تاريخ : جمعه بیست و هشتم مهر 1391 | 22:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
اينجا ديباچه ايست از آثار شاعرانی كه شعرهایشان برگ زرينی است بر دفتر ادبيات اين روزها....و من ،تنها حک ميكنم اين بيتهای شوريدگی را بر دفتر اين وبلاگ .ارتباطی بين من و شاعران اين ابيات غير از شعرهاشان نيست...برای ارتباط با هر يک از شاعران به وبلاگ و سايت شخصي ِ خود ِ شاعر مراجعه كنيد...با تشکر

 

"وبلاگ شعر و غزل امروز"

 



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 22:14 | نویسنده : شعر و غزل امروز
امشب خدا از آسمان، تا خاک پایین آمده

همــراه با او هر فرشته غرق ِ آمین آمده

هر یک برهنه پا و نیلی پوش با شمعی بدست

با بالهـــای ِ نقـــره ای، زیبــــا و غمگیـــن آمده

از کهکشانــی دورتـــر، چشمان ِ خیس ِ "رابعه"*

غرق ِ "فروغ" ِ اشک با صد خوشه "پروین" آمده

غوغاست دور ِ نام ِ تو از آسمانهـــا تا زمین

هر کس پی ِ دلداری و در فکر ِ تسکین آمده

آرام پلکت را ببند و گریه کن بر خاطرات

یک زن شبیه ِ مادرت بالای ِ بالین آمده

از بس کــه نوشیدی فقط از شوکران ِ زندگی

حالا که مرگ آمد به کام ِ تو چه شیرین آمده

شاید هزاران سال باید بگذرد چون تو زنی

از نو غزلخان باشد و گویند: "سیمین" آمده

------

* رابعه دختر کعب قزداری، که به رابعه بلخی شهرت داشت شاعر پارسی گوی سده چهارم هجری

 


برچسب‌ها: شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, اشعار شهراد میدری

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 | 4:29 | نویسنده : شعر و غزل امروز



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 13:23 | نویسنده : شعر و غزل امروز
نقش یک مردِ مرده در فالت

 توی فنجان ِ مانده بر میزم

 خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه ات را دوباره میریزم

زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیرو روی رودررو

 زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره های تو درتو

 چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم

 مرد تاوان اشتباه ات باش

آخرین اشتباه من بودم

*
چشم وا کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد

مفت هم  بوسه ام نمی ارزد

وای از این عشق های دوزاری

هی فرار از تو سوی خود رفتن

 آخ از این مردهای اجباری

 مثل ماهی معلق از قلاب

زیر پای الاغها مردن

بر چلیپای تختها مصلوب

با خودت در اتاق ها مردن

زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رودررو

 زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره های تو درتو

بی گناه از شکنجه ها زخمی

پشت هم اتهام ها خوردن

هق هق از درد و الکن از گفتن

انتهای کلام را خوردن

غرق در موجهای پیش آمد

گوشه ی گوشهای دور از من

 پشت سکان خدا نشست اما

باز هم ناخدا پرستیدن!!

دل به دریای هرچه بادا باد

قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن

توی شیب مسیر افتادن

 بادبان پاره… عرشه بی سکان

قایقم رفت و قبل ساحل مرد

 پیکرش داشت قبل جان کندن

روی گِل ها تلو تلو میخورد

دستم از هرچه هست کوتاه است

از جهان قایقی به گِل دارم

بشنو ای شاه گوش ماهی ها

دل اگر نیست.. درد و دل دارم

چشم وا کردم از تو بنویسم 

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد

با زبان با نگاه با رفتن

زخم جز زخم های کاری نیست

پای اگر بود پای رفتن بود

دست اگر هست دست یاری نیست

از کمرگاه چله ها رفتند

از پی تیرها نباید گشت

چشم بردار علیرضا بس کن!

از کمان رفته بر نخواهد گشت

آسمان، هیچ سربلندی بود

از صعودی که نیست افتادم

لااقل با تو بال وا کردم

زندگی را اگر هدر دادم

استخوان وفا به دندانم

زوزه از سوز مثل سگ مردن

 زندگی چوب لای چرخم کرد

پشت پا پشت استخوان خوردن

لاشه ی باد کرده ای بودم

آمد از روبرو ولی نشناختم

صورتی را که دوستش میداشت

چهره چرخاند و .. تف زمین انداختم

 این منم مرد تا همین دیروز

مرد پابند آرزوهایت

مرد یک عمر کودکی کردن

لابه لای بلندِ موهایت

خاطرت هست روزگارم را

جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشق روی دوشم بود

من برای خودم کسی بودم

 من برای خودم کسی هستم

دور و بر خورده عشق هم کم نیست…

آن که دل از تو برد هر کس است

بند انگشت کوچکم هم نیست

 می شد از ورد های کولی ها

با دعا و قسم طلسمت کرد

 می شد آن سیب سرخ جادو را

از تو پنهان و با تو قسمت کرد

می شد ازخود بگیرمت،  اما

زور بازو به دست هایم نیست

 می شد از رفتنت گذشت اما

اما جان در اندازهای پایم نیست

زندگی سرد بود اما خوب

خانه و سقف و سایه ای هم بود

گه گداری نوشته ای چیزی

از قلم دست مایه ای هم بود

زندگی سرد بود، اما

عشق می توانست کارگر باشد

میتوان قطب را جهنم کرد

پای دل درمیان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را

هردو را در عذاب میخواهی

از تعابیر خواب ها پیداست

خانه ام را خراب میخواهی

خانه ام را خراب میخواهی!!!؟

دست در دست دیگری برگرد

دست در دست دیگری برگرد

خانه ام را خراب خواهی کرد

 دیگر ای داغ دل چه میخواهی

از چنین مرد زیر آواری

رد شو ازاین درخت افتاده

میتوانی که دست برداری

 لحن آن بوسه های ناکرده است

بیت ها رو جدا جدا کرده است

گفته بودی همیشه خواهی ماند

سنگ بارید شیشه خواهی ماند

گفته بودی ترَِک نخواهی خورد

دین و دل از کسی نخواهی برد

گفته بودی عروس فردایی

با جهانم کنار می آیی

گفته بودی دچار باید بود

مرد این روزگار باید بود

 گفته بودی بهار در راه است

ماه باران سوار در راه است

 گفته بودی ولی نشد انگار

دست از این کودکانه ها بردار

 گفته بودم نفاق می افتد

اتفاق، اتفاق می افتد

 گفته بودم شکست خواهم خورد

از تو هم ضربه شست خواهم خورد

گفته بودم در اوج ویرانی

از من و خانه رو بگردانی

 هرچه بودو نبود خواهد مرد

مرد این قصه زود خواهد مرد

ماجرا زخم و داستانها درد…!!

نازنین پیچ قصه را برگرد

نازنین قصه ها خطر دارند

نقشها نقشه زیر سر دارند

نازنین راه و چاه را گفتم

آخر اشتباه  را گفتم

گفتم اما.. عقب عقب رفتی…!!

شب شنیدی و نیمه شب رفتی

 دیدی آخر نفاق هم افتاد

اتفاق از اتاق هم افتاد

از اتاقی که باز تنها ماند

پر کشیدی و لای در وا ماند

چشم وا کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد

با دعا های پشت در پشتم

باید این درد مختصر میشد

حرف ها را به کوه میگفتم

قلبش از موم نرم تر میشد

بین این ماه های هرجایی

ماه من در محاق می افتد

قصه  در خانه پیش می آید

اتفاق در اتاق می افتد

در اتاقی که پیش از اینها

در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

 در اتاقی که روی کاشی هاش

پشت پاهات آرزو می کاشت

 لای دیوارها چروکیدم

در نمایی که تنگتر میشد

 هرچه این دوربین جلو میرفت

مرگ من هم  قشنگ تر  میشد

خارج از قسمتی که من باشم

در اتاقی که ضرب در مردُم

نان از این سفره دور خواهد شد

ده طرف داس و یک طرف گندم

نقش یک مردِ مرده در فالت

توی فنجان مانده در میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه ات را دوباره میریزم

چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد تاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم

دردسرهای ما تفاوت داشت

من سرم گرم پای بستن بود

نقشه ها می کشید چشمانت

چشم ها چشم دل شکستن بود

درنگاهت اتاق زندان است

این طرف سفره های اجباری

آن طرف در بساط خود خوردن

هر طرف حکم دیگر آزاری

غوطه ور در سیاه شب بودم

صبح  فردای آنچه را دیدم

 در خیالم نرفته بر میگشت

هم تو را هم مرا نبخشیدم

 جای پاهای خیس ازحمام

تا اتاقی که رفتنت را رفت

یک قدم مانده بود تا برگرد

یه قدم مانده تا تنت را… رفت

چشم وا کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می آمد

رفته ای کوله پوشتی ات  هم نیست

رفتی اما اتاق پا برجاست

گیرم از یاد هردومان هم رفت

خاطرات چراغ پابرجاست

 شاهدان .. حرفهای پنهانند

آن چراغی که تا سحر میسوخت

گوش خود را به حرف ما می داد

چشم خود را به چشم ما می دوخت

لای در باز و سوز می آمد 

قلبم آتش فشانی از غم بود

عقده ها حس و حال طغیان داشت

کنج پاگرد یک تبر هم بود

 زیر پلکم تگرگ باران بود

در اتاقم هوا که ابری شد

رو به آینه حرص ها خوردم

کینه ام سینه ستبری شد

رو به برفی سپید میرفتم

رد پاهایت رو به خون میرفت

مثل گرگی که بوی آهو را

عطر موهات تا جنون میرفت

 با نگاهی دقیق میگشتم

هی به دنبال جای پا بودم

ذهن هر آنچه بود را خواندم

لای جرز نشانه ها بودم

 تا نگاهی به پشت سر کردم

پشت هر جای پا درختی بود

 این درختان، هویتم بودند

من .. تبر.. انتخاب سختی بود

 ترسم از مرگ بیشتر می شد

تا تبر روی دوش چرخاندم

 هر درخت که ضربه ای می خورد

زیر آوار درد میماندم

توی هر برگ هم تو هم من بود

ساقه ها ساق پای ما بودن

آن تبر حکم قتل مارا داشت

این درختان به جای ما بودند

................................

دانلود دکلمه شعر اتاق با صدای علیرضا آذر


برچسب‌ها: علیرضا آذر, دانلود دکلمه علیرضا آذر, دکلمه شعر اتاق علیرضا آذر, دانلود دکلمه اتاق, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 19:43 | نویسنده : شعر و غزل امروز
باز تابستانه ی آن تن کبابــم کرده است

تشنه ام، شهریور لبهات آبم کرده است

من همان انگـــور بد مستم کـــه بوی موی تو

در مشام این شب وحشی شرابم کرده است

من همـــان مستم کـــه جای سیب  آتش گاز زد

عاصی ام آن گونه که شیطان جوابم کرده است

شاعری بودم که شعر بی وضو هرگز نگفت

لذت ِ لامذهب ِ  تـــو  لاکتابم  کرده  است

شهرزاد قصــه ی من قصه گـــوی بهتری است

لای لای این شب خوشبخت خوابم کرده است

آه  از  ناز  عرق  بر  گونــه  های  آتشین

گفت: گل بودم ، هوای تو گلابم کرده است

گفت: گل بودم ، فروپوشیده در گلبرگ هام

این زمستان زاده اما بی حجابم کرده است

خسته از این خاک شور و آب تلخ و باد سرخ

گشته بین چار عنصـــر انتخابـــم کرده است

گفتم: آدم برفی ام با چشم هایی از زغال

آتش آغــوش تـــو آدم حسابم کرده است

برف روی موی من مانده است گیرم سال هاست

دست  بازیگوش  تابستــان خرابــــم کرده است


برچسب‌ها: آرش شفاعی, اشعار آرش شفاعی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 14:0 | نویسنده : شعر و غزل امروز
غزلــی  ساختم  از  وزن  النگــوهايت

به پريشان شدن قسمتی از موهايت

غزلی ساختم از شيوه شهرآشوبيت

برگرفتـــه  شده  از  قصــه  ابروهايت

حس خوب غزلم را به چه تشبيه كنم؟

جز بــه احساس بغــل كردن بازوهايت

آنقــدر واژه بـرای غـــزلم داد بـه من

كوچه باغی كه مرا برد به گردوهايت

بی تو آرامش اين شعر به هم مي ريزد

ای بــه قــربان سكــــوت سر زانوهايت

موج دريای تنت وقت سرآسيمه شدن

دلبـــری می كند از جمله جاشوهايت

كودكی هستم و در حسرت چشم عسليت

می رود  دست  لبـــم  تا  لب  كنـــدوهايت

اينكه آبادی ما آب و  هوايش عاليست

ماجراييست كه افتاده به شب بوهايت

سينه ات دشت پر احساس و چراگاه قرق

اينقـدر  ظلم  نكن در حــق  آهـــوهايت


برچسب‌ها: ابوالقاسم خورشیدی, اشعار ابوالقاسم خورشیدی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 13:49 | نویسنده : شعر و غزل امروز
عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است

هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش

که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز

مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر

طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش

از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان

تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"

لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!


برچسب‌ها: عبدالمهدی نوری, اشعار عبدالمهدی نوری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : شنبه هجدهم مرداد 1393 | 16:44 | نویسنده : شعر و غزل امروز
غزل می‌ریزد از چشمان آهویی که من دارم

به چیــن گیسویش مُشکِ غزالان ِ خُتن دارم

چنان بی‌تابی‌ام را در تب و تاب است هر شب تب

کــه بالاپوشــی از آتش  بــه  جای پیـــرهن دارم

بهــای بوســه‌اش را نقدِ جــان می‌آورم بـر لب

در آن شب‌ها که تنها جان شیرین را به تن دارم

به قـــول "منزوی" زن‌ها شکـــوه و روح می‌بخشند

تو را چون خون به رگ‌هایم و چون جان در بدن دارم

تو بی‌شک مهربان‌تر هستی و بسیار زیباتر

از آن تعریف زیبایـــی که از مفهوم زن دارم

غـــزل‌ هایم بلاگـــردان ایــــن یک بیتِ  "حافظ" باد

که هر چه هست از آن شیرازی شیرین‌سخن دارم

"مرا در خانه سروی هست کاندر سایه‌ی قدش

فراغ از سرو بُستانــی و شمشاد چمــن دارم"


برچسب‌ها: بهمن صباغ زاده, شعر و غزل, اشعار بهمن صباغ زاده, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | 23:22 | نویسنده : شعر و غزل امروز
یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را

این دل ـ این قاتلِ بالفطره‌ی پنهانی ـ را

امشب این سوخته، دلباخته‌ی او شده است

او‌ کـــه با رقــصِ  خود آتش‌ زده  مهمانــی را

کاش این سایه‌ی افسرده‌ی تنها ببرد،

دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را

که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش

سخت کوتاه کن این جمعه‌ی طولانی را

همه منهـــای تــو تلخ‌اند، به اندازه‌ی چای

بده آن خنده‌ی چون قند ـ که می‌دانی ـ را

سر بگردان و به این سمت بچرخان ابرو

این‌ طرف پرت کن آن چاقــوی زنجانی را

تو بیـــا با دو سه خلخالِ عراقی در پا

تو به پایان برسان سبکِ خراسانی را

شمسِ من باش و به اشعارم از این لحظه بتاب

کـــه  بگیــــرم  لقب ِ  مولــــوی ِ  ثانـــی  را

چه غریب است و عجیب است که با هم داری،

چهـــره‌ی مشهدی و لهجــــه‌ی تهرانــــی را!

تو بخوان شعر! بخوان شعر! دوچندان بکند،

خواندنت لذّتِ شب‌های غــزل‌خوانــــی را


برچسب‌ها: صالح دروند, شعر و غزل, اشعار صالح دروند, شعر و غزل امروز

تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 22:53 | نویسنده : شعر و غزل امروز
گفته بودند می آیی،  به نظــر حق دارد

خود به خود باز شود گر لبِ در حق دارد

بس که طعم خبر آمدنت دل چسب است

لب  اگـــر باز نگـــردد بــه خبـــر حق دارد

هر که دیده ست تو را سربه بیابان زده است

اگـــر از تـــو نشده سیــر سفـــر حق دارد

یک  نفـــر فاتـــح  دعـــوا ست  یقینـــا  اما

عشق جنگی ست که درآن دو نفر حق دارد

گاه با دست خودش دوست شود دشمن دوست

چوب، بر گردن  باریک  تبــــر حق دارد

تو همان قدر به تغییر جهان حق داری

کـــه بــــه تربیت فـرزند پدر حـق دارد


برچسب‌ها: مهدی رحیمی, اشعار مهدی رحیمی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, شعر انتظار