تاريخ : جمعه بیست و هشتم مهر 1391 | 22:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
اينجا ديباچه ايست از آثار شاعرانی كه شعرهایشان برگ زرينی است بر دفتر ادبيات اين روزها....و من ،تنها حک ميكنم اين بيتهای شوريدگی را بر دفتر اين وبلاگ .ارتباطی بين من و شاعران اين ابيات غير از شعرهاشان نيست...برای ارتباط با هر يک از شاعران به وبلاگ و سايت شخصي ِ خود ِ شاعر مراجعه كنيد...با تشکر

 

"وبلاگ شعر و غزل امروز"

 



تاريخ : جمعه یکم اسفند 1393 | 3:4 | نویسنده : شعر و غزل امروز
خون قبیله ی پدرم عبری است ، خط زبان مادری ام تازی

از بس که دشنه در جگرم دارم ، افتاده ام به قافیه پردازی

جسمم به کفــر نیچــه می اندیشد ، روحـــم به سهرودی و مولانا

یک قسمتم یهودی اتریشی است ، یک قسمتم مسیحی قفقازی

اندیشه های من هگلی امّا ، واگوبه های من فوکویامایی است

انبوهـی از غوامض فکـــری را حل کـــرده است علم لغت بازی

تلفیق عقل و عرف و ولنگاری ، آموزش شریعت و خوشباشی

درک نبــوغ فلسفـی خیّـــام ، با فال خواجـــه حافــظ شیرازی

ما سوژه هـــای خنده ی دنیاییم ، وقتی کـــه یک فقیر گنابادی

با یک دو پاره ذکر و سه تا حق حق ، اقدام می کند به براندازی

می ترسم از تذَبذَب یارانم ، گفتی برادرم شده ای؟ باشد

اثبـات کــن برادری خود را ،  باید مــرا بــــه چـــاه بیندازی*

-------------

*نشانه‌های خیانت را شناسنامه چه می‌داند

برادرم شده‌ای، شاید مرا به چاه بیندازی

محمد سلمانی


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار, اشعار علی اکبر یاغی تبار, شعر و غزل, شعر, غزل

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393 | 17:40 | نویسنده : شعر و غزل امروز
حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است

این چارپاره را بـــه تــو تقدیـم می کنم

تقصیــر عشق نیست اگــر واژه لج کند

من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

تو مسجدالحلال و غــزل هم زیارت ات

این واژه ها به نیت تو شعر می شوند

در  آستــان  تــو  همــه ی  زائران ِ عشق

با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند

تنهــا نه دست من ؛ همه ی شاعران تو را

با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند

با قافیــه به قافلـه ی عشق می رسند

وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند

در این ردیف ِتب زده ی شاعران ِمست

من ایستاده ام که ببوسم لب تو را

ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است

ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا :

این رودکــی ست ! اول صف ؛ مات چشم تو !

خاقانی است آنکه نشسته ست روی خاک !

آن هم نظامی است که مجنون تر از همه

از هجمــه ی نگاه تــو خونین و چاک چاک

آن مولوی ؛ کــه ماه تو را شمس دیده است

فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست

حافظ  کــه  ساق  پای  تو  را  دید می زند

از یاد برده است که ساقی و جام چیست!

سعدی سعادتی ست برایش سفر به تو

امــا  بهشت  را  بـــه  گلستان  نمی برد

خواجو که شعرهاش لبت را چشیده اند

دیگر  دوباره  زیره  به  کرمان  نمی برد !

صائب تو را نوشت که کارش درست ماند

جامی تو را چشید کـــه دیوانه ی تو شد

بیدل فقط شبی به تو دل داد و بعد از آن

آیینه  دارِ  گوهــــر ِ  یکدانه ی  تــو  شد

تکثیر شد شکوهت و نشناخت هیچ کس

، حتی  بهار ،  سَبک ِ طربناکی  تـــو  را

از شهریار معنی ِعشقت سوال شد

او منزوی شد از همه تا پاکی تو را –

- در  خط به خط ِ شعرِ جوانش  قدم زند

تو آن زنی ؛ زنی که مسوََّد شدی در او !

پیراهن  تو  را  به  تن شعر کرد تا

همراه برکه با تو شود گرم گفتگو

...

تکثیر  تو  به  روی  ورقهـــای  این  جهـــان

، از شرق تا به غرب ، لطافت نوشته است

یک گوشه از تمامـــی این دلنوشته ها

صد نامه ای که پابلو برایت نوشته است

مدیون تو ، نزار ؛ کــه با عاشقانه هاش

در چشم تو به بندر امنی رسیده است

لورکــا ، دوبـاره مـاه زده ،  رأس 5 عصر

گیتار را شکسته،به آتش کشیده است ....

...

...

من فکـر می کنم همـه ی عاشقان تو

در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند

من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟!

من فکر می کنم ...

... به تو تسلیم می شوم !

تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی

در سطر سطر تبزده ی عاشقانه ها

فواره های خون غزلی تازه بشکفند

از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها ...

ای بهترین غزل ! غزلی که نگفته ام !

این چارپاره را به تو تقدیـــم می کنم

تقصیـــر عشق نیست اگر واژه لج کند

من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم


برچسب‌ها: سیامک بهرام پرور, اشعار سیامک بهرام پرور, شعر و غزل امروز, شعر

تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن 1393 | 10:6 | نویسنده : شعر و غزل امروز
 

با این همه رقاصه در دربار امشب رقص تو باید باب میل شاه باشد

ای دختــر قاجار، من طاقت ندارم رقصت بلند و دامنت کوتـاه باشد

خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟ پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا

مثل خوره این ترس افتاده به جانم پایان مجلس شاه خاطرخواه باشد

می چرخی و آئینه های سقف در من، می ایستی، آئینه های سقف در تو

اینکه چه ها آئینــه در آئینـــه دیدم بهتــــر فقــط  بینی  و  بین  الله  باشد

از رقصت احساس شعف دارند آن ها ، دور تو جام می به کف دارند آن ها

سربازها  دالان  برایت  باز  کردند  تا  پیش  پای  تو  فقط  یک  راه  باشد

یک چرخ کامل می زنی، سرباز اول... یک چرخ کامل می زنی، سرباز آخر...

انگار پشت نرده ها باشی  و  این  سو  تصویر  تو  گاهی  نباشد گاه باشد

حالا از این جا مات می بینم تنت را، حالا نمی بینم از این جا دامنت را

حالا تــو با یک مرد گـرم رقص هستی از دور پیدا نیست، شاید شاه...


برچسب‌ها: محمدحسین ملکیان, اشعار محمدحسین ملکیان, شعر و غزل, شعر, غزل

تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن 1393 | 0:25 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دوباره چــرخ می‌زنــم شبیه یک الکترون 

مسافرم و می‌روم دوبی، ونیز، لاهه، بُن 

چـه حالت شناوری گرفته حرکت زمین 

درست مثل بازی ستاره‌های بارسلون 

کسی درون دست خود گرفته هر چه داشتیم 

و  بعد  دست  می‌زند  برای  شیـرجه  بوفون 

درست پیش چشم پاپ، درون شعله‌های رم 

کباب می‌شود مسیــح و دست می‌زند نرون 

بریده شد هـــزار کاج به جرم عید ژانویه 

و کنده شد هزار گور کنار خانه‌ی شارون 

به کوه یخ رسیده‌ها، نشسته، گوش می‌دهند 

زمـــان غــرق تایتانیک بـــه قطعــه سِلِن دیون  

شدیــم صید تورهــا و ماهی بلورها 

اسیر قوطی و فلز، شبیه ماهیان تن 

گریختیــم با هـــم از نگـــاه بـی فــــروغ  هم  

به گوشه‌‌های یک پاساژ به سایه‌های یک مزون 

به آیه‌های اسکناس، به کوچه‌های الکلی 

به تابلوهای رستوران، به خط روشن نئون 

به غرب وحشی قشنگ، به قصه‌های صلح و جنگ 

به حقـــه‌های تام کـــروز به چهــــره‌ی آلن دولون 

به اعتبــار شیخ‌ها دوباره سرکشیده‌ایم 

شراب را سبو سبو و نفت را گالن گالن 

چقــدر خسته‌‌ام از این دو فعل زشت لعنتی 

چه سخت بسته‌اندمان به حلقه‌ی بکن نکن 

از آسمان فراریم و فکر می‌کنم شبی 

مرا ببلعد آخــرش  شکاف  لایه اوزون 

رسید روبروی من، دلم دوباره باغ شد  

لبــان سـرخ و کوچکش کـــه بـــاز  شد شبیه غُنـ 

ـچه. کُند می‌شود سفر، چه سخت می‌شود عبور 

برای  آدمی  اسیر  میان  آهن  و  بتن 

از  ایــن  مسیــر  پر  خطـر  اگر  تو هم  رسیده‌ای 

به بیت سجده دارِ من، ... به نام عشق سجده کن


برچسب‌ها: قاسم صرافان, اشعار قاسم صرافان, شعر و غزل, شعر, شعر و غزل امروز

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 | 11:12 | نویسنده : شعر و غزل امروز
با اینکه آرزوی تو جز بر «نعیم» نیست

تکرار توبه غیــر عذابی «الیم» نیست

اصــرار  بر  عبادت  و  تقـــوا  جز  این  نبود:

شک داشتی به اینکه خدایت رحیم نیست

جــز وعده ی  عذاب  ندیدیـــم  از  شراب

آتش حریف آنچه که ما می‌کشیم نیست

آتش‌ بیـــارِ  معــرکه  بودند  واعظــان

در منتهای عفو تو شیطان رجیم نیست

در بیشه‌ای کـــه پنجــه کشیدیم بر درخت

جز یال شیرِ سرخ به دست نسیم نیست!

از پیچ و تابِ تاک بــه عرفان رسیده‌ایم

یعنی صراط مذهب ما مستقیم نیست


برچسب‌ها: مجید عزیزی, اشعار مجید عزیزی, شعر و غزل, شعر, غزل

تاريخ : شنبه یازدهم بهمن 1393 | 19:15 | نویسنده : شعر و غزل امروز
هوایِ داغِ بندر کُش

دوباره رقص پارو ها...

به لنگر می کِشم دندان !

کنار لَنج و جاشو ها

کنار دست این شاعر

به قصد دلبری بنشین

من و تو؛ تووی لنگرگاه

بدونِ روسری بنشین

کلاغ قصه سر در گُم

دوباره اولِ دفتر

دو تا انسانِ معمولی

تو از تهران ، من از بندر

جنوبِ داغِ من، با تو

شمالِ خوبِ تو، با من

دو تا سگ بسته ای،وحشی

به چشمانت بگو لطفا"!

حضورت گوشه ی بیداد

روایت های تصویری

به دست فتنه می افتم

در آغوشم که می گیری

چه حالی میکنم وقتی

پُر از آشوب و بیدادی

به ویران کَردَنَم بنشین

چقدر ای عشق، خردادی !

دروغِ مَردِ شاعر را

تو باید خوب بشناسی

تنت،جمهوریِ مطلق

لبت،اصلِ دموکراسی

سیاسی می شوم این بار

به استبداد،بدبینم

بدونِ طرحِ توجیهی

تو را اینطور می بینم

تَبِ دیکتاتوری داری

خودِ پینوشه در شیلی

دلیلِ اتفاقات ِ

شروعِ جنگِ تحمیلی

مخالف بودنم،حتمی ست

به نوعی،بنده،چپ/کوکم

من از این بندرِ آرام

به تهرانِ تو، مشکوکم

تو حزب الله لبنانی

وَ چشمان ِ تو بیروت است

تمام پاچه گیری ها

به سگ های تو مربوط است!

به ثبتِ رسمیِ محضر

تو قطعا"،معتبر هستی

فلسطین تو خواهم شد

اگر،اشغالگر هستی!

تو مثل فتح خرمشهر

تو شوق ِبوسه ای پنهان

تویی خوشحالی ِ بعد از

شکستِ حصر ِ آبادان

هوایِ داغِ بندر کُش

تو با من، تووی لنگرگاه

شروعِ فتنه ای تازه

از آغوشِ تو،

بسم الله...


برچسب‌ها: ناصر ندیمی, اشعار ناصر ندیمی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, شعر

تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 0:32 | نویسنده : شعر و غزل امروز
گفته بودی خوشت از ما نمیاید، به درک

حالت  از  دیدنمان  جا  نمیاید،  به درک

کسر ِ شان است که همصحبت ِ مجنون باشی

مرد ِ  دیـــوانــه  به  لیلا  نمیاید ،  بــه  درک

هرچه در کوچه تان پرسه زنم پنجره ات

قدر ِ  پلکی  به  تماشا  نمیاید، به درک

راست گفتی لب ِ من را چه به شهد ِ لب تو

نان ِ  خشکی  به  مربا  نمیاید ،  بــه درک

من ِ بیکس سر ِ جایم بتمرگم بهتر

قد ِ مرداب به دریا نمیاید،  به درک

نسخه پیچیده مرا دور ِ خودش هر شب درد

قرص ِ  ماهت  به  مداوا  نمیاید، به درک

من خودم خواسته ام پشت ِ سرت گریه کنم

نفســـم  بعــد ِ  تـــو  بالا نمیاید؟ به درک

تو  برو  دلنگران ِ  من ِ  بیچـــاره نباش

مرگ هم سمت ِ دل ما نمیاید، به درک

نیستم لایق ِ خوشبختی و میدانم خوب

به من ایــن گونه غلطها نمیاید، به درک

سقط کن عشق ِ مرا و بزن اصلن زیرش

هر جنینی کـــه بــه دنیا نمیاید به درک


برچسب‌ها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل

تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 0:2 | نویسنده : شعر و غزل امروز
می گذاری بر دل مجروح درد دیگری

بر لبت وقتــی بیاری نام مرد دیگری

در درون من جهانی گرم کشتار هم اند

قتل عـــام تازه ای و جنگ سرد دیگری

جان من راضی مشو پیدا شود در شهر، باز

عاشق بیچـــاره ای  و  دوره  گـرد  دیگری

من به تو دلباختم ، چیزی ندارم ، پس مخواه

یک  نفس  طاقت  بیارم  در نبـــرد دیگـــری

عشق اکسیر است ، سعدی پیش از اینها گفته بود

بر  مس ام  افتاده...  حالا  روی  زرد  دیگـــری


برچسب‌ها: سیدعلی رکن الدین, اشعار علی رکن الدین, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل

تاريخ : شنبه چهارم بهمن 1393 | 14:19 | نویسنده : شعر و غزل امروز
مرگ در قاموس مــا از بـی وفایــی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

قصـــه ی فــرهـاد دنیــــا را گـرفت ای پادشـــاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

تشنگانِ  مِهـــر  محتــــاج  ترحـــم  نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایـــم کن ولـــی نا آشنایـــی بهتــر است

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبــری خوب است، اما دلربایــی بهتر است

هر کســی را تاب دیدار سر زلف تـــو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگــز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است


برچسب‌ها: فاضل نظری, اشعار فاضل نظری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز