديباچه ايست از آثار شاعرانی كه شعرهایشان برگ زرينی است بر دفتر ادبيات اين روزها....و من ،تنها حک ميكنم اين بيتهای شوريدگی را بر دفتر اين وبلاگ .ارتباطی بين من و شاعران اين ابيات غير از شعرهاشان نيست...برای ارتباط با هر يک از شاعران به وبلاگ و سايت شخصي ِ خود ِ شاعر مراجعه كنيد...با تشکر

 

"وبلاگ شعر و غزل امروز"

 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 13:20 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دختر ِ خیام! یک جرعه شرابم می دهی؟

دزدکی بابا نفهمد شعــر ِ نابم می دهی؟

مانده ام پشت ِ در ِ چوبی ، "بفرما"یی بگو

تشنه هستم از سفال ِ کوزه آبم می دهی؟

تا نلرزم بیش از اینهـا در شب ِ موهای ِ تو

از دو چشم ِ روشن ِ خود آفتابم می دهی؟

نم نم ِ باران ِ انگــور است و عطر ِ کاهگل

دست در دست ِ نسیمت پیچ و تابم می دهی؟

زخمه برمیداری از دل چین به چین با دامنت؟

رقص ِ پرشور ِ دف و چنگ و ربابم می دهی؟

بیتی از لبهــای ِ من بر بیتی از لبهــای ِ تو

یک رباعی سهم ِ این حال ِ خرابم می دهی؟

میهمانم می کنــی با نان ِ داغ ِ گردنت؟

زیر ِ پیراهن دو تیهوی ِ کبابم می دهی؟

این همه اختــرشناسی برده ای ارث از پدر

ماه ِ من! از آسمانت یک شهابم می دهی؟

راز ِ تقویــم ِ جلالـــی در قد ِ موزون ِ توست

در گذر از غم شماری ها شتابم می دهی؟

می گذاری بالش ِ بازوی ِ خود زیـــر ِ سرم؟

خسته ام بر روی ِ سینه جای ِ خابم می دهی؟

گزمه های ِ مست ِ سلجوقی نیافتد چشمشان

چهـــره می پوشانی و کمتــر عذابم می دهی؟

مادرم را می فرستم سمت ِ نیشابورتان

در دل ِ تاریخ، یک "بله" جوابم می دهی؟


برچسب‌ها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, شعر عاشقانه

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 16:39 | نویسنده : شعر و غزل امروز

...

ســـارا سلام!... اشهــــد ان لا ا لــــه ... تــو

با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست

...

دانلود شعرخوانی زیبای محمدحسین بهرامیان


برچسب‌ها: محمدحسین بهرامیان, دانلود دکلمه شعرخوانی, شعرخوانی شاعران, شعر و غزل

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 16:12 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تــو مدّعـی بودی درون را نیـــز می بینی

احساس را در هرکس و هرچیز می بینی!

شاید همان بودی که بایستی کنارم بود

امـا دلِ  دیوانه ات  را  ریــز  می بینی!

گفتم که ویران می کنم طهرانِ غمگین را

تا  پایتخت  تو  شود  تبریـــز ،  می بینی

با چنگ و دندان پای چشمان تو جنگیدم

افسوس ! این سرباز را چنگیز می بینی

هر  روز  کندی  از  بهار  زندگی برگی

تقویم عمرم پُر شد از پاییز، می بینی؟

در بازی ات نقش مترسک را به من دادی

افتاده ام در گوشه ی جالیـز ، می بینی؟

رفتی  و  بعد  از  رفتنِ  تو  تازه  فهمیدم

هر دل که دستت بود دستاویز می بینی!

کاری ندارم؛ هرچه می خواهی بکن، امــّا-

روی سگـم را روز رستاخیــز می بینی...


برچسب‌ها: امید صباغ نو, اشعار امید صباغ نو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 23:5 | نویسنده : شعر و غزل امروز
بچه ام عاشق ِ چشم ِ شکلاتی شده ام

پا  زمیـــن کوب ِ  لب ِ  آب نباتی  شده ام

بس  کــه ایـن عشق درآورده بــه زانـــو من را

چند وقتی ست که دلبسته ی ِ تاتی شده ام

خنده های ِ تو بـــه من سرکشی آموخته است

بی جهت نیست که شورشگر و خاطی شده ام

زیر ِ بازارچه چون قیصر ِ چاقــو در دست

خسته از اینهمه دلتنگی ِ لاتی شده ام

حالی ام  نیست  فقط دست ِ تو را میخاهم

گم در این شهر ِ شلوغ ِ قر و قاطی شده ام

فکــر ِ من نیستی و من به تو می اندیشم

دلخوش ِ حس ِ قشنگ ِ تله پاتی شده ام!

جای ِ دوری  نرود یا بــه کسی برنخورد

دختر ِ خان! تو ببخشم که دهاتی شده ام

قرعه ی ِ من به تـو هرگز نرسیدن افتاد

من که قربانی ِ بغض ِ طبقاتی شده ام


برچسب‌ها: شهراد میدری, شعر و غزل, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل امروز, عاشقانه ها

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 12:54 | نویسنده : شعر و غزل امروز
پای کسی غیــر از تو حاشا در میان باشد

وقتی که چشمت راوی این داستان باشد

تو باشی و فکر کسی باشم؟چه کس دیده

هرگــز دو تا خورشید در یک آسمـان باشد؟

تلخی تو دلچسب چون سیگار بعد از چای

رسم است زیبــا رو کمی نا مهربان باشد!

گیسوی خودرا وا مگیر از دست من ، مگذار

این کشتـی ِ طوفــان زده  بی  بادبان  باشد

یک شهر کشته مرده ات هستند و حق دارند

سخت است قلبــی از نگاهت در امان باشد

خالی است دستانم ولی زیبایی ات گم بود

شاعر اگـر می خواست فکر آب و نان باشد

تقویم حرف مفت دارد می زند خانم!

پیرم ولی آدم دلش باید جوان باشد...


برچسب‌ها: سیدجعفر عزیزی, اشعار سیدجعفر عزیزی, شعر و غزل امروز, شعر و غزل

تاريخ : دوشنبه نهم تیر 1393 | 4:44 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تـو را می بینم و گم می کنم اینجا هیاهو را

کــه از رو میبرد چشمان تو چشمان آهــو را

همه از بوی خوش یاد نگار خویش می افتند

من از بوی تو یادآور شدم گلهـای خوشبو را

عزا و عید را یکجا،به ماه چهره ات دیدم

که روی تو ربیع الاول و موی تو عاشورا

کدامین پهنه خورشیدی چو پیشانی تو دارد؟

کدامین  کـــوه  دارد  اقتدار  آن  دو  ابرو  را؟

چرا اینقدر زیبایی ؟ چه سحری کرده ای بانو؟

که از رو برده ای با چشمهایت رمل و جادو را


برچسب‌ها: علی رکن الدین, اشعار علی رکن الدین, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه نهم تیر 1393 | 3:23 | نویسنده : شعر و غزل امروز
خالــق ، مرا  شاعـــر ،  تـــو  را  شعـــر  آفریده

چشمت دو بیتی؛... لب، غزل؛ ....مویت قصیده

دارد قشــون آبــی چشمت می آید

روسی برای پارسی لشگر کشیده!

اول  صدایت  می کشد  نازک  دلان  را

چون سوت موشک بین شهری جنگ دیده!

کام  یکـــی  از  عاشقانت  را  برآور

یک لب مکیده بهتر از صد لب گزیده!

حـق  می دهد  بر مکــر و نیرنگ  زلیخـــا

هرکس به عمرش قصه ی یوسف شنیده

یک روز می آیی تو هم مثل ثریا

در پیریِ یک شهریارِ قد خمیده..


برچسب‌ها: علی رکن الدین, اشعار علی رکن الدین, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه هفتم تیر 1393 | 0:2 | نویسنده : شعر و غزل امروز
گناه چشم تو ... یا ... نه ! گنـاه عکاس است

که این چنین به نگاهت دچار و حساس است

و مدتی است که هنگام دیدن چشمت

"اعوذ بالله" او  "قل اعوذ بالناس "است

برای  رستن  او  از  جهنـــم  و  آتش

پل صراط  نگاهت ملاک و مقیاس است

تمـــام  اهل  زمیــن  را  جهنمــی  کردی

که آیه آیه ی چشمت "یوسوس الناس "است

تمـام شهر از  ایمــان به کفــر برگشتند

گناه چشم تو حالا به پای عکاس است؟


برچسب‌ها: منصوره فیروزی, اشعار منصوره فیروزی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل

تاريخ : جمعه ششم تیر 1393 | 23:56 | نویسنده : شعر و غزل امروز
هی غزل می نویسم از چشمت بس که چشمان تو غزل خیز است

بند  بندم  دوباره  امســــال  از  حسرت  دیدن  تـــو  لبریز  است

غزلـــم مثل خاک نیشابــور هوس حملــه ی تـــو را دارد

آنقدر تشنه ی رسیدن توست بیت بیتش قنات و کاریز است

حمله کــن  تا  تصرفش  بکنی  در  دروازه ی  غـــزل  باز  است

چند قرن است خاک نیشابور تشنه ی چشم های چنگیز است

حمله کن گوش من نمی شنود سوره های پیمبرم را که

آیه آیه  سفارشاتش  از  شر  چشمان  او  بپرهیز  است

حمله . . . نه  من همیشه تب دارم اعتنایی نکن به این اشعار

تب هذیان  گرفته ام  هر  چند  رگه ام  از  تبــار  تبریــــز  است

تو بهاری به ایل خودت برگرد من به دردت نمی خورم آخر

گرچه اردیبهشتی ام اما چهار فصلم همیشه پاییز است

من تو زوج های  . . .  نه  آقا !  من و تــو فرد های خوشبختیم

با دو فرهنگ ضد هم که فقط خاک چشمانشان غزل خیز است


برچسب‌ها: منصوره فیروزی, اشعار منصوره فیروزی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل