تاريخ : جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ | 22:50 | نویسنده : شعر و غزل امروز
اينجا ديباچه ايست از آثار شاعرانی كه شعرهایشان برگ زرينی است بر دفتر ادبيات اين روزها....و من ،تنها حک ميكنم اين بيتهای شوريدگی را بر دفتر اين وبلاگ .ارتباطی بين من و شاعران اين ابيات غير از شعرهاشان نيست...برای ارتباط با هر يک از شاعران به وبلاگ و سايت شخصي ِ خود ِ شاعر مراجعه كنيد...با تشکر

 

"وبلاگ شعر و غزل امروز"

 



تاريخ : شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ | 2:53 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دختر ِ شیخ!  بهـــار آمده غم جایــز نیست

به دو ابروی ِ کجت اینهمه خم جایز نیست

مهـربان باش و در ِ خانــه به  رویــم بگشا

میهمانت شده ام ظلم و ستم جایز نیست

بوسه می چسبد اگــر قوری و منقل باشد

چون لب ِ قند تو بی چایی ِ دم جایز نیست

مادرت کـاش نمی رفت زیارت، دم ِ عید

گریه و نوحه و رفتن به حرم جایز نیست

پس بزن ابر ِ سیاهی که حجابت شده است

بیشتر چهـــره برافروز کـــه کم جایـــز نیست

بیشتر باز کـن آن چاک ِ گریبــان گرچه

هرویین بیشتر از چند گرم جایز نیست

بــه من "استغفرالله" نگـــو دختر ِ خوب !

عربی حرف زدن های ِ عجم جایز نیست

تار ِ  مویت  بده  بنوازم و خود مست برقص

غیر از این موسم ِ نوروزی ِ جم جایز نیست

آسمان رقص و زمین رقص، چه کس گفته حرام؟!

خرده  بر  حضرت ِ  بابای ِ  کــرم  جایـــز  نیست

عشق بی معنـی و تــو سنگدل و من دلسرد

شده است و شده ای و شده ام جایز نیست

هرچــه گفتم بپذیــــر و دل ِ من را نشکن

نه و نه گفتن پشت ِ سر ِ هم جایز نیست

آمدم خاستگاری، غزلـــم مهــــر ِ تو باد

جز جواب "بله" با اهل ِ قلم جایز نیست


برچسب‌ها: شهراد میدری, اشعار شهراد میدری, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, شعر سال نو

تاريخ : شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ | 2:49 | نویسنده : شعر و غزل امروز
نوروز شد، غلطید روی سفره‌ام سیبت

عیدی بده ‌ای بركت یک سال در جیبت!

تو: نسخه‌ای كم‌یاب با خطّ خود حافظ

كردند با خورشید صبح عید، تذهیبت

خورشید فروردین نه! مستِ استكانی از

جوشانده‌ی بابونه، لیمو، سنبل الطیبت

كج كرده بودی راه و بی یک بوسه می‌رفتی

لب هـــای لجبــازم ولــی كردند ترغیبت...

روز ازل یک آن ملائک ذوقشان گل كرد

كــردند  با  شــهد  و گلاب ناب تركیبت

***

گفتی :" بیا و كفترک! بر بام من بنشین"

پرواز  را  برد  از  سرم  آن كاف ِ تحبیبت


برچسب‌ها: آرش شفاعی, اشعار آرش شفاعی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, نوروز

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 10:58 | نویسنده : شعر و غزل امروز
هنــوز از پس این زخــم ها تنت گرم است

هنوز هستی و پشتم به بودنت گرم است

هنــوز  ردِّ  لبانـــم  به  صورتت  باقــی ست

و جای بوسه ی من روی گردنت گرم است

اگــر چـــه ابری و سرد است روزهـــا اما

هوای ناحیه ی چشم روشنت گرم است

درست مثل گذشته _گذشته های عزیز_

سرم به چیدن گل های دامنت گرم است.

بمان که ماندن تو منتهای رویاهاست

و شرط لازم و کافی برای ماندن باش

حضــــور ناقصی از جنس کاملٍ!! مردم

حضور کاملی از جنس ناقص!! زن باش.

قبـــول! اینکه نــه چندان مناسبت بودم

همیشه گاف بدی بین عشق می دادم.

چـــه خاطرات قشنگــی مشاعـــره کردیــم!

تو "با"ی بوسه و من "عین" عشق می دادم.

.......

[سکوت می کنی و حرف می زنم یک ریز

سکـــوت می کنی و جار می کشد پاییز]

......

تو را چه می شود آخر؟بگو که دردت چیست!

فقط بگـــو کـــه دلیل سکوت سردت چیست

دوبــاره  مثــل  گذشته  کنـــار من بنشین

بگو که:(لوس نشو...گریه بسّه....بنیامین!)

مرا از آن من محجوب و سر به راه بگیر

مرا بــه جای کسی دیگر اشتبــاه بگیر

هر آنچه حق خودت هست را نثارم کن

و در کمین هماغوشی ات شکارم کن

به نام خود بزن اصلا گروه خونم را

سگ درون من و کـــودک درونم را

........

تو مرده ای!_و حقیقت چقدر بی شرم است_

حقیقتی  که  همیشه  سیاه  بود  و  سیاه

مرا به جای تو بر روی دست ها بردند

به  عـــزت  و  شرف  لا  اله  الا  الله

تو مرده ای و به جز تو کسی نمی داند

کــه شیر باز و رگ و تیغ تیز یعنی چه!

تو مرده ای و به جز من کسی نمی داند

غذای سرد شده روی میــــز یعنی چه!

پس از تو جای عبورت همیشه می سوزد

دلـــم برای منِ پشت شیشه می سوزد

دلـــم برای منِ بی کس جدا مانده

دلم برای من این میهمان ناخوانده...

دلم برای تو که پرت می شوی از من

دلم برای تو....آن دگمه های پیراهن...

دلم برای تو...[ تو یک ضمیر قربانی ست]

دلم برای تو...[اکنون تویی که دیگر نیست]

......

نمانده تا تو به جز این طناب آویزان

بیــا و شر مرا از سر خودم کم کن

لگد بزن بــه تن چارپایه ی چوبی

بیا و محض رضای خدا تمامم کن.


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پورحسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, غزل مثنوی

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 10:16 | نویسنده : شعر و غزل امروز
به  نوبرانـــه ی  لب  در  اوان  فــروردین

به چشم بی پدرت این ستمگر بی دین

بــه زنده رود سرازیر از شیار تنت

به اصفهان پر از نقش زیر پیرهنت

به دست های لطیفت که منبع رویاست

و مرتــع و وطن و خاستگاه آهوهــاست

به آن قبیله ی کولــی که در تنت مخفی ست

به چتر صورتی ات که ، نماد هم سقفی ست

به گازهای غلیظی که از لبت دادی

و  ناگهـــان  به  دلم  اتفاق  افتادی

به انفجـار بزرگی که در سرم بودی

و کشف تازه ای از بعد دیگرم بودی

به کشف کشور بکری میان بازوهات

و یک سپــاه مسلــح به تیغ ابروهات

به حمله های شبانه به سمت احساسم

و جنگ کــردن  و  فتـــح  نقــاط  حساسم

"هویج" وسوسه ات با "چماق"اخلاقت

هزار بار بریدن......و  نقطه  از سر خط

به  رد  قرمــز  ماتیک  روی ته سیگـار

به کافه ای که تو را زار می زند هر بار

به قبض و بسط مداوم میان خاطره ها

به پرسشی که ندادی جواب اینکه چرا....؟

به زور ایـــن همه اغواگری ، به نامردی

خلاصه اینکه مرا خوب عاشقت کردی!!


برچسب‌ها: بنیامین پورحسن, اشعار بنیامین پورحسن, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 11:26 | نویسنده : شعر و غزل امروز
آیه ی عشق است با خط معلّا چشم تو

کرده سِر الله را در بــــوق ِکرنـا چشم تو

تا پرندِ پلکهــــات از خــواب دامن می کشند

شیخ می گوید : سلامٌ هِیَّ حتّی چشم تو

پشتِ   پلکِ   آهوان   و   زیـــر  ابــــروهای  تو

-گرچه نام هر دوشان چشم است- اما چشم تو ....

هم برای رستگاری روشنِ چشمت بس است

هم برای کافـــری کافی ست ما را چشـــم تو

تیر و تارا ، اشکبارا ، چشمه سارا -چشم من-

غم گُسارا ، عاشِقـــا ، قدیسه وارا -چشم تو-

نیست از این منتی سنگین و طاقت سوز تر :

"دیدن آیــــاتِ قـــــرآنِ خـــــدا با چشــــم تو"

هیچکس مانندِ من مردِ چنین جنگی نبود

لا فَتی اِلا خودم لا سَیف اِلا چشـــم تو ...


برچسب‌ها: مهاد میلاد, اشعار مهاد میلاد, شعر و غزل, شعر و غزل مروز

تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:37 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دارد  عبـای  قهــوه ای  بر  روی  دوشش

محجوب و ساکت گوشه ی سالن نشسته

دارد کتابی را قرائت می کند باز

این دلبر روحانی ،آرام و خسته

شرم و حیایش مال اهل آسمان است

او یک فرشته روی خاک این زمین است

روی سرش عمامه ی مشکی ست، یعنی

مرد است... ازنسل امیــرالمومنین است

احساس من ازجنس عشقی آسمانیست

جای برادر،  چهــره ای  معصـــوم  دارد

هر چند میخندد ولی طبق روایات

در قلب خود او حالتی مغموم دارد

من درخیالم پیش او خوشبخت هستم

یک زندگی ِ ســاده و پاک و صمیمــی

دریک محله پشت حوزه خانه داریم

یک خانه با معماری خوب و قدیمی

دنیـــای  پاک  زندگی  در  حجـــره ها را

من چند وقتی می شود که دوست دارم

لیست خرید خانه را هم درخیالم

لای کتاب المکاسب می گذارم

هرکس برای عشق خود دارد دلیلی

درگیر حوزه قصه ی من گشته این بار

یعنی خدا را پیش او حس میکنم خوب

امثـال  او را ای  خدا جانـــم  نگه  دار

ای کاش می شد زندگی همراه سید

از  اول  این  مــاه  در جریــان  بیفتد

یا لااقل اوبیشتر در طول هفته

دنبــال کار دکتر و دندان بیفتد

مادر صدایم میزند: برخیـــز دختـــــــر!

اصلا حواست نیست انگاری...کجایی؟

آن آقا...همان گوشه...کجا رفت؟

لعنت به من با این خیالات کذایی


برچسب‌ها: فاطمه سادات مظلومی, اشعار فاطمه سادات مظلومی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 8:25 | نویسنده : شعر و غزل امروز
تمــام سهم  من از شعـــر گفتن را غـــزل کرده

کسی که چشم هایش پای در کفش اجل کرده

همیشه شعــرهایم شک برانگیزند، انگاری

همین ابیات من را شهره ی اهل محل کرده

ترنجی نیست اما یوسفی خون کرده این دل را

شنیدم قصه ی مارا ، کسی ضرب المثل کرده

شنیدن کـی بود مانند دیدن؛هــان؟! ولی گفتند

خدا چشم تو را جامی پر از "شیر" و "عسل" کرده

نسیمـی  آمد  و  آورد  تک بیتی  ز  شعرت  را

همان بیت ات که دل را ارگ بر روی گسل کرده:

###

((دلم را برد بانویی،چه بانویی ... همانی که

تمام سهم من از شعر گفتن را غزل کرده))


برچسب‌ها: فاطمه سادات مظلومی, اشعار فاطمه سادات مظلومی, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 22:46 | نویسنده : شعر و غزل امروز
دیگر آن انسان خندان روی قبلا نیستم

فکر می کردم عزیزم، دیدم اصلا نیستم

فکر می کردم پس از تو زندگی خواهد گذشت

فکــر می کردم ،ولی، دیدم کـــه آهن نیستم

دوستت دارم،  هنوزم، روی قولـــم مانده ام

کاش می شد بشکنم آن را،ولی زن نیستم

دوستان  از  پشت  می آیند  و  خنجــر  می زنند

حق من زخم است چون،با دوست ،دشمن نیستم

راضیم کردی که تنهایی برایم بهتر است

ظاهرا راضـی شدم اما  عمیقا  نیستم

                   ***

خسته ام از روزها، اغوش وا کن ای خدا

باید امضا کرد جایی را؟ بیا... من نیستم....


برچسب‌ها: آرش واقع طلب, اشعار آرش واقع طلب, شعر و غزل, شعر و غزل امروز

تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 0:55 | نویسنده : شعر و غزل امروز
هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم

پسـر  نوحــم  و  قربانـی  طوفـــان  خودم

تک و تنهــاتر از آنــم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من

شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

مـی روم  سر  بگذارم  به  بیــابان  خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخـــوانــم کـــه رسیدم بــــه زمستان خودم

تو گرفتـار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

×

شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی

باید  امشب  بروم  شام  غریبان  خودم...


برچسب‌ها: یاسر قنبرلو, اشعار یاسر قنبرلو, شعر و غزل, شعر و غزل امروز, شعر